شکست ناسیونالیسم ایرانی و ملزومات عروج کمونیسم

این بخش اول متن پیاده شده و ادیت شده سخنرانی کورش مدرسی تحت عنوان "موقعیت تاریخی ناسیونالیسم در ایران و ملزومات عروج کمونیسم" در انجمن مارکس - حکمت لندن در تاریخ یکشنبه  ۱٧ ژوئن ۲۰۰۷ است. فایل های صوتی این سخنرانی در تارنگار این انجمن (www.marxhekmatsociety.com) قابل دسترس هستند. این متن توسط فواد عبداللهی پیاده و توسط سخنران ادیت شده است.

(۱)

مقدمه

در تاریخ هر جامعه مقاطع تعیین کننده ای هستند که در آن سرزمین سیاسی در آن جامعه شخم می خورد، نقش احزاب تغییر می کند و سنتهای اجتماعی جایشان را به یکدیگر می دهند. این تغییرات آنقدر عمیق هستند که گاه بعد از چند سال بسیاری از مشخصه های سابق جامعه قابل باز شناسی نیستند.

جامعه ایران در آستانه چنین تغییر یا تحولی است. محور این تغییر اجتماعی شکست ناسیونالیسم ایرانی پرو غرب در نمایندگی کردن تلاش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی است. در مصاف با جمهوری اسلامی ناسیونالیسم ایرانی پرو غرب در مقابل ناسیونالیسم اسلامی شکست عظیمی خورد. در نتیجه این شکست ناسیونالیسم ایرانی در ضعیف ترین موقعیت خود بعد از انقلاب ۵۷ ایران قرار گرفته است. این شکست میدان را برای جنبش های دیگری باز کرده است تا قدم پیش بگذارند و نمایندگی نفی وضع موجود را بر عهده بگیرند. در میان کاندید ها میتوان از کمونیسم، ناسیونالیسم های محلی (قوم پرستان) و حتی اسلام سیاسی و ناسیونالیسم پرو غرب در پوشش های جدید نام برد. پیروزی کمونیسم در این مصاف ممکن است اما مسجل نیست. اینکه آیا کمونیسم میتواند این نقش را بازی کند در گرو نقد عمیق کمونیسم موجود و عروج کمونیسم ویژه ای است.

***

شکست ناسیونالیسم ایرانی اساسا باز تاب تغییرات پایه ای در موقعیت آمریکا بعد از شکست در عراق و سیاست های متعاقب این شکست از جانب دولت آمریکا در مقابل جمهوری اسلامی است. شکست آمریکا در عراق چهره سیاسی جهان را به مراتب پایه ای تر و عمیق تر از واقعه ۱۱ سپتامبر تغییر داده و میدهد. اشغال عراق پدیده ای به مراتب بزرگتر از ۱۱ سپتامبر بود و عواقب آن دنیا را در ابعاد به مراتب بزرگتری تحت تاثیر خود قرار داد. منطق دنیا بعد از اشغال عراق بر قدر قدرتی مطلق آمریکا و تقسیم یک جانبه جهان در مقابل عروج چین، روسیه، هند و اروپا استوار شد. قرار بود آمریکا بعد از اشغال عراق بالانس قدرت در دنیا را به نفع خود و به ضرر حریف های خود تثبیت کرده باشد.

اما شکست آمریکا در عراق و متعاقب آن ناتوانی این دولت در مقابل جمهوری اسلامی کل این صحنه سیاسی - نظامی جهان را تغییر داد. اگر بعد از حمله تروریسم اسلامی به نیویورک "جهان بعد از ۱۱ سپتامبر" را داشتیم و اگر بعد از حمله آمریکا به عراق "جهان بعد از اشغال عراق" را داشتیم امروز "جهان بعد از شکست آمریکا در عراق" را داریم. کشمکش های میان روسیه و آمریکا و زبان گزنده و قلدر مآب  پوتین  و زبان نرم و آشتی جویانه بوش در مقابل او تنها نمونه کوچکی از سیر تحولی است که در راه است.

اما اینجا بحث در مورد اوضاع دنیا بعد از شکست آمریکا در عراق نیست. بررسی این موضوع را باید به فرصت دیگری واگذار کرد. بحث ما به طور اخص معطوف به جامعه ایران است. فاکتور شکست آمریکا در عراق به دلیل در هم تنیدگی موقعیت آمریکا با رابطه مردم ایران با جمهوری اسلامی وارد تصویر میشود. رابطه موقعیت آمریکا در عراق با اوضاع سیاسی ایران پیچیده تر و در هم تنیده تر از رابطه موقعیت آمریکا در عراق با اوضاع کشور های دیگری مثل کنگو، برزیل و ونزوئلا است.

این بحث هم گرچه زوایای مختلفی دارد اینجا میخواهم بر سه موضوع تمرکز کنم:

1 -  شکست ناسیونالیسم پرو غرب ایران یعنی چی؟ چرا و چگونه شکست خورد؟ معنی اجتماعی این شکست چست؟

2 -  نتایج این شکست برای جنبش سرنگونی چیست؟ دوره غیر انقلابی که فی الحال وارد آن شده ایم چه مشخصاتی دارد؟ و چه سیاست هائی را طلب میکند

3 -  امکان عروج یک حزب کمونیستی  چقدر است و ملزومات آن کدام اند؟

باید تاکید کنم که بحث بیشتر بر جنبه های نظری تر مسئله متمرکز است و نتایج عملی چنین تحلیلی را باید جداگانه در ظرف های حزبی متناسب بحث کرد.

بعضی روشنگری های مقدماتی

مفروضات و اصطلاحات بکار برده شده در این بحث برای کسانی که با ادبیات کمونیستی بطور اعم و ادبیات ما بطور اخص کمتر آشنا هستند ممکن است معانی متفاوتی نسبت به آنچه که مورد نظر من است را داشته باشد. اما مهمتر اینکه طی چندین سال گذشته، و بویژه در دوره بعد از منصور حکمت معلوم شد که در صفوف جریاناتی که خود را به هر اعتبار با منصور حکمت تداعی میکنند که کل مفاهیمی که با آن فکر میکنیم نتنها یکی نیست بلکه متناقض هم هست. بویژه در  مباحث مربوط به حزب، جنبش اجتماعی، رابطه احزاب، جنبش ها و طبقات با هم، انقلاب، مرحله بندی انقلاب، سوسیالیسم، قدرت سیاسی، سازمان های غیر حزبی و ...

در این زمینه ها حزب کمونیست کارگری تماما به همان مفاهیم سنتی چپ برگشت کرده است. در حزب حکمتیست هم این مفاهیم با تعابیر متفاوتی مورد استفاده قرار میگیرد. در داخل ایران  هم یک سیستم کاملا التقاطی رواج دارد. روشن است که اینجا نمیشود به همه این مفاهیم برگشت اما همین مشاهده باعث میشود که  برای اینکه مطمئن باشم که چه در این جلسه و چه کسانی که در آینده ممکن است به آن مراجعه کنند با زبان مشترکی حرف میزنیم به چارچوبی که از آن در این بحث استفاده میشود اشاره کنم. اینجا بحث من در اثبات درستی و نادرستی این یا آن برداشت نیست. قصدم بیشتر قابل فهم کردن بحث است. می خواهم مفاهیمی که بکار می برم را روشن کنم تا بتوانم منظورم را درست بیان کنم  و حتی المقدور از سوء تفاهم پرهیز کنم.

۱ -  طبقات، احزاب و جنبش های اجتماعی

در مورد رابطه احزاب با طبقات و با جنبش های اجتماعی به کرات صحبت کرده ایم. علاقمندان میتوانند از جمله به کتاب "تفاوت های ما" نوشته منصور حکمت مراجعه کنند. اشاره مجدد به این موضوع اینجا لازم است زیرا می خواهم وقتی که می گویم ناسیونالیسم پرو غرب شکست خورد بتوانم بگویم که دقیقا چه شکست خورد؟ بتوانم روشن کنم که منظورم این نیست که صرفاً این یا آن حزب و یا این یا آن شخصیت شکست خورد. توضیح دهم که چگونه اثرات این شکست در جامعه پخش می شود و چگونه پس لرزه هایش در اعماق جامعه نیز منعکس میشود.

در این رابطه چند حکم کلی را مورد تاکید قرار میدهم:

الف -  تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی در جامعه را با تاریخ تحولات فکری و یا احوالات شخصی افراد نمیشود توضیح داد. مثلا دلیل تحولات تاریخی را شخصیت ناپلئون، منش خمینی، و یا تغییر عقده و رویزیونیست شدن استالین و خروشچف و غیره دانست. همه این عوامل ممکن است نقشی در نتیجه رویداد ها داشته اند اما قادر به توضیح تحولات و دینامیسم جامعه نیستند. استالین نظرش را عوض کرده باشد یا نه، تاریخ روسیه را نمی توان با تاریخ نظرات استالین توضیح داد. همانطور که تاریخ حزب کمونیست کارگری را با تاریخ احوالات شخصی کورش مدرسی و حمید تقوائی و تاریخ ناسیونالیسم پرو غرب را با مشرب و طرز فکر رضا پهلوی و داریوش همایون نمیشود توضیح داد.

ب - تاریخ جامعه تاریخ مبارزه طبقاتی است، این یک حکم پایه ای مانیفست است، اما در سطح سیاسی و اجتماعی طبقات مستقیم و لخت در مقابل هم قرار نمیگیرند. تاریخ جامعه، تاریخ مبارزه طبقاتی است اما در این تاریخ احزاب بلاواسطه طبقات را نمایندگی نمیکنند.

در جامعه در روند تغییر و نفی شرایط موجود  جنبش های مختلفی بر اساس یک تصاویر مختلف از آینده شکل میگیرند. این جنبش ها در نهایت طبقاتی هستند.  اما یک طبقه تنها یک جنبش را از خود بیرون نمیدهد. لیبرالیسم، فاشیسم، سوسیال دمکراسی، ناسیونالیسم، و غیره جنبش های مختلف بورژوائی هستند که در مقاطع مختلف در جامعه نقش بازی میکنند. خصلت طبقاتی این جنبش ها در دنیای ما از یک طرف متکی به جایگاه رابطه کار و سرمایه در افق بلاواسطه این ها است و از طرف دیگر متکی به جایگاه سیاست های خاص این جنبش ها در تامین این رابطه در دراز مدت و بویژه در دوره های انقلابی.

در جدال اجتماعی طبقات تنها بر سر منافع اقتصادی خود وارد مواجه نمیشوند. طبقه بورژوازی فقط به عنوان استثمارگر کارگر یا طرفدار دستمزد پایین و سود بالا وارد صحنه جامعه نمیشود. تصویر ها، افق ها و چشم انداز های متفاوتی را که کل مسائل جامعه را پوشش میدهد جلو کشیده میشوند.  لیبرالیسم، فاشیسم، سوسیال دمکراسی، ناسیونالیسم، و غیره جنبش های مختلف بورژوائی هستند که در مورد همه مسائل از دستمزد تا سود، از مدرسه تا خانواده و از تفریح تا کار و ... تصویر های متفاوتی را در مقابل جامعه قرار میدهند. طبقات از کانال این جنبشهای اجتماعی وارد صحنه می شوند.

مردم اعتراض می کنند و می خواهند زندگی شان را بهتر کنند. طبقه کارگر بنا به خصلت اش باید اعتراض کند، باید دستمزدش را بالا ببرد، مجبور است برای اینکه فرزندش بهتر زندگی کند، مثلا از مدرسه و امکانات بهداشتی برخوردار باشد، می خواهد امکان داشته باشد که درآمد اش را بالا برد تا خانواده اش بهتر زندگی کند. امکان داشته باشد که شاد باشد، تفریح کند، با فرهنگ و هنر آشنا شود، بتواند استراحت کند و غیره. نیازهای یک بشر را دارد. برای این بهتر زیستن سنت ها یا جنبش های مختلفی شکل میگیرند. این جنبش یا سنت میتواند لیبرالیسم باشد که می گوید رقابت سرمایه ها امکان ثروتمند شدن و خوشبخت شدن را به همه میدهد. امکان می دهد که کارگر به سرمایه دار تبدیل شود. این جنبش ها چشم انداز به مردم می دهند و مردم به تبع آن جنبش افق شان را شکل می دهند.

جامعه جنبشهای اجتماعی مختلفی را جلو می گذارد. کنسرواتیسم، لیبرالیسم، ناسیونالیسم و اسلام سیاسی و ... در هر مقطعی مردم به آن جنبشی که دم دستشان است و فکر می کنند که آرزوی شان را نمایندگی می کند و مهمتر اینکه  میتواند پیروز شان کند همه چیز خود را گره می زنند.

پ - تازه اینجا است که جنبشهای مختلف احزاب مختلفی را از خود بیرون می دهند. یک جنبش می تواند چند حزب مختلف از خود بیرون دهد. این احزاب رنگین کمان یا اصطلاح اسپکتروم سیاسی و اجتماعی جنبش خود را منعکس میکنند. مثلا سازمان زحمتکشان و حزب دموکرات کردستان هر دو احزاب جنبش ناسیونالیستی کرد هستند و حتی ممکن است با هم جنگ کنند. اما اینها نمایندگان دو طبقه مختلف یا بخش های مختلف یک طبقه نیستند. نماینده تمایلات مختلف درون جنبش ناسیونالیستی کرد هستند. همین رابطه میان احزاب سنت ناسیونالیسم ایرانی از مصدق تا پهلوی قابل تشخیص است.

در نتیجه اینجا وقتی از ناسیونالیسم حرف میزنم منظورم تنها احزاب ناسیونالیستی نیست. منظورم تنها قضاوت در مورد آنچه احزاب در مورد خود میگویند نیست. در مورد افق، دنیای مورد نظر، ارزش ها، و به خصوص  تصور آنها از رابطه کار و سرمایه در دنیای مورد نظر شان است. درست است که در نهایت این افق ها را احزاب سیاسی نمایندگی میکنند. اما این رابطه نه یک رابطه "یک به یک" است، نه سیاه و سفید. جنبش ها طیفی از رنگ های مختلف خود را بیرون میدهند که در شکل ظاهر و بیان ممکن است کاملا متفاوت باشند اما در پایه و اساس جنبشی شان یکی هستند. طبقات درست در این متن وارد تصویر میشوند. احزاب سیاسی مستقیما و "راست روده" به طبقات وصل نیستند از کانال جنبش های اجتماعی آرمان ها و مدینه فاضله ای را ترسیم میکنند که به طبقات وصل میشود.

در این متن وقتی از ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی حرف می زنیم تنها از یک حزب مانند حزب مشروطه طلب و یا از یک شخصیت مثلا رضا پهلوی حرف نمی زنیم. از یک امید، از یک چشم انداز و از یک سنت سیاسی، تاریخی و اجتماعی و از یک انتظار حرف می زنیم که طیف وسیعی از احزاب را در خود جای میدهد. از نظر من این طیف یک سرش حزب کمونیست کارگری ایران است و سر دیگرش رضا پهلوی، هخا و جاوید ایران. این احزاب، شخصیت ها و یا گروهبندی ها  نه تنها با هم اختلاف دارند بلکه حتی ممکن در شرایطی علیه هم دست به اسلحه ببرند. تنها با مبنا قرار دادن جنبش های اجتماعی است که میشود فهمید چرا مثلا سیاست اقتصادی نپ (که توسط لنین در ۱۹۱۸ اتخاذ شد و مستلزم توسعه سرمایه داری در روستا ها بود) یک سیاست پرولتری است و از طرف دیگر سیاست ملی کردن صنایع و بانک ها در ایران در زمان جمهوری اسلامی یک سیاست بورژوا امپریالیستی است.

۲ - دوره انقلابی - دوره غیر انقلابی

در مورد دوره انقلابی و دوره غیر انقلابی هم چپ سنتی برداشت بسیار جزمی و متحجری دارد. دوران انقلابی دوران انقلاب و شلوغ کردن و آکسیون است و دوران غیر انقلابی دوران سرکوب و اختناق، دوران "کار آرام سیاسی"، دوران "تبلیغ و ترویج و سازماندهی" و در واقع دوران مطالعه و فکر کردن.

من با این تصویر سنتی چپ موافق نیستم و فکر میکنم که این تصویر ساده تر و شیر یا خطی تر از آن است که واقعیت بسیار پویا و متحول جامعه را منعکس کند.

در دوره هائی که به آن دوره انقلابی یا دوران بحران انقلابی میگوئیم مسئله قدرت سیاسی روی میز جامعه است.  بخش وسیعی از جامعه قدرت دولت را به مصاف طلبیده است و می خواهد دولت را سرنگون کند. دولت بی ثبات است و سیاست به راس همه مسائل جامعه رانده شده است. در این دوره ها منشا تصمیم گیری های دولت و مردم نه مقتضیات اقتصادی بلکه نیاز های سیاسی است. برای دولت در این دوره هدف بازگرداندن ثبات به قدرت دولتی و خنثی کردن تحرک توده ای است و برای مردم هدف عقب زدن و سرنگون کردن دولت. در این دوره ها دولت ممکن است دستمزد ها را چند برابر کند، سرمایه ها را دولتی کند و غیره. در دوره های انقلابی سیاست و قدرت سیاسی محور است و نه مقتضیات اقتصادی یا ایدئولوژی و قانون. طبعا در این دوره مسائل خاصی در مقابل احزاب سیاسی قرار میگیرد و تاکتیک های خاصی ضروری میشوند.

در دوره غیر انقلابی قدرت سیاسی و موجودیت دولت مستقیما مورد تعرض نیست. دوره ه غیر انقلابی الزاما دوره اختناق، سکون یا حاکمیت استبداد نیست. اروپا و آمریکای شمالی در دوره غیر انقلابی هستند بدون اینکه اختناقی حاکم باشد. در بطن دوره غیر انقلابی طیف وسیعی از دوره های مختلفی وجود دارد که سلطه اختناق و استبداد تنها یکی از آن ها است. آنچه دوره انقلابی از دوره غیر انقلابی جد میکند جایگاه مسئله قدرت سیاسی و موقعیت دولت در متن اعتراض عمومی است. در دوره های غیر انقلابی ممکن است اعتراضات وسیعی وجود داشته باشد حتی ممکن است شورش ها و عصیان ها شکل بگیرند اما در بطن این مبارزات قدرت دولتی و سرنگونی دولت مد نظر نیست. در انگلیس اعتصاب معدنچیان  در اواسط دهه ۸۰ جامعه را چندین ماه تماما تحت تاثیر خود گرفته بود اما کسی فکر نمی کرد که دولت و بورژوازی در حال سقوط است. همینطور شورش های مختلف مثلا در هند، پاکستان و یا مکزیک و آمریکا و انگلیس دال بر انقلابی بودن اوضاع نیست. در دوره غیر انقلابی چهارچوب، افق، تپش، مومنتوم جنبش مستقیما سرنگونی را هدف قرار نمیدهد. نه دولت خود را در حال سرنگونی میداند و نه مردم آن را چنین میپندارند. این اوضاع در تفاوت با دوره های انقلابی مسائل و اولویت های متفاوتی را در مقابل احزاب سیاسی قرار میدهد.

۳ - حزب و قدرت سیاسی

در میان جریاناتی که خود را به منصور حکمت منتسب می کنند، و البته در بیرون از این دایره هم، بحث منصور حکمت در مورد حزب و قدرت سیاسی به این معنی برداشت شده است که حزب  قدرت سیاسی را می گیرد

. من این برداشت را از بحث حزب و قدرت سیاسی نا درست میدانم و در جای دیگری مفصل در مورد آن بحث کرده ام[1]. اینجا فقط به چند نکته اشاره میکنم:

1 -  نکته تازه در بحث ما در مورد حزب قدرت سیاسی تنها محدود به این نیست که حزب قدرت را میگیرد. این موضوع را بخش اعظم چپ قبول دارد. چریک فدائی هم فکر می کرد که قدرت را می گیرد. فیدل کاسترو هم میخواست قدرت را بگیرد. و ... کسی که نخواهد قدرت را بگیرد اصولا سیاسی نیست. ضرورت گرفتن قدرت سیاسی توسط احزاب نه محدود به کمونیست ها و نه نو آوری منصور حکمت.

2 -  ما وقتی از حزب و قدرت سیاسی حرف میزنیم دو دو فاکتور را در نظر داریم.

الف - یک حزب کمونیستی بعنوان یک اقلیت قدرت را می گیرد. برای کمونیسم پیش شرط اکثریت شدن کسب قدرت سیاسی است. در جامعه سرمایه داری ما بدون گرفتن قدرت حتی اکثریت طبقه کارگر را نمیتوانیم به خود جلب کنیم. سیستم جامعه بورژوازی چنین اجازه ای را نمی دهد. اگر این ممکن بود اصولا قیام لازم نبود و طبقه کارگر با انتخابات میتوانست قدرت را بگیرد. در نتیجه یک حزب کمونیستی باید خود را برای چنین سناریوئی آماده کند.

ب - بحث حزب و قدرت سیاسی بحثی فقط راجع به تصرف قدرت سیاسی آنهم در دوره های انقلابی نیست.  حزب و قدرت سیاسی یعنی بافته شدن حزب در فابریک جامعه و بعنوان مکانیسم قدرت. در چپ سنتی به این فاکتور کمترین توجه شده است. از نظر ما چه شرایط انقلابی باشد چه نباشد وجود یک حزب کمونیستی در هر جایی باید منجر به قدرتمند شدن مردم در مقابل دولت و سرمایه داری شود. در دوران ما نمونه موفق برقراری چنین رابطه ای میان قدرت و احزاب سیاسی را بیش از هر کس جریانات اسلامی و بعضا ناسیونالیستی نشان داده اند. هر جا اسلامی ها رشد می کنند فضا در مقابل غیر اسلامی ها به هر عنوانی قوی تر و محیط اسلامی تر می شود. حتی اگر مورد فشار قرار گیرند میتوانند از خود دفاع کنند. حماس و حزب الله نمونه برقراری چنین رابطه ای میان قدرت سیاسی و حزب هستند.

پ - بحث حزب و قدرت سیاسی منصور حکمت بحث چگونگی بافتن یک حزب کمونیستی به فابریک قدرت در جامعه چه دوره انقلابی و چه در دوره غیر انقلابی است. پیوستن به کمونیست ها باید به معنی متحد شدن و قدرتمند شدن کارگر و مردم زحمتکش باشد.  اگر ما در کارخانه ای حضور داریم باید کارگر در مقابل سرمایه دار قدرتمند تر باشد. باید آخوند نتواند مردم را بکشد. و ...وقتی که می گوییم حزب و قدرت سیاسی من پیش از هر چیز منظورم بافتن حزب در فابریک قدرت در جامعه است نه صرفا تصرف قدرت در روز قیام که همه آن را بلد هستند.

۴ - انقلاب؟ کدام انقلاب؟ - داستان مرحله بندی انقلاب

من معتقد به مرحله بندی انقلاب نیستم. به این معنی که بنا به تعریف مرحله انقلاب در یک کشور را از پیش میتوان تعیین کرد. به اعتقاد من مارکس، لنین و منصور حکمت هم هم معتقد به مرحله بندی انقلاب نبوده اند. در این مورد در بحث "کمونیست ها و انقلاب" و در "بررسی تحلیلی انقلاب روسیه" مفصل تر صحبت کرده ام و این ادعا را اثبات کردم.  فکر می کنم کسی که معتقد است لنین معتقد به مرحله بندی انقلاب (مرحله دمکراتیک و مرحله سوسیالیستی) بوده است دارد با خالی کردن شانه از زیر بار پیچیدگی اتخاذ تاکتیک در شرایط مشخص دنباله روی از اوضاع را در مقابل طبقه کارگر قرار میدهد.

ما نمیدانیم که انقلاب آینده در ایران از چه جنسی خواهد بود و چه خصلتی خواهد داشت و یا حول چه مسائلی جامعه پلاریزه میشود. اما میدانم ما چه میخواهیم: ما انقلاب سوسیالیستی میخواهیم. اما دادن این حکم که انقلاب بعدی یک انقلاب سوسیالیستی است همان قدر کشف و شهود است که دادن این حکم که انقلاب بعدی دمکراتیک است.

از سرمایه داری بودن جامعه نمیتوان یک راست به جنس انقلاب رسید. هزار جور انقلاب ممکن است. مثلا در کردستان عراق  مردم می خواهند که صدام حسین برود. شورش مردم عراق در سلیمانیه سوسیالیستی ؟انقلاب ۵۷ ایران سوسیالیستی بود؟ انقلاب فوریه ۱۹۱۷ روسیه و انقلاب ۱۹۷۹ نیکاراگوئه سوسیالیستی بود؟ همین دوره جنبش سرنگونی را داشتیم. انقلاب یا جنبش سوسیالیستی بود؟

پیچیدگی دنیای واقعی همین است. انقلابی که در جامعه شکل میگیرد تابع فاکتورهای متفاوتی است که در کنترل ما نیست. این انقلاب الزاما آن چیزی نیست که ما می خواهیم. مردم به حرکت در می آیند و آن حرکت معین دامنه پرواز و عمل و خصلت معینی دارد.

بحث مارکس، لنین و منصور حکمت این است که در موقعیت هائی که انقلاب سوسیالیستی نیست ما بی وظیفه نمی شویم. باید آن چیزی را که در حال اتفاق است را تبدیل به تخته پرش به انقلاب خودمان کنیم. به این می گویند انقلاب بی وقفه. هر انقلابی که شکل بگیرد ما باید تاکتیکی و روشی پیش بگیریم که آن انقلاب تخته پرش به انقلاب سوسیالیستی بشود. از نظر من یک حلقه کلیدی در درک تاکتیک مارکسیستی تز انقلاب مداوم یا انقلاب بیوقفه است.

اگر این ایده که هسته دخالتگری فعال مارکسیستی است را بکار نبریم به دو نتیجه نادرست و بشدت خطرناک کشیده میشویم. یکی اینکه همین انقلاب یا جنبش در حال جریان را سوسیالیستی اعلام کنیم در نتیجه عملا طبقه کارگر را به دنباله رو سیر در جریان موجود تبدیل می کنیم اجازه نمی دهیم که تفاوتهای اش را با این جنبش همگانی درک کند و خود را برای جنگ حتمی آتی آماده نماید.

یا اینکه در عمل منتظر میمانیم که روال اوضاع روش کند که چه میشود. باز هم نتیجه سیاست انتظار است و در عمل در بهترین حالت به آنارشیسم و تریدیونیونیسم حاشیه ای سوق داده میشویم.

از نظر من انقلاب مرحله بندی ندارد ولی هر انقلابی مشخص است، اگر راجع به مشخصات آن انقلاب مشخص حرف نزنید و منتظر بمانید بعد از معلوم شدن نتیجه انقلاب خصلت آن را تعیین کنید  به تله ایسم و پیش بینی کردن گذشته کشیده میشوید.

۴ - آیا آمریکا به ایران حمله میکند؟

جنگ میشود یا نه؟ طرح این سوال در بسیاری از اوقات بخشی از تبلیغات جنگی است. طرح درست مسئله این است که چگونه میشود مانع جنگ شود؟ تا آنجا که به ما مربوط است و از ما بر می آید جلوگیری از جنگ فقط با سرنگونی جمهوری اسلامی ممکن است.

امروز علیرغم شکست آمریکا در عراق و علیرغم ناتوانی آمریکا در مقابل جمهوری اسلامی امکان حمله نظامی هنوز هست. گرچه کمتر شده است. اما هنوز این امکان هست. کماکان باید تضمین کرد که جنگ نمیشود.

شکست سیاسی ناسیونالیسم ایرانی پرو غرب

وقتی دو خرداد شکست خورد گفتیم که سرنگونی به بستر عمومی اعتراض مردم تبدیل شده است. منظور این بود که جنبش اعتراضی مردم دیگر به هیچ نوع اصلاح در جمهوری اسلامی امید ندارد. اگر امیدی  داشتند که از طریق اصلاحات درون رژیمی توسط یا آن بخش خود سیستم  ممکن است بتوان از شر این بختک فقر، فلاکت و تحمیق نجات یافت، این امید همراه دو خرداد از بین رفت. و هر اعتراض مردم به اعتراض علیه کل سیستم تبدیل می شود و کل سیستم را به چالش میطلبد.

اما گفتیم وقتی که مردم اعتراض می کنند امیدها، توقعات، ارزشها و انتظارات خود را به یکی از جنبش ها تا افق های موجود در جامعه گره میزنند.  و همان موقع گفتیم که در جامعه دو جنبش در مقابل هم قرار گرفته اند. جنبش ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی و جنبش چپی که آن زمان اساسا حزب کمونیست کارگری نمایندگی می کرد. که البته "خراب کرد".

صورت مسئله و نقطه شروع این زلزله سیاسی شکست سیاسی، جنبشی و ایدئولوژیک ناسیونالیسم پرو غرب ایران در غیاب حضور کمونیسمی بود که میتوانست بر ویرانه های این جنبش عروج کند است. ناسیونالیسم پرو غرب ایران نتوانست در چارچوب داده ها، مشخصات و مفروضات جنبش خود اعتراضی مردم به جمهوری اسلامی را نمایندگی کند. پرچم نفی جمهوری اسلامی را تحویل خود جمهوری اسلامی داد. این ناسیونالیسم در مقابل همتای اسلامی خود یعنی ناسیونالیسم اسلامی ، شکست خورد. در نتیجه در موقعیتی قرار گرفت که از دوره انقلاب ۵۷ تا کنون در چنین موقعیت ذلیل، در چنین یاس و بلاتکلیفی قرار نگرفته بود.

جنبش ناسیونالیستی پرو غرب ایران احزاب مختلفی را در خود جای داده است. طیف وسیعی از احزاب و گروه بندی های مختلف دارد مانند منظومه شمسی با فواصل مختلف به گرد یک مرکز جنبشی میگردند. در این "منظومه" ناسیونالیستی همه جور آدم و همه جور حزبی وجود دارد. از سلطنت طلبان متوسط الحال تا جبهه ملی و جمهوری خواهان لائیک، از مشروطه طلبان افراطی یا "خط مقدم"، "هخا" و "جاوید ایران". و از لشگر عظیم روشنفکران دمکرات تا شعرا و نویسندگان و کانونهای فکری و بالاخره حزب کمونیست کارگری ایران. احزاب، جریانات و شخصیت هائی که یک اسپکتروم ناسیونالیستی وسیع را تشکیل میدهند و گرچه گاه در مقابل هم رفتار و سیاست خصمانه در پیش میگیرند اما وقتی به سیستم ارزشی و انتظارات شان از دنیا را نگاه کنید متوجه می شوید که عمیقا ارزش های بنیادی مشترکی را دارند.

ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی جنبشی است که مفهوم آزادی و برابری، خلاصی فرهنگی، رفاه اقتصادی را با سیستم جوامع غرب و بویژه آمریکا تداعی میکند. آمریکا سمبل این سنت است. در این تصویر آمریکا بخشی از نیروی خیر است. بخشی از ترقی خواهی است، به هر اعتباری دوست است، مبشر دنیای آزاد و انسانی است. این افقی است که بی بی سی و سی ان ان و وزارت خارجه آمریکا و انگلیس و کل ژورنالیسم نوکر در غرب مبلغ آن هستند.

وقتی به این جنبش نگاه کنید می بینید که در این ناسیونالیسم خلاصی فرهنگی و مبارزه علیه "عقب ماندگی" یک محور اساسی است. میخواهد ایران غربی شود، پیشرفته شود. خلاصی فرهنگی بخش وسیعی از اعتراض زنان و جوانان را نمایندگی می کند. بخش وسیعی از این جامعه نمی خواهد زیر دست و پای اسلام له شود.

اپوزیسیون ناسیونالیسم پرو غرب همه این خواست ها را با غرب و آمریکا، با زیر فرش جارو کردن ساختار طبقاتی آن، تداعی می کند. البته از کانال این جنبش سمپاتی به غرب و آمریکا در افکار عمومی ایران وسیع است. در این تصویر آمریکا بخشی از نیروی خیر است. بخشی از اردوی شر نیست، حضورش مثبت است. اگر کسی از این اپوزیسیون با مامور رده پنجم وزارت آمریکا چای بخورد خیلی از مردم "عادی" خوشحال می شوند و فکر می کنند  کار جمهوری اسلامی ساخته است. آمریکا بخشی از ترقی خواهی، دوست آزادیخواهان ایران و مبشر دنیای آزاد است.

گفتم این تصویری است که بی بی سی و سی ان ان و وزارت خارجه آمریکا و انگلیس و همه اینها صبح تا شب اشاعه میدهند و میلیارها دلار پول خرجش می کنند تا آن را به دنیا بقبولانند.

یکی از مفاهیم، مقدسات و ارزش های اساسی و محوری در سنت ناسیونالیستی ایران مفهوم تمامیت ارضی ایران است: "چو ایران نباشد تن من مباد!". مفاهیم و مقدسات بعدی "قدرت دولت ایران" در مقابل "بیگانگان" و بخصوص "همسایگان عرب" ایران است. می گویند ایران باید یک کشور قدرتمند باشد. و بالاخره مفهوم بنیادی بعدی صنعتی شدن و رشد تکنولوژیک ایران است و البته همه اینها بدون ارجاع به مناسبات تولیدی حاکم در جامعه و با مفروض گرفتن سلطه سرمایه داری.

همه این مقدسات در تضمین منافع بورژوازی در مقابل طبقه کارگر جایگاه اساسی و تعیین کننده دارند. کشور، ملت، دولت و تمامیت ارضی فلسفه اش در این است که بورژوازی دور جائی و دور انسان هائی را حصار می کشد، به آنها نام میهن و ملت میدهد و بر نیروی کار و بر منابع آن "خطه" ادعای مالکیت میکنند. ناسیونالیسم پرو غرب طرفدار تحقق این آرمان در شراکت با غرب و به "مدل غربی" است.

این سنت آرزو های مردم را از مضمون طبقاتی آن خالی میکند و یا بهتر بگوئیم در این آرزو ها یک دنیای غیر طبقاتی که کارگر و بورژوا دست در دست هم برای آزادی و نجات میهن میکوشند را تزریق میکند. آزادی، برابری، پیشرفت، رفاه و همه و همه به دنیای فارغ از طبقات و محنت طبقاتی به یک دنیا و یک هویت ملی و همگانی سنجاق میشود. آنوقت برای کارگر کردی که نان شب ندارد و زیر فشار استثمار سرمایه دار کرد به تباهی کشیده شده ملاقات فلان روشنفکر کودن درجه سوم کرد که دلش برای مقام و منصب غنج میزند با فلان مقام درجه دهم آمریکائی یا اروپائی احساس پیروزی و شعف را به ارمغان می آورد.

انقلاب ۵۷ ایران علاوه بر جنبش کمونیستی و طبقه کارگر، بورژوازی ایران و جنبش ناسیونالیستی پرو غرب ایران را نیز بالغ کرد. اگر در دوران ۵۷ بورژوازی قدر حکومت متعارف تر بورژوائی را نمیدانست  و در "صف مردم" در خیابان ها حضور داشتند، امروز این کار را نمیکنند و امروز یک انقلاب همه با هم اگر غیر ممکن نباشد به شدت نا محتمل است. بورژوازی و جنبش های اصلی آن حاضر به مشارکت در کشیده شدن جامعه بی چنین پرتگاه انقلابی نیستند.  به قول خودشان اغتشاش نمی خواهند، از طبقه کارگر و زحمتکشان به میدان آمده و قدرتمند شده بیشتر از جمهوری اسلامی می ترسند. تغییر کنترل شده رژیم و  با توافق از بالا و حتی المقدور بدون دخالت مردم را می خواهند. اسم این را هم "کم کردن هزینه" سرنگونی گذاشته اند. تئوری هزینه سرنگونی، معطوف به مسائل کارگر و زحمتکشی که با گرسنگی فرزندان و تباهی فیزیکی و معنوی خود هزینه ماندن جمهوری اسلامی ار میپردازند نیست. منفعت به هم نخوردن سیستم را نمایندگی میکند. از هزینه سرنگونی برای بورژوازی حرف میزند.

در این تصویر سیاسی ناسیونالیسم باید طبقه کارگر را از تشکل، از تحزب و از دست بردن به قدرت بی نیاز نشان دهد. این تصویر به جامعه تزریق میشد که یا جمهوری اسلامی خودش می افتد، یا آمریکا آن را می اندازد و یا همین سطح از اعتراضات مردم در کنار فشار آمریکا کار آن را میسازد.

این تصویر ناسیونالیسم پرو غرب بود که با اتکا به سنت تاریخی آن، با اتکا به قدرت میدیا و هنر لس آنجلس و به نیروی لشگر شعرا، نویسندگان و ژورنالیست های خود به مردم داده بود.

 ناسیونالیستی پرو غرب ایران، دولت های غرب و بخصوص آمریکا را بعنوان یک مولفه قدرت سیاسی و در صف "خیر" و در صف "انقلاب مردم" وارد فضای سیاسی جامعه ایران کرد. در نتیجه در ذهن مردم تناسب قوا بین دولت جمهوری اسلامی  و دولت آمریکا به یکی از ارکان تناسب قوا بین مردم و جمهوری اسلامی تبدیل شد. در نتیجه اگر آمریکا از جمهوری اسلامی شکست میخورد، که خورد، مردم احساس می کنند امید شان از دست رفت، که احساس کردند. وقتی "نجات بخش" به عقب نشینی میپردازد، خوشبینی کم می شود.

وقتی امریکا عراق را اشغال کرد بطور واقعی با جریانات اسلامی که یک سر آنها به جمهوری اسلامی وصل بود رو برو شد. با فرو رفتن آمریکا در باتلاق عراق، آمریکا به سرعت عضله لازم برای فشار نظامی به ایران را از دست داد. شکست آمریکا در عراق در مقابل اسلام سیاسی بلاواسطه در ذهن مردم ایران به درست به این ترجمه میشود که آمریکا قدرت لازم برای فشار جدی به جمهوری اسلامی را ندارد.

مستقل از حقانیت یا عدم حقانیت آمریکا و خیر یا شر بودن آن نفس شکست آمریکا و عریان شدن ناتوانی نظامی اش بعنوان نیرویی که قرار بود جمهوری اسلامی را سرنگون کند، اذهان مردمی که به این امام زاده دخیل بسته بودند را مغشوش کرد. و این شکست حفره بزرگی در استراتژی ناسیونالیسم پرو غرب ایجاد نمود. به مردم وعده داده بودند که "دنیای متمدن" جمهوری اسلامی را سرنگون میکند یا آن را به تسلیم می کشاند. کل صحنه ای که چیده بودند  و کل انتظاری که مردم را در آن فرو برده بودند بر این پایه استوار بود. پایه فرو ریخت. کسی که قرار بود جمهوری اسلامی را سرنگون کند خود در در مقابل اسلام سیاسی در عراق در حال فرار است.

انتظار این که جمهوری اسلامی خودش می افتد و انقلاب همین پیچ بعدی است انعکاس یک خوشبینی است که فقط با مفروض گرفتن وجود یک نجات بخش و یک نیروی سرنگونی کننده تضمین شده قوی قابل توجیه است. و وقتی این نیروی سرنگون کننده از میدان بدر می رود خوشبینی و امید پایین می رود: این جمله را چند بار شنیده اید: "من دیگر خوشبین نیستم و بعید میدانم که به جایی برسیم"؟ این یک تک مضراب نیست یک روحیه عمومی است.

واقعیت این است که اصرار ما بر محدودیت های جنبش سرنگونی و اهمیت دادن پرچم پیروزی آلترناتیو به آن و تبدیل آن به تخته پرش انقلاب سوسیالیستی برد لازم را نیافت. وقتی آمریکا در مقابل جمهوری اسلامی شکست می خورد ناگهان جنبش سرنگونی و روحیه عمومی متاثر از افق ناسیونالیسم پرو غرب از درون فرو میریزد. از چپ ترین اپوزیسیون تا مردم فلان روستا در بندر عباس خوشبینی شان  کم میشود.  همه احزاب به تناسب "مسئله دار" میشوند. این بدبینی از یک سرخوردگی از یک انتظار مشترک ناشی میشود. و این انتظار مشترکی است که جنبش ناسیونالیستی به کل جامعه ایران داده بود.

نفس ابعاد احساس یاس و ضعف در جنبش سرنگونی همین واقعیت نشان داد که چقدر ناسیونالیسم پرو غرب ایران در افکار و افق مردم و جنبش سرنگونی دست بالا را داشت. حتی در داده ها ذهنی چپ ترین عناصر جامعه هم این تصویر انعکاس داشته است.

مردم انتظار داشتند که جمهوری اسلامی بدون اینکه خودشان آن را سرنگون کنند سقوط کند. حزب، سازمان، پرچم و نه اتحاد آلترناتیوی لازم نبود. اگر طبقه کارگر یا کمونیست ها خود را فاعل انقلاب میدانستند متوجه میشدند که یک رژیم تا دندان مسلح بشدت ایدئولوژیک سخت جان تر از این حرف ها است. سرنگونی این رژیم نیازمند درجه بالائی از سازمان، تحزب و قدرت است. واقعیت این است که در این افق خود آگاه یا نا خود آگاه قرار بود  شخص ثالثی جمهوری اسلامی را سرنگون کند. این شخص ثالث  را ناسیونالیسم پرو غرب وارد تصویر کرده بود.  قدرت این تصویر آنقدر بود که بخش بزرگی از حزب کمونیسم کارگری را با خود برد. این حزب تسلیم این افق شد. و ترجیح داد با پرچم و شعارهای مستقل خودش دنبال آن برود و نه دنبال خط ما.

شکست ایدئولوژیک ناسیونالیسم پرو غرب ایران

شکست سیاسی ناسیونالیسم پرو غرب ایران که نتوانی آمریکا در مقابل جمهوری اسلامی آن را مسجل کرد با شکست این جنبش در ابعاد عمیق تر و ایدئولوژیک تری تکمیل شد. و این بعد ایدئولوژیک است که حکم شکست جنبش ناسیونالیستی پرو غرب ایران را مسجل میکند. بعد سیاسی و نظامی مسئله در واقع نقش مکمل این شکست ایدئولوژیک را دارند.

گفتیم که ناسیونالیسم پرو غرب ایران تلاش کرده است تا آرمان های آزادیخواهانه و برابری طلبانه مردم در اعتراض به جمهوری اسلامی را با غرب و بویژه با آمریکا تداعی کند. گفتیم آمریکا کعبه آمال، نمونه جامعه خوشبخت و نماینده خیر و سمبل قدرت در جهان معرفی میشود. این مبنای هویتی تفاوت این سنت ناسیونالیستی با بخش های دیگر جنبش ناسیونالیستی (نظیر ناسیونالیسم اسلامی و یا ناسیونالیسم ضد امپریالیستی شرق زده) در ایران است. این معرفی نامه آمریکا و غرب در واقع برگه هویت این جنبش ناسیونالیستی پرو غرب را تشکیل میدهد. و دقیقا این هویت است که فرو میریزد.  

۱ - حمله به عراق: از توهم تا واقعیت

واقعیت آنچه در عراق اتفاق افتاد، واقعیت انگیزه و سیاست های آمریکا در اشغال عراق و بالاخره تصویر زندگی مردم در عراق با توهم آمریکای نجات بخش، آمریکای سمبل خیر، آمریکای رهایی بخش که قرار است آزادی و رهایی همراه خود بیاورد صد و هشتاد درجه در تناقض قرار گرفت. آمریکائی که قرار بود سمبل آزادی، خلاصی فرهنگی و رفاه بود باشد، آمریکائی که قرار بود از رژیم صدام زندگی بهتری برای مردم بسازد، زندگی بمراتب وحشیانه تر، فقیر تر، تحقیر آمیز تر و اسلامی تری را بر مردم عراق تحمیل کرد. معلوم شد که تمام تبلیغات و تمام توجیهات آمریکا در مورد اشغال عراق دروغ بوده است. کشتار توده ای و کلان کُشی مردم بیگناه در شهر های عراق، پاشاندن تمام شیرازه های زندگی مدنی، خیمه زدن علنی بر چاه های نفت عراق و تاراج آن، عقب راندن قوانین جامعه به قوانین اسلامی، رفتار فاشیستی با زندانیان و ... بخش انتگره چهره واقعی سیستم آمریکا و ناسیونالیسم پرو غرب ایران است.

سوالی که در مقابل هر انسانی در ایران قرار گرفت این بود که آیا میخواهد بازیگری در این سناریو عراقیزه کردن اوضاع ایران شود؟ و آیا چنین "رهائی" را برای ایران طالب است؟ آیا این آزادی موعود ناسیونالیسم پرو غرب ایران را میخواهد؟

ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی خود در مقابل این تصاویر زنده و در مقابل این سیل سوالات که هر روزه بر ذهن مردم تحمیل میشد در مقابل این تبخیر امید به پروژه نجات آمریکائی مبهوت، بی پاسخ و به اصطلاح قفل ماند.

اگر بیاد داشته باشید در روزهای اول حمله به عراق ناسیونالیسم پرو غرب وعده تکرار سناریو برای ایران را میداد. قرار بود جمهوری اسلامی هم مثل دولت صدام به سرعت سرنگون شود. از شاهزادگان و تیمساران سابق تا جمهوری خواهان محترم لائیک در فکر تشکیل دولت در تبعید بودند. برخی از اینها حتی شروع کردن جمع کردن امضا برای تقاضای حمله به ایران از سنای آمریکا کردند. تلویزیون های لس آنجلس صبح تا شب با آب و تاب راجع به این مسئله حرف می زدند. قدرت سمبل خود آمریکا و خوشبختی تازه کسب شده مردم عراق را به رخ میکشیدند.

اما توهم به سرعت دود شد. اوضاع در مدت کوتاهی واقعیت را به همگان نشان داد. بطوریکه حتی رضا پهلوی و راست ترین جریانات ناسیونالیسم پرو آمریکائی از ترس تداعی شدن بیشتر با آنچه که آمریکا در عراق میکرد اعلام کردند که نمیخواهند چنین اتفاقی در ایران رخ دهد. به عبارت دیگر ناچار شدند از قهرمان و سمبل خود فاصله بگیرند و از او تبری جویند. آرمان و افق ناسیونالیسم پرو غرب به لحاظ معنوی و ایدئولوژیک پوچ در آمد. معلوم شد "هزینه کم" سرنگونی به شیوه ناسیونالیستی چقدر سنگین است.

بازتاب این وقایع مردم را دچار تردید میکرد. "آمریکا شکست خورد"، "جمهوری اسلامی سر جای خودش است". "زورمان نمیرسد، فایده ندارد، باید دستمان را به کلاهمان بگیریم بگذاریم بچه مان زندگی کنند و خود را از بلای عراق محفوظ بداریم. کاخ جذابیت آرمان ناسیونالیسم پرو غرب در سطح جامعه ترک برداشت.

۲ - بحران به بهانه هسته ای: پیشرفت صنعتی از توهم تا واقعیت   

ضربه کشنده تر به ناسیونالیسم ایرانی را سیاست آمریکا در قبال مسئله هسته ای به آن زد. این ضربه مهلکی بود که جریان نئو کنسرواتیست بوش به ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی زد.

گفتیم که یکی از مقدسات هویتی ناسیونالیسم ایرانی ترسیم یک ایران صنعتی و پیشرفته است. اهمیت پیشرفت تکنولوژیک و صنعتی و سرکوفت به جمهوری اسلامی به عنوان جریانی که ایران صنعتی را به عهد قدیم برمیگرداند یکی از تم ها اصلی تبلیغاتی و یکی از جذبه های ناسیونالیسم است.

در کشمکش میان جمهوری اسلامی و آمریکا در یک چشم به هم زدن جمهوری اسلامی در موضع دفاع از منافع ناسیونالیسم ایرانی و ناسیونالیسم پروغرب در کنار آمریکا در موقعیت تهدید کننده شیرازه های زندگی مدنی و بنیاد های اقتصادی ایران قرار گرفتند.

سیاست آپارتاید علمی و صنعتی دولت آمریکا در قبال فعالیت های هسته ای جمهوری اسلامی، تلاش برای تحمیل منافع خود بر جمهوری اسلامی به زعم همه قوانین بین المللی و مهمتر از همه تهدید به حمله نظامی به ایران صد و هشتاد درجه در مقابل این مقدسات ناسیونالیستی ایرانی قرار میگرفت.

آمریکا ایران را به جنگی تهدید میکند که قرار است در بزرگترین بمباران تاریخ بشر کل پایه های اقتصادی جامعه ایران را نابود کند. کل پایه های اقتصادی، الکتریکی، صنایع فولاد و ماشین سازی، مخابرات، نفت و پالایشگاه ها، قرار است با خاک یکسان شوند و برای ممناعت از باز سازی آنها آگاهانه بخش صنعتی و ماهر طبقه کارگر و مهندسین و تکنیسن هائی که صنایع ایران بر آن ها اتکا دارد هدف قرار گرفته اند و صحبت از کشتار نقشه مند بیش از ۱۰۰ هزار نفر از این نیروی کار است. کوبیدن ایران باید در ابعادی باشد که امکان عکس العمل و باز سازی را از جمهوری اسلامی بگیرد.

این را در مقابل تصویر و مقدسات ناسیونالیسم ایرانی قرار دهید تا ابعاد بهت و فرو ریزی آرمان ناسیونالیستی را به تصور در آورید. ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی وعده صنعتی کردن را میداد اما جمهوری اسلامی مشغول دست یابی به تکنولوژی هسته از کار در آمد و قهرمان ناسیونالیسم پرو غرب در کار برگرداند ایران به عصر حجر!

در مقابل این موقعیت متناقض، به جز بخش های حاشیه ای تر ناسیونالیسم ایرانی، بقیه از آمریکا فاصله گرفتند و یا حتی اختلاف با احمدی نژاد و جمهوری اسلامی را فرعی تر از خطر آمریکا اعلام کردند. در واقع رهبران بخش مهمی از جنبش سرنگونی دست بسته تسلیم جمهوری اسلامی شدند.

قرار بود ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی در رقابت با جمهوری اسلامی سمبل پیشرفت صنعتی باشد و ضامن قدرت ایران در منطقه باشد. روند اوضاع صحنه را معکوس کرد. جمهوری اسلامی، در مقابل تهدیدات آمریکا مدافع پیشرفت صنعتی و ضامن عروج ایران به عنوان نیروی فائقه در منطقه بعد از خروج آمریکا از عراق تبدیل شد.

ناسیونالیسم پرو غرب ایران "قدرت شاه" در منطقه را به رخ میکشید. امروز جمهوری اسلامی به عنوان طرف پیروزمند در جنگ عراق و جنوب لبنان در موقعیتی قرار گرفته است که همه کشورهای منطقه دارند خود را برای خاورمیانه بعد از خروج آمریکا از عراق که در آن  ایران (جمهوری اسلامی) قدرت فائقه آن منطقه است آماده میکنند. قدرتی که امروز جمهوری اسلامی در آن منطقه بهم زده است به مراتب بیش از قدرت ایران پادشاهی در بهترین حالت آن است.

۳ از رویای تمامیت ارضی تا واقعیت فدرالسیم قومی

 آمریکای مستاصل در مقابل جمهوری اسلامی به حمایت از فدرالیسم قومی در ایران و حمایت عملی، مادی و نظامی از نیروهای فدرالیست قومی روی آورد. این سیاست آمریکا را شاید باید آخرین میخ به تابوت رویای ناسیونالیسم پرو غرب ایران دانست.

با کاهش قابلیت فشار نظامی آمریکا بر دولت ایران و با آشکار شدن نتایج عمیق شکست ماجراجویی سیاست "ضربه پیشگیرانه" نئوکانسرواتیست های آمریکا در عراق، آمریکا برای فشار به جمهوری اسلامی به جریانات قوم پرست و ناسیونالیست های قومی ترک و کرد و بلوچ و عرب و غیره روی آورد.

اما این نیروها بنا به تعریف آنتی تز ناسیونالیسم ایرانی و نافی "تمامیت ارضی" هستند. در واقعیت امر آمریکا سمبل و پیشتبان اصلی ناسیونالیسم پرو غرب به نیروی پایه خود در ایران پشت میکند. نمیشود ناسیونالیست ایرانی بود و در همان حال طرفدار جریانات قوم پرست بود. در این میان جمهوری اسلامی و احمدی نژاد نماینده حفظ "تمامیت ارضی" میشوند. اینجاست که داریوش همایون می گوید که الان خطر جنگ و خطر تجزیه ایران و نابودی پایه های اقتصادی ایران جدی تر از وجود جمهوری اسلامی است. موعظه تشکیل یک صف متحد با جمهوری اسلامی برای دفاع از مام میهن را میکند. اگر همایون نمایند جسور تر ناسیونالیسم پرو غرب ایران است، بقیه از شاهزادگان تا لائیک ها یا مبهوت و حیران شاهد نزول جنبش شان میشوند و یا فرصت طلبانه سکوت میکنند. در هر حال جمهوری اسلامی و ناسیونالیسمی اسلامی که در آن نطفه دارد پرچم دار آرمان ناسیونالیستی ایرانی میشود.

ناسیونالیسم پرو غرب قرار بود که محمل اعتراض مردم علیه جمهوری اسلامی باشد. جمهوری سلامی پرچم آرمان، افق و مقدسات شان را از آنها گرفت.

شرایط مشابه این موقعیت در تاریخ زیاد است و در واقع تاریخ سراسر مملو از مقاطعی است که جنبش هائی شکست می خورند و جنبش های دیگری عروج میکنند.

یک نمونه شکست ناسیونالیسم کشورهای عربی در سال ۱۹۶۷ از دولت اسرائیلاست. این واقعه ناصریسم و بعثیسم و کل ناسیونالیسم ضد امپریالیست کشور های عرب و همزاد پان عربیست آن را به یک شکست تاریخی کشاند که هنوز از آن بیرون نیامده است. بر ویرانه های شکست این نوع ناسیونالیسم جریانات اسلام سیاسی به مجرای اصلی هدایت اعتراض مردم تبدیل شدند. این ناسیونالیسم در مقابل فقر، بی حقوقی و تحقیری که به مردم کشور های عربی روا داشته میشد اسرائیل را به عنوان "ام الفساد" نشان میدادند و وعده میدادند که اگر کارگر و زحمتکش کشور های عربی حاکمیت فاسد و استثمارگرانه رهبران ناسیونالیست خود را تحمل کنند همه با هم اسرائیل را شکست میدهند و عزت و احترام و رفاه و خوشبختی موعود را به کل دنیای عرب باز میگردانند. و بعد این ناسیونالیسم به شکل مفتضحی از دولت مذهبی قومی اسرائیل شکست خورد. دنیای عرب با یک بهت و با یک توقف ذهنی روبرو شد. بعد ها بخشی از این ناسیونالیسم ضد امپریالیست و رفرمیست طرفدار سرمایه داری دولتی به سمت غرب چرخید، انور سادات و دولت مصر تنها یک نمونه از این چرخش بود. به هر صورت با خارج شدن مردم از بهت و با روبرو شدن آنها با دنیای واقعی و در غیاب یک جریان کمونیستی که بتواند پرچم نفی وضع موجود شود، اسلام سیاسی و ناسیونالیسم اسلامی به سرعت رشد کرد و عملا تاکنون جای این ناسیونالیسم را پر کرده است.

اما نمونه شاید آشنا تر چنین تغییری در خود ایران شکست ناسیونالیسم لیبرال و رفرمیست ایرانی متشکل در جبهه ملی و در حزب توده در مقابل ناسیونالیسم عظمت طلب پرو غرب ایرانی سازمان یافته در سلطنت پهلوی در جریان اصلاحاتی که به نام انقلاب سفید معروف شد بود است. 

اصلاحات رژیم شاه (اصلاحات ارضی، ملی کردن آب ها، جنگل ها و مراتع، حق رای زنان، سپاه دانش، سپاه بهداشت، و...) به مراتب از خواست های ناسیونالیسم لیبرال و رفرمیست ایران در جبهه ملی و در حزب توده فراتر میرفت. این اصلاحات پرچم مطالبات این بخش از ناسیونالیسم ایرانی را که سنتا پرچم اعتراض به وضع موجود بود را از دست آنها در آورد و به دست حریف یعنی ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی داد. این تغییر یک زمین لرزه سیاسی در ابعاد وسیع را در جامعه ایران شکل داد.

تا آن زمان جنبش اعتراضی به وضع موجود به ناسیونالیسم عظمت طلب پرو غرب ایران (که سنتا توسط سلطنت پهلوی نمایندگی میشد) خود را در قامت ناسیونالیسم لیبرال و رفرمیست ایران و در شمایل حزب توده و جبهه ملی باز میافت. قبل از این تحول مصدق، قهرمان مبارزه علیه رژیم شاه، اصلا ضد امپریالیست نیست، لیبرال و سلطنت طلب است. حزب توده ضد آمریکائی است و نه ضد امپریالیست و میتوانست شبیه رابطه پهلوی با آمریکا را با روسیه برقرار کند. همه غرب گرا و "لائیک" بودند و مثلا حق زن در سیستم شان جائی داشت. این ناسیونالیسم طرفدار تمدن غرب و مدرنیست بود، " کراوتی" و  متمدن بود. متعاقب این کیش مات در مقابل طرف مقابل، متعاقب این شکست ایدئولوژیک ناسیونالیسم لیبرال  و  رفرمیست از حافظین وضع موجود، این سنت در جامعه جای خود را به جنبش اسلامی و ناسیونالیسم شرق زده تسبیح به دست و متحجّر داد. شریعتی و  نهضت آزادی عروج کردند، خمینی و خرداد ۴۲ به بخشی از تاریخ "خلق" و "مردم" شدند، آل احمد مسلمان شد ، انجمن های چپی دانشگاه با انجمن های اسلامی در دانشگاه نزدیک شدند، "ناگهان" فضا به طرف اسلام چرخید و سنت اعتراض به به رژیم شاه رنگ اسلامی، شرق زده و ضد امپریالیستی تر شد. بستر اصلی حزب توده و جبهه ملی مشترکا مجاهدین خلق و چریک های خلق را از خود بیرون دادند که جناح میلیتانت همین تحول بودند.

تاثیرات این شیفت در فضای فرهنگی، ادبی و روشنفکری ایران وسیع بود. در همه این عرصه ها یک جنبش جایش را به جنبش دیگری داد. آل احمدیسم و لمپنیسم عقب مانده و اسلامی فضای روشنفکری ایران از  فیلمهای نوع قیصر تا احساسات شاعرانه را تصرف کرد.

نمونه شاید مثبت چنین تغییری در روسیه در فاصله انقلاب فوریه ۱۹۱۷ تا اکتبر ۱۹۱۷ است. در این فاصله ناسیونالیسم روس شکست میخورد اما بر ویرانه های آن یک جریان کمونیست و یک انقلاب پرولتری عروج میکند. مردم آزادی و صلح و نان می خواهند و ناسیونالیسم روس با هر اعتباری نمیتواند این ها را تامین کند. وقتی در دادن این خواسته ها به مردم شکست می خورد جامعه بر می گردد و به بلشویک ها رو می آوردد.

پس لرزه های شکست

ناسیونالیسم ایرانی بزرگترین شکست ایدئولوژیکی، تاکتیکی و استراتژیکی را خورد. و این ترک با توجه به نفوذ ایده هایی که این ناسیونالیسم در جامعه داشت، ناامیدی و یاس و بدبینی نسبت به سرنگونی جمهوری اسلامی را تا آخرین سطوح جامعه برده است. پس لرزه ها و عوارض آن را در همه احزاب سیاسی و همه بخش های جامعه میتوان مشاهده کرد.

البته پشت این شکست ایدئولوژیک این واقعیت عیان شد که سرنگونی جمهوری اسلامی و رهائی مردم با افق ناسیو نالیسم ایرانی قابل وفق نیست. ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی به عنوان محمل و پرچم دهنده جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی شکست خورد. این جنبش میتواند با آمریکا یا با جمهوری اسلامی و یا با هر دو علیه آزادی و برابری متحد شود.

در ذهن توده وسیع و احزاب سیاسی که در جنبش سرنگونی حضور به هم رسانده بودند شکست سنت ناسیونالیسم پرو غرب در مقابل جمهوری اسلامی به این بیان تیپیک ترجمه شده که " جمهوری اسلامی ماندنی است، نمی توانیم جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم، دیگر نه فایده ای ندارد و امیدی نیست زور مان نمیرسد و جمهوری اسلامی سگ جان تر از آن چیزی است که فکر میکردیم". این نوع عکس العمل را در میان چپ ترین و راست ترین بخش اپوزیسیون می توان دید. ممکن است در اعلامیه های شان چیز دیگری بگویند ولی فعالین شان این ذهنیت را منعکس می کنند.

اصلی ترین سنت مبارزه علیه جمهوری اسلامی بلحاظ سیاسی، استراتژی و ایدئولوژیکی شکست خورده است. دیوار برلین شان فرو ریخته است. سوال این است که بر ویرانه های این سنت چه سنت و جنبشی عروج خواهد کرد؟

صف شکست نخوردگان

ما تنها نیرویی در صحنه سیاست ایران بودیم که حرف متفاوتی زد.  در مقابل کل فضای تحت تاثیر ناسیونالیسم پرو غرب حزب حکمتیست نقطه شروع بحث اش در مورد سرنگونی جمهوری اسلامی این بود که جمهوری اسلامی خودش نمی افتد باید آن را انداخت و گفتیم که سنت ناسیونالیسم پرو غرب قادر به سرنگونی جمهوری اسلامی نیست (ر ک قطعنامه های کنگره اول و پلنوم های کمیته مرکزی)، باید به این جنبش پرچم و رهبری آلترناتیو داد و فلسفه منشور سرنگونی برای ما همین بود. بعلاوه حزب حکمتیست  نتایج حمله آمریکا به عراق و قدرت گیری بیشتر اسلام سیاسی را با دقت خیره کننده ای پیش بینی کرد. 

حزب حکمتیست تنها حزبی بود که در مقابل ناسیونالیسم عظمت طلب ایران و پرو غرب پرچم متفاوتی برداشت و خودآگاهی متفاوتی را به وجود آورد. این حزب بود که تلاش کرد پرچم متفاوتی بدست بگیرد و تلاش کرد که یک مبارزه و آلترناتیو سوسیالیستی و چپ که قدرت آمریکا و غرب جزو محاسبات اش نیست و رهائی و برابری و تعالی انسانی تنها مقدسات پایه آن است را شکل دهد. به یمن این حزب امروز کمونیسم و سوسیالیسمِ در جامعه ایران سنگری در دست دارد که بخش مهمی از کمونیسم خود آگاه و متشکل جامعه خود را با آن تداعی میکند. این واقعیت تنها دست آورد این حزب نیست. دست آورد کل کمونیست هائی است که تسلیم افق ناسیونالیسم ایرانی و قومی نشدند و تلاش کردند تا صف متفاوت و آلترناتیوی را شکل دهند. حزب ما تنها نُـک قابل رویت یک کوه یخ عظیم تر و پنهان در جامعه ایران است.

این سنت اما هنوز جنگ خود را نکرده است. این سنت در پس فروپاشی حزب کمونیست کارگری ایران در پی کمر راست کردن و باز سازی اعتماد به کمونیسم در ایران بود. این سنت و این اپوزیسیون، سنت و اپوزیسیون شکست نخوردگان این دوره هستند.

جامعه ایران در مقابل انتخاب مجدد سنتی که باید اعتراض اش علیه جمهوری اسلامی را نمایندگی کند قرار گرفته است و این باز شدن انتخاب به کمونیست ها هم شانس میدهد. اما اشتباه مهلکی است که اگر فکر کنیم بقیه شکست خوردند و این شانس فقط به ما تعلق دارد. این شانسی است که به همه داده می شود. روشن است که شانس امثال دو خرداد کمتر است ولی به قول لنین که در انقلاب ۱۹۰۵ میگفت تا وقتی که تزار هست کشیش گاپون هم هست، اگر حزب سوسیال دمکرات اگر جلو نیاید کشیش گاپون بعدی جلو خواهد آمد. سنت های دیگر هم هنوز در صحنه هستند. تا وقتی که جمهوری اسلامی هست دوم خرداد دیگری امکان تولد دارد. تا وقتی که جمهوری اسلامی هست دو خرداد دیگری می تواند متولد شود، تا وقتی که جمهوری اسلامی هست ناسیونالیسم پرو غرب می تواند دوباره سر بلند کند. تا وقتی که رژیم هست ناسیونالیسم های قومی می توانند عروج کنند و تا وقتی که جمهوری اسلامی هست ...

جامعه و مردم ایدئولوژیک نیستند، امکان گرا هستند. مردم به سنتی رو می آوردن که فکر می کنند که امکان متحقق کردن خود را دارد و نه سنتی که تنها "حرف درست میزند" . جامعه در غیاب یک جنبش کمونیستی میتواند به یک دو خرداد مدل جدید روی آورد.

جامعه به شرطی کمونیست ها را انتخاب میکند که این کمونیست ها به سرعت از بیخ و بن خود را تغییر دهند. تجربه فعالیت این دوره حزب حکمتیست نشان داد که تنها حرف درست زدن کافی نیست. عمل متفاوتی باید کرد. باید یک بار برای همیشه سنت هشتاد ساله چپ سنتی را دفن کرد و صف شکست خوردگان حرفه ای تاریخ را ترک کرد.  این موضوع بخش آخر این بحث است.

ادامه دارد


 

[1] - کورش مدرسی، "حزب کمونیستی و قدرت سیاسی"، نشریه حکمت شماره ۱، ژانویه ۲۰۰۵، انتشارات حزب کمونیست کارگری - حکمتیست