سياست يا مکتب؟

منشا بحران در حزب کمونيست کارگري

مصاحبه با کورش مدرسي

١ مارس ٢٠٠٧

به نقل از کمونيست ماهانه شماره ١١

 

مصطفي اسد پور: اختلافات دروني حزب کمونيست کارگري ايران ـ حککا ـ به نقطه اوج تازه اي رسيده است. "بحران" توصيفي است که از درون و بيرون از اين حزب در مورد اين اختلافات بکار برده ميشود. بحران حککا از جمله در حزب حکمتيست مورد بحث بوده است. در اين رابطه گفتگوي کوتاهي با کورش مدرسي، ليدر حزب حکمتيست داشتم که فشرده آن را در زير ميخوانيد.

 

سوال: قبل از اينکه به مضمون اختلافات در حککا و دلايل بالاگرفتن آن بپردازيم اجازه بدهيد سوال کنم که اصولا توجه و حساسيت شما در تعقيب روندهاي حککا از کجا ناشي ميشود؟

 

کورش مدرسي: حساسيت ما به چند دليل است. اولا عليرغم اينکه اکنون نزديک به سه سال از جدائي ما از اين حزب ميگذرد و تا اندازه زيادي تفاوت سياسي و سنت تشکيلاتي ما با آنها روشن شده است،  بورژوازي عاقل و کاردان هر اتفاق و افتضاح در حککا را به حساب منصور حکمت و از آنجا به پاي ما مينويسد. ثانيا، و به همان اندازه مهم، توجه به اين واقعيت است که جدائي ما از حزب کمونيست کارگري ناشي از پخته شدن اختلافات و روشن شدن خط و خطوط نبود. رهبري جديد حزب کمونيست کارگري، از جمله اعضاي همين فراکسيون، وقتي ديدند که در کميته مرکزي اقليت هستند حاضر به شرکت در پلنوم کميته مرکزي نشدند. آنها اساسنامه و اصول سازماني را زير پا گذاشتند و جمع دلبخواهي را بعنوان کنگره پنجم اعلام کردند. آنها عملا کميته مرکزي و سلسله مراتب حزب را منحل کردند و اصولا ماندن ما در يک رابطه تشکيلاتي متمدن را نا ممکن کردند. در واقع کل رهبري کنوني اين حزب اجازه روشن شدن اختلافات را نداد و مبارزه سياسي در حزب را سقط کرد. در نتيجه بخش زيادي از کساني که در حزب کمونيست کارگري ماندند اصولا متوجه مضمون، ابعاد و دامنه اختلافات درون حزب نشدند. چه در صفوف حزب ما و چه در صفوف حککا خودآگاهي نسبت به مضمون اين اختلافات به اندازه اي که بايد عميق و شفاف نشد. ما اين امر را در کنفرانس اول حزب حکمتيست، يعني کنفرانس موسس آن، هم مورد تاکيد قرار داديم و گفتيم در سقوطي که چپ سنتي بر حزب کمونيست کارگري تحميل کرد ما با جدائي مان و تاسيس حزب حکمتيست در واقع  قايقي را روي آب انداختيم تا هر کس که نميخواست غرق شود را سوار کنيم. حزب ما آن روز بيش از هر چيز قايق نجات همه کساني بود که نمي خواستند به آن سقوط و آن اضمحلال در استاندارد هاي حزبي تسليم شوند. امروز تبيين بحران دروني حزب کمونيست کارگري براي خط ما، خط حکمت، فرصتي است تا مجددا تمايز خود را با تبيين هاي چپ سنتي در بيرون و داخل حزب کمونيست کارگري نشان دهد و به اين وسيله خودآگاهي عميقتري را در صفوف حکمتيست ها بوجود بياورد. و بالاخره تبيين بحران در حزب کمونيست کارگري اين مجال را به ما ميدهد که نشان دهيم که کسي که خواستار مبارزه براي تحقق برنامه دنياي بهتر است بايد جاي خود را در صفوف حزب حکمتيست باز يابد.

 

سوال: "بحران در کمونيسم کارگري"، " بحران در محدوده حککا"، "بحران در چپ"، "اختلافات سازماني"، "ناراضيان سر بر آورده"؛ از جمله توصيف هائي است که براي اين وضع مطرح ميشود. تعبير فشرده شما از اين ماجرا کدامست؟

 

کورش مدرسي: من اين را بحران در حزب کمونيست کارگري و بحران در يک سنت خاص سياسي ميدانم. جاي ديگري توضيح داده ام که کمونيسم کارگري به جريان مخلوطي اطلاق ميشد که امروز ديگر وجود ندارد. در نتيجه بحران در چيزي که وجود ندارد معنائي هم ندارد. آن چيزي که  کمونيسم کارگري ناميده ميشد اساسا بستر مشترک خط حکمت و جريان چپ سنتي (مارکسيسم انقلابي) بود. در دوران منصور حکمت هژموني تشکيلاتي با خط ما بود. با از دست رفتن حکمت تناسب قوا به هم خورد و بالاخره ما در مقابله با تعرض چپ سنتي ناموفق مانديم. جدايي  ما از حککا آن بستر مشترک را از ميان برد و در واقع اين حزب را به دو پديده متفاوت تبديل کرد. نه آنچه در حزب ما اتفاق مي افتد را بايد اتفاقات در کمونيسم کارگري ناميد و نه آنچه را که در حککا روي ميدهد. به نظر من ما ديگر با حزب کمونيست کارگري پديده واحدي به اسم کمونيسم کارگري را  تشکيل نمي دهيم. ما يکي از جريانات تشکيل دهنده کمونيسم کارگري هستيم و آنها هم جريان ديگر آن. منطق و ديناميسم حرکت ما با آنها متفاوت است. کسانيکه اين تفاوت را نمي بينند و بحران در حزب کمونيست کارگري را بحران کمونيسم کارگري مينامند هنوز متوجه عمق تفاوت هاي ما نيستند و مضمون اتفاقات درون حزب کمونيست کارگري را اساسا تشکيلاتي ميدانند. اينها در بهترين حالت "وحدت طلبان" خوش نيتي هستند که هميشه از تاريخ عقب اند. اين نوع رويکرد هميشه در دنباله هر جدائي اي وجود دارد.

 

امروز در سطح جامعه بيشتر از هميشه ما را بعنوان حکمتيست و حزب کمونيست کارگري را هم بعنوان حزب کمونيست کارگري ميشناسند. ما دو چهره و دو سنت مختلف را تداعي ميکنيم. بهر صورت، من امروز چه از نظر تئوريک و چه از نظر جنبشي به پديده واحدي به اسم جنبش کمونيسم کارگري قائل نيستم که گويا دچار بحران شده است. فکر مي کنم چيزي که امروز راجع به آن  حرف مي زنيم  بحران در يک حزب مشخص و در يک سنت سياسي مشخص است. در حزبي به نام حزب کمونيست کارگري و در سنتي به نام مارکسيسم انقلابي يا چپ سنتي.

 

سوال: در ارزيابي از تحولات دروني احزاب بايد از جامعه آغاز کرد. اين جهتي است که خود شما در مناسبت هاي مختلف بر آن تاکيد گذاشته ايد. اجازه بدهيد با همين متد برويم سراغ حککا، کدام بحران؟ چرا و بر کدام زمينه ها؟

 

کورش مدرسي: ببينيد، شکل بحران در هر حزبي داستان خاص خود را دارد. عميقا از تاريخ آن حزب، از مسائلي که در آن حزب مطرح بوده است، از کاراکتر هاي مهم در آن  حزب و از کشمکش هاي خاص دروني آن حزب تاثير ميپذيرد. هر بحران را ميتوان در قالب اينکه فلاني اين را گفت، بهماني اين کار را کرد، و خلاصه در قالب رويدادهاي دروني يک حزب توضيح داد. چنين توضيحي گرچه ميتواند واقعيت داشته باشد و نوري بر گوشه و زوايائي از بحران در يک حزب خاص بتابد اما مطلقا گويا نيست. اگر داستان بحران در احزاب سياسي داستان من گفتم و تو گفتي ها باشد آنوقت به تعداد آدم ها روايت از اين بحران وجود دارد. همه ما قهرمان دنياي ذهني خودمان هستيم و اگر تاريخ و سياست را با اين دنياي ذهني جانشين کنيم آنوقت به اندازه همه ما قهرمان و ضد قهرمان هاي قلابي و ذهني وجود خواهد داشت که به هر حال کمکي به درک ماجرا نميکند.

 

بايد برگشت سياست و جامعه را ديد. بايد ديد که چه اتفاقي افتاده است که ديگر براي طرف هاي درگير در يک حزب کنار هم بودن ضروري نيست. نکته اي که بايد به آن دقت کرد اينست که اختلاف نظر هميشه در احزاب وجود دارد اما احزاب جز در مقاطع خاص حول اين اختلاف نظر ها تجزيه نميشوند. بالا نگرفتن بحران در يک حزب دليل وجود وحدت نظر و يا عدم وجود اختلاف نظر نيست. علامت آن است که طرفين با هم بودن، با هم تداعي شدن و در يک حزب ماندن را مهم  تر از اختلاف نظر ها ميدانند. اما آنچه که با هم بودن و يا نبودن را تعيين ميکند نه سليقه و حالات رواني ما بلکه اوضاع جامعه و رويداد هاي سياسي در جامعه است. به اين اعتبار است که ميگويم بايد به جامعه و به سياست نگاه کرد و دليل تحولات دروني احزاب را آنجا جستجو کرد. اوضاع سياسي آن کاتاليزوري است که اصطکاک هاي دروني احزاب را به جوش مي آورد.

 

اختلاف و بحران در حزب کمونيست کارگري هم بي گمان جنبه دروني هم دارد. ما قبلا در مورد آناتومي جريانات دروني حزب کمونيست کارگري و چپ سنتي که بعد از ما بر آن حاکم شد مفصل در انجمن مارکس - حکمت صحبت کرده ايم که متن بخش هائي از آن هم منتشر شده است. آن بحث ها توضيح ميدهد که چرا آن انقلاب ايدئولوژيکي که در حزب کمونيست کارگري عليه ما کردند فقط يکي از سلسله انقلابات ايدئولوژيک پي در پي است که چپ سنتي با آن زندگي ميکند. و حزب کمونيست کارگري در اول راهي است که سربداران و آرخا و بسيار فرقه هاي سوپر چپ چند نفره به پايان رسانده اند. من اينجا به اين جنبه از بحث نمي پردازم.  سخنراني سال ٢٠٠٥ در انجمن مارکس حکمت لندن اين بعد را روشن کرده است.

 

اما در اينجا توجه شما را به يک واقعيت ديگري جلب ميکنم. سوال اينست که چرا حزب کمونيست کارگري درست وقتي دچار بحران ميشود که تمام اپوزيسيون راست دچار بحران است؟ چرا همزمان حزب دمکرات کردستان چند شاخه ميشود؟  چرا همزمان جريان مشروطه طلب و حواريون سياسي سلطنت از وسط قاچ خورده است و آقاي داريوش همايون به سرعت از آقاي رضا پهلوي دور ميشود؟ چرا همزمان سازمان زحمتکشان درست در همين مقطع دچار بحران شده است؟ و ...

 

از سياست گذشته، حتي وقتي تعداد زيادي آدم سرما خوردگي ميگيرند مسئله ديگر شرح عطسه و سرفه اين و آن نيست مسئله شيوع يک بيماري واگير است. بايد ويروس اين سرما خوردگي را شناخت. بايد از خودتان بپرسيد چرا همه اين احزاب درست امروز سرما خوردگي سياسي گرفته اند؟

 

ويروسي که حزب کمونيست کارگري را دچار سرماخوردگي سياسي کرده است همان ويروسي است که کل اپوزيسيون راست را دچار بيماري کرده است. دليل اين بحران در همه اين جريانات اين است که اتفاقاتي که انتظار آن را داشتند روي نداد. اميدي که به اين اتفاقات بسته بودند متحقق نشد. سيري که براي تحول اوضاع ميديدند پيموده نشد و سرانجام نا اميد، بي افق، گيج در ميدان سياست باقي  مانده اند و هر کدام از عناصر داخلي آنها ارابه حزب مربوطه را به يک طرف ميکشد.  اين دليل و منطق بالاگرفتن اختلافات است. والا اينکه حميد تقوائي نماينده چپ سنتي است، اينکه خط رهبري فعلي حزب کمونيست کارگري هپروتي و مريخي است کشف تازه اي نيست. منصور حکمت ده سال با آن جدل کرد و ما سه سال پيش دقيقا بر سر همين مسئله با کل رهبري فعلي حزب کمونيست کارگري، از جمله اعضاي همين فراکسيون  درگير بوديم. اسناد آن مکتوب است. مثلا ما در بيانيه ٢١ نفر از اعضاي کميته مرکزي در اوت ٢٠٠٤ تاکيد کرديم که:

 

"تاريخ حزب کمونيست کارگري به شهادت همه اسناد و جلسات آن تاريخ مبارزه منصور حکمت براي سوق دادن اين حزب از يک جريان فرقه اي گروه فشاري و مبلغ - مروج به يک حزب سياسي است. اين تلاش در حزب با مقاومت جريان چپ سنتي، که از بدو تشکيل حزب در آن شريک بوده است، همراه است.

 

همه کشمکش هاي مهم اين حزب و همه لحظات تعيين کننده در حزب رنگ اين جدال را دارند. بحث "حزب و جامعه"، بحث "حزب و قدرت سياسي"، بحث "سلبي و اثباتي"، بحث"سناريو سياه"، بحث "حزب مروج و حزب سازمانده"، تلاش براي مدرنيزه کردن سازمان حزب، تلاش براي استاندارد کردن همه فونکسيون هاي حزب، تمرکز رهبري، تز داشتن ليدر و غيره  همه اين جدال را منعکس ميکند. حزب کمونيست کارگري آنجا که از گروههاي چپ سنتي در ايران يا اروپا متمايز است، درست در پرتو همين جدال ها است.

...

درست به دليل اينکه شکاف در حزب از ابتدا حول حکمتيسم و چپ سنتي بوده است، شکافي که بعد از منصور حکمت در رهبري حزب باز شد هم حول مسائل و موضوعاتي بود که حکمتيسم را از چپ فرقه اي و حاشيه اي جدا ميکرد.... اختلافات ما حول برخورد به مساله ليدر داشتن يا نداشتن، برخورد به رويدادهاي ١٨ تير سال گذشته، دو قطبي شورا يا حزب، و بالاخره جدال بر سر تئوري حزب و قدرت سياسي قطبي شد. اينها آن مباحثي هستند که طي دو سال گذشته رهبري حزب را به دو بخش تقسيم کرده اند نه مباحث پلنوم ١٦ که امروز کاريکاتور شده، تحريف و جعل شده است تا در "نقد" آن بتوان اداي "چپ" در آورد.

 

شکاف در حزب کمونيست کارگري شکاف ميان چپ و راست نيست. شکاف ميان حکمتيسم و چپ سنتي است. اين شکاف از بدو تشکيل حزب در دوره منصور حکمت و بعد از آن تنها شکاف واقعي در حزب کمونيست کارگري ايران بوده است. منصور حکمت و حکمتيسم تمام تلاشش اين بوده و هست که اين حزب را به يک حزب اجتماعي و توده اي مدعي قدرت، يک حزب قوي، حزبي مدرن و حزبي که روي زمين سفت در جامعه قدرت است و تناسب قوا را منظما تغيير ميدهد، حزب ساختن فرصت ها و ... تبديل کند.

 

اينکه فراکسيون اين حزب امروز اين خصوصيت در خط حاکم بر حزب کمونيست کارگري را کشف کرده است   علامت ذکاوت نيست بلکه  نشانه اينست که تاکنون خود بخشي از اين پديده بوده است.

 

ديدگاه حميد تقوائي بيست سال پيش هم همين بود که امروز هست. ديدگاه او سه سال پيش هم که عليه ما انقلاب ايدئولوژيک راه انداخت همين بود. آنچه امروز ديگر ماندن با اين جريان را براي فراکسيون مقرون به صرفه نميکند نا اميدي از تحقق پيش بيني هايشان است. ميگفتند که قرار است فورا انقلاب شود، قرار است تلويزيون کليد انقلاب باشد، قرار است سرنگوني همان انقلاب سوسياليستي باشد، قرار است آمريکا حمله کند، قرار است حزب کمونيست کارگري در يک جنبشي که يک سرش هخا است و سر ديگرش ناسيوناليست هاي ترک جمهوري اسلامي را سرنگون کنند. و اين نشد. آمريکا در عراق باخت، جمهوري اسلامي برد، هخا و ناسيوناليست هاي ترک به جائي نرسيدند و .... و اين "ناکامي" ها تمام مردم و نيروهاي سياسي اي که افق شان را از اين اميد و از اين انتظار ميگرفتند دچار مسئله کرده است. اين اميد، اين انتظار و اين چشم انداز در واقع اميد و چشم انداز اپوزيسيون راست پرو غرب ايران بود و هست. و اين ناکامي ها در واقع کل اردوي اپوزسيون راست، از ناسيونالسيت هاي کرد تا سلطنت طلب ها و تا حزب کمونيست کارگري را دچار مسئله کرده است. ما اين وضع را در کنگره اول حزب حکمتيست مورد بحث قرار داديم. قطعنامه هاي مختلف کنگره اول به اين واقعيت و به اين بحران اپوزيسيون راست پرو غرب پرداخته است. 

 

سوال: در طيف جريانات گرفتار در بحران شما به طيفي از جريانات و احزابي اشاره کرديد که در بين آنها ميتوان تفاوت زيادي را ديد، حزب دمکرات، سلطنت طلبان، جريانات ناسيوناليستي و تا حککا. سوال اين است که آيا اينها ميتوانند در يک بستر مشترک يک بحران قرار بگيرند؟

 

کورش مدرسي: به نظر من نبايد مجذوب عنوان هائي شد که احزاب به خود ميدهند. همه اين احزاب که اسم برديد افق سراسري شان براي ايران از يک جنبش يا افق ناشي ميشود. اينها چه خود را چپ بنامند و چه راست، چه خود را محلي بدانند و چه سراسري مفتون يک اميد يا آرمان معين هستند يک آرزوي کمابيش يکسان به حرکتشان در مي آورد. اين آرزو عبارت است از آرزوي يک ايران پيشرفته، متمدن، با فرهنگ و استاندارد هاي غربي، با درجه اي از آزادي هاي سياسي و رفرم هاي اجتماعي و اقتصادي و .... اينکه يکي به چنين جامعه اي سوسياليسم ميگويد و يکي دمکراسي فرقي در اصل ماجرا ندارد. همانطور که حزب توده و سلطنت پهلوي چپ و راست يک جنبش ناسيوناليستي ايراني بودند، اينها هم که شما نام برديد بخش هاي مختلف يک جنبش هستند. سرحالي و رخوت، بشاشيت و افسردگي سياسي شان را از يک جا ميگيرند. 

 

جامعه ايران در تب و تاب يک بحران عميق است. مردم ميخواهند جمهوري اسلامي سرنگون شود. اما هر جنبشي و هر سنت سياسي تلاش دارد که به اين سرنگوني معني خاص خودش را بدهد. سرنگوني جمهوري اسلامي را از زاويه خاصي ميبيند و تفسير ميکند. هر کس دارد آمال و آرزوهايش را با آن معني مي کند. تمام جرياناتي که هست و نيست شان را در گرو مقدرات و محدوديت ها و دامنه عمل اين جنبش سرنگوني معين تعريف مي کردند دچار مسئله و بحران شده اند.

 

ببينيد، حزب دمکرات مي خواست از طريق اين جنبش سرنگوني، بر طبق دورنمائي که جريانات راست داشتند، با کمک امريکا يا به فدراليسم و يا به خود مختاري برسد. آنها تمام هست و نيست شان را روي اين قمار گذاشتند. تمام اميد شان همين بود. همين جنبش سرنگوني قرار بود آقاي رضا پهلوي را شاه کند، قرار بود انقلاب شود و داريوش همايون حکومت مشروطه درست کند، قرار بود اين جنبش سرنگوني همان انقلابي باشد که حميد تقواي مرتب برايش انقلاب انقلاب مي کرد و درست به همين دليل تفاوت ميان اعتراض خود با اعتراض هخا و الاحواز و ناسيوناليست هاي ترک نمي بيند و هر شلوغي را شروع همان انقلاب ميداند. و  ...

 

ما مرتب از حزب کمونيست کارگري ميپرسيديم کدام انقلاب؟ چيزي که شما به آن انقلاب مي گوييد يک جنبش سرنگوني است که  مقدّرات و محدوديت هائي دارد. آنها شلوغي را با سرنگوني و سرنگوني را با انقلاب و انقلاب را با سوسياليسم يکي ميگرفتند. در واقع آنها بعنوان سنت ميليتانت و "اکتيو" تر اپوزيسون راست پرو غرب عمل کردند. عاشق شلوغي و آکسيون هستند، مهم نيست اگر آن را هخا فراخوان داده باشد. وقتي شلوغي و آکسيون کم شود براي آنها هم افق انقلاب و افق آينده تيره و تار ميشود. اينها عليرغم اينکه جناح هاي مختلف يک جنبش عمومي تر (ناسيوناليستي) در سطح ايران هستند، همگي لنگر شان را به يک اميد و افق واحدي بسته اند. کعبه آمال شان يک  تلاطم اجتماعي خاص و معين در ايران يعني جنبش سرنگوني جمهوري اسلامي است. گفتم اين جنبش ابعاد معين و محدودي دارد. سر و ته و دامنه پرواز معيني دارد. برگرده اين تحول و همراه هخا و الحواز و ناسيوناليست هاي ترک نميشود سوسياليسم را آورد. اينها تصور شان از انقلاب و از سوسياليسم همين مخرج مشترک اين جريانات بود. 

 

اما جمهوري اسلامي سرنگون نشد، دو خرداد شکست خورد و يک چپ سنتي که از نظر افق اجتماعي بخش راديکال اپوزيسيون راست است همراه با بن بست اپوزيسيون راست دچار مسئله شد. همه پيش بيني هاي اينها غلط از کار در آمد و براي بخش اعظم اين جنبش معلوم نيست قدم بعدي چيست .همانقدر که براي داريوش همايون معلوم نيست که قدم بعدي چيست براي حزب دمکرات هم آينده نا معلوم است و براي حزب کمونيست کارگري هم اين آينده نا معلوم است.

 

راستش از همان سه سال پيش که بحث در حزب کمونيست کارگري ايران بالا گرفت ما نسبت به اين جنبه هشدار داديم. گفتيم که جنبشي که در ايران در جريان است يک جنبش سرنگوني است. عضويت در آن بويژه بعد از شکست دو خرداد ديگر هويت متمايزي از اپوزيسيون راست نيست. گنجي و حجاريان هم سرنگوني طلب ميشوند و نکته گويا اين است که آن زمان چپ سنتي در حزب کمونيست کارگري اين پيش بيني ما را آوانس به گنجي و حجاريان فهميد. بهرحال، گفتيم اين جنبش پيروزي و شکست خود را دارد و تمام هست و نيست ما اين نيست. ما بايد پيروزي آن را از زاويه منفعت جنبش خودمان تعريف کنيم بدون اينکه آن را با انقلاب و با جنبش خودمان عوضي بگيريم.

 

سوال: حزب کمونيست کارگري ادعا ميکند که براي سوسياليسم مبارزه ميکند بر سازماندهي طبقه کارگر اصرار بخرج ميدهد. آيا اين ها نميتوانست حککا را از اين سرنوشت مصون بدارد؟

 

کورش مدرسي:  نه!  اين يک بحث قديمي مارکس و همينطور منصور حکمت است که اگر بخواهيم راجع به آن صحبت کنيم بحث به درازا ميکشد. شما را به بحث هاي جزوه تفاوت هاي ما نوشته منصور حکمت رجوع ميدهم که اين بحث را در توضيح تفاوت هايش با چپ سنتي و پوپوليسم ميکند. مهم اين است که متوجه باشيم که فقط با نگاه کردن به موضع و انگيزه هاي سازمان هاي سياسي نميشود در مورد جايگاه جنبشي آنها قضاوت کرد. اينکه کسي به خودش سوسياليست بگويد، از فقر و بي حقوقي طبقه کارگر حرف بزند، خواستار بهبود زندگي طبقه کارگر باشد يا فرض کنيد از حق زن دفاع کند اين نيرو را الزاما سوسياليست نميکند. اين نيرو الزاما به جنبش برابري انسانها به جنبش سوسياليستي طبقه کارگر متعلق نيست. سوسياليسم قبل از اينکه يک عقيده باشد يک افق و يک جنبش همه جانبه است. جناح هاي رفرميست جنبش ناسيوناليستي هم اکثر اوقات در باره همين مسائل حرف ميزنند. چريک فدائي هم کم از طبقه کارگر حرف نمي زد. خط سه و مارکسيسم انقلابي هم کم از کارگر و سوسياليسم حرف نمي زد. سوال اين است که اين سوسياليسمِ چيست؟ سوال اين است که طبقه کارگر در اين سوسياليسم چه جائي دارد؟ کسي که فکر ميکند با انقلابي مانند انقلاب ٥٧ يا با جنبش سرنگوني مثل جنبش سرنگوني امروز مي توان سوسياليسم آورد و کسي که  فکر مي کند همه با هم در يک انقلاب همگاني يک نظام سوسياليستي مي آورند تصورش از نظام سوسياليستي ايراد دارد. در واقع آن چيزي که اسم اش را سوسياليسم ميگذارد يک جامعه  مدرن غربي سوسيال دمکراسي به شيوه  قديم سوئد است که در آن آزادي هاي سياسي هست، دولت رفاه هست، يک درجه خلاصي فرهنگي هست و غيره.

 

اينکه عده اي اسم اين جامعه برايشان سوسياليسم است آنها را سوسياليست نميکند. مسئله مکتبي و اعتقادي نيست. جنبه اجتماعي و آرماني و يا جنبشي آن مهم است. وقتي که به جنبش سوسياليستي تعلق نداريد افق تان را از جنبش ديگري ميگيريد. بحث من اين نيست که جنبش سوسياليستي رکود و رخوت يا اغتشاش و ابهام نميگيرد. بحث من جنس مسائلي است که اين افق ها با هم دچار آن ميشوند.

 

مي خواهم بگويم فقط تبليغ کارگر و منافع کارگر براي سوسياليست بودن و از افت و خيز جنبش ناسيوناليستي معاف ماندن کافي نيست.  بايد درک روشني از افق جنبش سوسياليستي داشته باشيد. ما سوسياليسم را همين امروز مي خواهيم اما تمايز سوسياليسم با آن چيزي که امروز در جامعه در جريان است را درک مي کنيم. و سوالي که در مقابل ما قرار ميگيرد اينست که چگونه آن انقلاب يا جنبشي که سوسياليستي نيست را ميتوان به تسمه نقاله يک انقلاب سوسياليستي تبديل کرد؟ اين را مارکس و لنين و منصور حکمت انقلاب مداوم اسم گذاشته اند. کسي که اين تمايز و لذا ضرورت اين تسمه نقاله را نميبيند، بنا به تعريف پاسيو است و دنباله رو رويداد ها. کسي که اين تمايز را متوجه نيست همين جنبشي که هست همه چيزش ميشود، يا سوسياليسم اش همين ميشود يا بايد در غار تفکرات خود غرق شود تا روز موعود انقلاب سوسياليستي فرا برسد.

 

براي چپ سنتي منظور از انقلاب سرنگوني است. وقتي به نظر مي آيد که سرنگوني عقب افتاده است سوال و ترديد شکل مي گيرد. فراکسيوني که در حزب کمونيست کارگري تشکيل شده است تلاش مي کند که به اين سوال ها جواب بدهد.

 

خط ما اين مسئله را ندارد. مسئله زياد داريم اما خط ما از اين نوع مسئله ندارد. ما ميدانستيم که اين جنبش سرنگوني يک جناح راست دارد که اگر کنترل و فضا دست آن باشد، با توجه به اوضاع امروز دنيا، آن را به بحران و شکست ميکشاند. کسي که ميخواهد رهبري را از دست راست در آورد بايد تمايز اين جنبش با يک انقلاب سوسياليستي را بشناسد، بايد بتواند پيروزي اين جنبش را تعريف کند. کاري که ما کرده ايم. کسي که همين تحرک سرنگوني طلبانه را انقلاب و انقلاب را بنا به تعريف سوسياليستي ميداند کاري جز دنباله روي از اوضاع برايش نمي ماند. مانند حزب کمونيست کارگري، عليرغم  هشدار هاي ما، به تحرک هخا و الاحواز و ناسيوناليسم ترک ميپيوندد طرف آنها را ميگيرد و کنار آنها عليه ما و منافع اين جنبش مي ايستد. حزب کمونيست کارگري اين مسير را رفت. اشتباهي در کار نيست. سياست و افق شان اين را اقتضا ميکند. بر متن هشدار ها و فراخوان ها و بحث و جدل ما با چشم باز اين مسير را انتخاب کرد. جنبش ما نه ميتوانست کنار هخا قرار بگيرد، نه کنار الاحواز، نه کنار ناسيوناليسم ترک و نه کنار ناسيوناليسم کرد. حزب کمونيست کارگري کنار همه اينها ايستاد. منشا مسئله اين حزب قطب نمائي است که اين راه را به آنها نشان ميدهد.

 

سوال: در زمان جدايي حکمتيست ها و بحران آن موقع در حزب کمونيست کارگري خود شما تاکيد داشتيد که با اين جدايي جنبش سرنگوني از يک پايه مهم آن محروم خواهد ماند. امروز سرنوشت جنبش سرنگوني را شرح داديد. سوال من با کمي مسامحه شايد، اينست که آيا جنبش سرنگوني قرباني سياست رهبري جديد حککا شد و يا اينکه خود اين حککا است که قرباني جنبش سرنگوني گرديده است؟

 

کورش مدرسي: وقتي دو خرداد شکست خورد يک نيروي چپ به اسم کمونيسم کارگري وجود داشت که بستر مشترک خطوط مختلفي بود. وقتي دو خرداد شکست خورد سرنگوني تبديل به بستر عمومي اعتراض مردم ايران شد. يعني  در ابعاد اجتماعي مسجل شد که اصلاح در چهارچوب جمهوري اسلامي ممکن نيست يا بدرد نميخورد و شما هر آزادي که بخواهيد با کل موجوديت خود جمهوري اسلامي روبرو مي شويد. اينجا ديگر سرنگوني طلب بودن کافي نبود. چپ ميبايست تعريف خود را از سرنگ