حسين مرادبيگي

حزب کمونيست کارگري، پوپوليسم وارونه

 

مقدمه

انشعاب در حزب کمونيست کارگري ايران رويداد بدون مقدمه اي و يا  ناشي از تغيير عقيده کسي از چيزي نبود. اين انشعاب از طرفي ريشه در تقابل سنت هاي تاريخا موجود درون اين حزب داشت که با مرگ منصور حکمت تشديد شد، و از طرف ديگر تحولاتي که بعد از شکست دوم خرداد در صحنه سياسي ايران روي داد و به اين تقابل شدت بخشيد. تحولاتي که در آن افق ناسيوناليسم پرو غرب بر حرکت مردم براي سرنگوني جمهوري اسلامي دست بالا پيدا کرد، نهايتا حزب کمونيست کارگري ايران را با خود برد و رهبري آن دست يکي از فرقه اي ترين و سکت ترين چپ تاريخ امروز ايران افتاد. انگار اين بيست و چند سال گذشته کاري انجام نگرفته بود، انگار يک تن ادبيات کمونيستي از منصور حکمت و صفي از کادرهاي اين خط در اين حزب باقي نمانده بود، با جدائي ما رهبري جديد آن به سرعتي باورنکردني به سنت مرده دوره انقلاب 57 اما در شکلي وارونه، بازگشت. قرار بود کيلومترها را صفر کنند و کل حزب را با خود به اين موقعيت ببرند. ما در تقابل با اين موج برگشت که زير فشار جنبش ناسيوناليسم پرو غرب انجام ميگرفت، بقول کورش مدرسي قايقي به آب انداختيم که هر کس را که نميخواست در آن غرق شود نجات دهد. اکنون سه سال از تشکيل حزب حکمتيست ميگذرد، کارهاي زيادي در اين مدت انجام گرفته است. واضح است فعاليت محدود کنوني ما نميتواند جواب کمونيسم به تحولات دنياي امروز باشد. طبقه کارگر و حزب کمونيستي اش جز با ايجاد يک کمونيسم قدرتمند، نميتواند راهي براي آزادي خود و آزادي بشر از مصائب بردگي مزدي در شرايط امروز باز کند. بايد کمونيسم قدرتمندي بسازيم که روي جامعه، روي مردم و روي زندگي کارگري که با ما هم دوره است، تاثير محسوسي داشته باشد. اين فراخواني نيست محدود به ما، به رهبران و فعالين کارگري و همه کمونيستهائي است که امر کمونيسم را امر خود ميدانند. کار ساده اي نيست، کار سختي است، اما جز اين راهي نيست. کمونيسم را بايد روي دو پايه خود نشاند. منصور حکمت در سمينار دوم مباحث کمونيسم کارگري براي تفکيک کمونيسم طبقه کارگر از کمونيسم بورژوايي و ديگر اقشار غير کارگر، از زبان انگلس و مارکس به دو پايه اشاره ميکند، يکي اينکه کمونيسم دکترين رهائي طبقه کارگر است، نه اينکه بدرد هزار و يک کار ديگر غير کارگري بخورد جز بدرد رهائي طبقه کارگر، و ديگر اينکه طبقه کارگر به علت مکانش در توليد و مناسبات کاپيتاليستي اگر بخواهد آزاد شود، بايد بقيه افراد جامعه را نيز همراه خود آزاد کند. به اين معني کمونيسم دکترين رهائي بشر است. منصور حکمت اضافه ميکند که تمام چپ و سوسياليسم طبقات ديگر يک يا هر دوي اين پايه را حذف و ناديده گرفته اند.

نسل جديد از تاريخ تقابل اين کمونيسم با سنت هاي غير کمونيستي و غير کارگري و ناسيوناليستي در طي سه دهه گذشته شايد کمتر اطلاع دارد و يا اصلا بي اطلاع است. واضح است کوهي از ادبيات در اين مورد در سايت منصور حکمت هست، با اين وجود لازم است همزمان گوشه هايي از اين تاريخ و اين تحول را نيز به اين نسل انتقال داد. هدف اين نوشته هم در همين راستاست. تلاش ميکنيم در نشريه کمونيست گوشه هايي از اين تاريخ را که قرار بود شفاهي تهيه شود، کتبا در اختيار اين نسل قرار دهيم تا به نوبه خود در پرورده کردن هرچه وسيعتر نسل جديدي از کمونيستهاي کمونيسم طبقه کارگر، کمک کند.  يکي از اين موارد بدست دادن تصويري است واقعي از تاريخ تقابل سنتهاي درون حزب کمونيست کارگري و همچنين از سنت فکري و سياسي رهبري جديد حزب کمونيست کارگري. در اين نوشته با هم آن را مرور ميکنيم.   

 

حزب کمونيست کارگري

حزب کمونيست کارگري از نظر فکري و سياسي چپ ناسيوناليسم پرو غرب ايران را نمايندگي ميکند. بقيه چپ ايران هم، عليرغم حفظ جلوه هايي از شرق زدگي سابق خود، نوعي رفرميسم بورژوايي، همان سوسياليسم يا کمونيسم بورژوازي را نمايندگي ميکنند. بستر عمومي همه آنها در اين دوره مشترک است. اپوزيسيون راست در اين دوره از جنبش ملي – اسلامي به ناسيوناليسم پرو غرب انتقال يافته است. تفاوت اين حزب با اين چپ در اين است که رهبري جديد اين حزب  سابقه اي متفاوت و تاريخ متفاوتي را از اين چپ طي کرده است. اين سنت، محصول پولاريزه شدن چپ پوپوليستي انقلاب 57، قرار گرفتن در حزب کمونيست ايران و بعدها در حزب کمونيست کارگري دوره منصور حکمت است. اکنون به قامت فرقه اي ترين و سکت ترين چپ موجود ايران بازگشته است تا بخيال خود پديده مرده و مضمحل شده سابق را در شکل وارونه اش زنده کند و با آن طبقه کارگر را به نام سرنگوني يعني سوسياليسم، به پياده نظام بورژوازي در اين دوره از تحولات سياسي در ايران تبديل کند. طنز تلخ اين است که اين کار را به نام کمونيسم کارگري و زير نام منصور حکمت انجام ميدهند.

کورش مدرسي به تفصيل در اين مورد در نوشته خود تحت عنوان "حزب کمونيست کارگري، تناقضات دروني" بحث کرده است که در نشريه کمونيست شماره 152 نيز چاپ شده است. واضح است من قصدم تکرار آن نيست، بلکه آن را در همين راستا و از زاويه ديگري مورد بحث قرار ميدهم و در آخر به اختصار به تفاوتهاي کمونيسم ما با ديگر رگه هاي سوسياليسم هاي غير کارگري نيز اشاره ميکنم. اما قبل از آن و براي تفهيم هرچه بيشتر بحث، لازم مي بينم سه موضوع را مختصرا توضيح دهم: اول  "مارکسيسم انقلابي"، دوم  کمونيسم کارگري و سوم گرايشي که در مجادلات فکري و سياسي درون حزب کمونيست ايران، سانتر نام گرفت.  

 

"مارکسيسم انقلابي"

"مارکسيسم انقلابي" جنبش ضد پوپوليستي ضد رويزيونيستي اي بود که زير پرچم آن حزب کمونيست ايران در سال 62 رسما تشکيل شد. "مارکسيسم انقلابي"  در آن دوره پرچم چرخش سوسياليسم ردايکال است تحت فشار سوسياليسم کارگري، اما به موازات آن سوسياليسم کارگري نيز در جامعه ادامه حيات ميدهد. با تشکيل حزب کمونيست ايران و پايان عمر پوپوليسم، ديگر موردي براي ادامه حيات مارکسيسم انقلابي نماند. زيرا آنچه که مارکسيسم انقلابي فلسفه وجوديش را با آن تعريف کرده بود، خود پايان يافته بود. منصور حکمت پايان عمر مارکسيسم انقلابي را حتي به قبل از مقطع کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست گره ميزند که در آن بحث پراتيک کمونيستي بطور جدي مطرح ميشود. بحثهايي که بعدا منصور حکمت مطرح ميکنند، از قبيل آژيتاتور و آژيتاسيون علني، تلفيق کار علني و مخفي، عضويت کارگري و سياست سازماندهي طبقه کارگر ديگر در اين سنت و در اين جنبش نيست، طلايه هاي جنبش کمونيسم کارگري است که منصور حکمت بحث آن را از کنگره دوم حزب کمونيست  ايران مطرح ميکند. مارکسيسم انقلابي جنبشي بود محدود به يک مبارزه ضد پوپوليستي و ضد رويزيونيستي، که پيشتر گفتم با پايان يافتن پوپوليسم، عمر اين جنبش نيز بسر رسيد. کساني هم که در اين سنت ماندند ديگر نه حرفي براي گفتن و نه پراتيکي در دستور داشتند و اگر هم دهن باز ميکردند، کلماتشان پژواک حريف طلبي ضد پوپوليستي سابق بود روي نعش حريفي که مدتها بود زمين خورده بود. "مارکسيسم انقلابي" در دوره مبارزه ضد پوپوليستي، ضد رويزيونيستي روي ارتدکسي مارکسيسم بدرست تاکيد ميکرد. در حاليکه اين کافي نبود. جنبه مهم تر، تفاوت در تفسير مارکسيسم بود. "مارکسيسم انقلابي" بدرست بر اصالت مارکسيسم تکيه ميکرد، اما کمونيسم کارگري بقول منصور حکمت يک پا عقب ميگذاشت و مي پرسيد، چرا اصالت مارکسسيم برقرار نيست؟ چرا اصولا اين جنبشهاي اجتماعي موجود مارکسيستي نيستند؟

"مارکسيسم انقلابي" بعنوان يک جنبش از سر ايدئولوژيک، از سر عقيده، از سر انديشه، سراغ مشاهدات اجتماعي ميرفت و به جامعه نگاه ميکرد. در حاليکه برعکس، مارکسيسم از سر مشاهدات اجتماعي و از سر جامعه به ايدئولوژي و عقيده و انديشه ميرسد. به اين دليل مارکسيسم انقلابي وقتي سراغ رويزيونسم ميرود، از سر تغيير در عقيده، از سر عدول از عقيده و از رويزيونيسم بعنوان ارتداد از عقيده صحبت ميکند. گويا رويزيونيسم انحرافي بود از مارکسيسم و بعنوان يک نگرش انحرافي بر جنبش کمونيستي مسلط شده بود. در اين نگرش، مارکسيسم هنوز مکتب است، نه يک جنبش طبقاتي خاص. ظاهرا کسي ميرود در آن از سر عدول از عقيده تجديد نظر ميکند. در حاليکه کمونيسم کارگري به مارکسيسم به کمونيسم بعنوان جنبش اجتماعي يک طبقه خاص نگاه ميکند. در نتيجه وقتي به پوپوليسم و يا رويزيونيسم پوپوليستي ميرسد، آن را نه انحرافي که گويا بر اين جنبش مسلط شده است، که آن را همان جنبش خرده بورژوايه ميداند و ميگويد اين نه انحرافي از مارکسيسم که خود جنبش خرده بورژوايه است. اگر کسي در اين جنبش است هم از جايگاه اين جنبش، هم از زبان اين جنبش حرف ميزند و هم پراتيکي را که در دستور کار خود قرار ميدهد مال اين جنبش است. منصور حکمت اين را در فاصله حرف و عمل در سال 62 بدرستي بيان ميکند. ميگويد، فاصله بين حرف و عمل تناقض اول است، تناقض دوم اين است که آن آرمانها و اهدافي که داري طرف خود را صاحب آن و از آن خود نمي داند. ميگويد، پرچم پرولتاريا را بر سر در حزب، منطورش حزب کمونيست ايران سابق بود، آويزان کرده ايم، در حاليکه خرده بورژوازي و کساني که مساله اشان مساله ملي است در کوچه هاي آن رژه ميروند. براي کمونيسم کارگري، برخلاف "مارکسيسم انقلابي"، رويزيونيسم به مثابه عدول کسي از عقيده اي نيست، جنبش کمونيسم بورژوايي است. اگر کسي در مارکسيسم تجديد نظر ميکند و يا در آن دست مي برد به خاطر تغيير عقيده و يا عدول از چيزي و يا ارتدا از آن نيست، مارکسيسم کاربست طبقاتي ديگري پيدا کرده است، منافع طبقاتي معيني پشت اين تجديد نظر در مارکسيسم خوابيده است. با اين تفسير از مارکسيسم و با اين تعبير از رويزيونيسم، شکاف اجتماعي عميقي ببن کمونيسم کارگري و مارکسيسم انقلابي ايجاد ميشود. منصور حکمت در مورد "مارکسيسم انقلابي" در تفاوتهاي ما ميگويد:"  واضح است که اين جريان انتقادي به ارتدوکسي مارکسيسم در برابر خلق گرايي متکي بود. ญญاما بعنوان يک حرکت اجتماعي اين جريان بهرحال سيماي معيني از خود بدست ميداد. اينکه ما، بعنوان فعالين و يا سردمداران اين جريان، از مارکسيسم چه ميفهميديم يک بحث است و اينکه حرکت مارکسيسم انقلابي بعنوان يک حرکت تعريف شده و عيني چه استنباطي از مارکسيسم بدست ميداد بحث ديگري است. اين دومي به مراتب مهم تر است. در همه جنبش ها همينطور است. آن بخشي از تفکر و آگاهي رهبران و فعالين يک جريان به مشخصه فکري و عيني يک جنبش بطور کلي تبديل ميشود که با نيازها و مشخصات مادي و اجتماعي آن حرکت تناسب دارد. يک جنبش بهرحال مشغله اجتماعي معيني پيدا ميکند که تصويري از تمام افق فعالين و متفکرين و رهبران آن نيست. جريان مارکسيسم انقلابي پرچم راديکاليزاسيون چپ روشنفکري ايران زير فشار سوسياليسم کارگري و عظمت معنوي مارکسيسم بود که تازه داشت بطور دست اول و يا با رواياتي اصولي تر در چپ ايران مطرح ميشد. بهرحال مارکسيسم انقلابي بعنوان يک جريان تا آن اندازه به ارتدوکسي رجعت ميکرد که به کار يک چپ غير کارگري فعال در يک انقلاب معين ميخورد. خيلي از فعالين اين جريان شايد در ذهن خود افقي فراتر يا محدودتر از اين داشتند."

صرفنظر از جنبه تاريخي مساله، سوالي که احتمالا براي خواننده مطرح شود اين است، چرا اين توضيحات لازم است؟ براي اينکه کل بدنه حزب کمونيست کارگري، کمونيسم کارگري را درک نکرد و کمونيسم کارگري را چيزي در ادامه همين "مارکسيسم انقلابي ميدانست".  براي اينکه اين ما را به درک عميق تري از تقابل اين دوره ما با سنت فرقه اي رهبري جديد حزب کمونيست کارگري ميرساند. مفسر و نماينده اين خط در حزب کمونيست کارگري هم حميد تقوايي بود. اين سنت، حرف و عملش، اهداف و آرمانهايش به چهارچوب اين جنبش يعني جنبش ضد پوپوليستي چپ راديکال غير کارگري آن دوره محدود ماند، جنبشي که با تشکيل حزب کمونيست ايران عملا عمر آن نيز به پايان رسيده بود. اين سنت در اين دوره و با شروع و گسترش مجدد مبارزه ضد رژيمي، فيلش ياد هندوستان کرد. در دو دوره "قدرتنمائي" کرد و با جدائي ما به سرعت به فرقه اي ترين و سکت ترين جريان چپ فعلي در ايران بازگشت. قايم شدن پشت سنت مارکسيسم انقلابي و يا "روترش" کردن از اينکه دارند اين سنت را در سنت چپ راديکال غير کارگري جا ميدهند، تلاشي است براي لاپوشاني سنت فرقه اي و سکتي اي که رهبري جديد حزب کمونيست کارگري به آن بارگشته است.

 

کمونيسم کارگري

اگر حزب کمونيست ايران محصول انقلاب 57 و مبارزه ضد پوپوليستي آن دوره بود، حزب کمونيست کارگري ايران برعکس، محصول شکست و پايان انقلاب ايران و تحولات جهاني اي بود که در راه بود. بقول منصور حکمت بحث بر سر شکل دادن به انقلاب ديگري بود، انقلاب مختص طبقه کارگر، انقلاب کارگري. کمونيسم کارگري جوابي بود به اين اوضاع. از نظر تاريخي بحث کمونيسم کارگري توسط منصور از کنگره دوم حزب کمونيست ايران شروع ميشود. منصور حکمت اين را در همان مقدمه مصاحبه خود با نشريه کمونيست شماره هاي 26 و 27 و 29 آن دوره چه در مورد اصلاح در برنامه حزب کمونيست ايران که از دستور کار اين کنگره حذف شد و چه در ادامه اين مصاحبه در مورد بند مربوط به رويزيونيسم بوضوح بيان ميکند. برخلاف ادعاهايي که ميشد، کمونيسم کارگري ادامه "منطقي" مبارزه ضد پوپوليستي و مارکسيسم انقلابي نبود. جوابي نبود به اختلافات درون کومه له و حزب کمونيست ايران. منصور حکمت هم در سمينار اول و هم در سمينار دوم کمونيسم کارگري ميگويد:" بحث بي قدرتي کمونيسم نقطه شروع و طرح کمونيسم کارگري بود . اينکه چرا ناسيوناليستها ميتوانند، چرا اسلامي ها در ظرفيت کثيفشان ميتوانند، چرا ما نمي توانيم؟ ميگوئيم جنبش اکثريتيم اما چرا اين جنبش اکثريت عظيم به حاشيه رانده شده است؟ چرا پراتيک ما تغييري در زندگي کارگري که با ما زندگي ميکند بوجود نمياورد؟ چرا کمونيسم بين المللي منشاء  اثر نيست؟" و سوالات ديگري در همين مايه. و از اينجا منصور حکمت شروع به توضيح کمونيسم کارگري در ابعاد طبقاتي، فلسفي، اقتصادي، تاريخي، تئوريک، فکري، سياسي، حزبي و تفکيک آن از ساير کمونيسمهاي موجود ميکند که فعلا مورد نظر اين نوشته نيست. در اين مورد لازم است اين را توضيح بدهم که اين سوالات و اين مسائل در ابتداي قرن بيست و يکم هنوز روي ميز ماست. جلو چشم ما زنان و دختران را سر مي برند و آتش ميزنند و ما نمي توانيم جان کسي را نجات دهيم. ميزنند و ميکشند و اعدام ميکنند ما نمي توانيم جلو آن را بگيريم. حقوق عقب مانده کارگر را  نميدهند و در ابعاد هزاران نفره کارگران را اخراج ميکنند ما نمي توانيم کاري بکنيم؟ کمونيسم طبقه کارگر بايد جوابي باشد به اين سوالات و اوضاع و احوال جهاني که حتي در چند سال اخير بشدت تغيير کرده است. در دوره اي که سرمايه داري به کمک جهل و خرافه و ميديا و مسلح کردن سياست در ابعادي وسيع، عقب نشيني بزرگي را به طبقه کارگر و کل بشريت متمدن تحميل کرده است. چگونه اين کمونيست را ما در ايران قدرتمند ميکنيم؟ چه دورنمايي در مقابل حزب حکمتيست قرار گرفته است؟ حزب حکمتيست چه جايگاه اجتماعي ميرود پيدا کند؟ و چگونه ساختار و بافت و روش فعاليت و کاراکتر اجتماعيش و وظايف خود را با معضلات و مسائل اين دوره هماهنگ ميکند، جواب عملي به اين ها ميتواند آينده و پيشرويهاي اين حزب و اين کمونيسم را تضمين کند.

 

 

سانتر يا خط مرکز

سابقه اين سانتر يا خط مرکز به دوره حزب کمونيست ايران برميگردد. حزب کمونيست ايران مرکز تلاقي گرايشهاي مختلف اجتماعي بود که با انقلاب 57 و بدنبال راديکاليزه شدن چپ غير کارگري زير فشار سوسياليسم کارگري در حزب کمونيست ايران گرد آمدند. يکي از اين گرايشها ناسيوناليسم کرد درون کومه له بود که با کومه له آن دوره وارد حزب کمونيست ايران شد. اين ناسيوناليسم تا مدتها پرچمي نداشت، اما پرچم آن سرانجام در سال 2000 توسط عبداله مهتدي و عمر ايلخاني زاده بلند شد و بر روي آن با عجله سازمان زحمتکشان سرهم بندي شد. آينده اين ناسيوناليسم با شروع اختلافات راست و چپ درون کومه له آن دوره و حزب کمونيست ايران توسط منصور حکمت پيش بيني شد. مي بينيم که اين پروژه اخيرا شکست خورد. بخشي ديگري که همراه اين جريان حزب کمونيست ايران را در دست گرفتند در واقع بقاياي چپ راديکال، دمکراتهاي انقلابي کردستان، بودند که دوست داشتند و هنوز هم دوست دارند از بيرون به آنان کمونيست بگويند. يک گرايش کوچک و در اقليت نيز کمونيسم کارگري بود که منصور حکمت پرچمدار آن بود. کل بدنه اين حزب را گرايش خط مرکز متشکل از جريان مارکسيسم انقلابي و چپ سنتي تشکيل ميداد.  خط مرکز به اين معني نبود که گويا در وسط دعواي چپ و راست درون کومه له آن دوره و حزب کمونيست ايران ايستاده بود. اين سانتر چپ روشنفکري مارکسيست بود که مضمحل شده بود. به اين دليل ساده که اقشار غيرکارگر و نيروي روشنفکراني که سالها بود پايه اجتماعي اين جنبش را ميساختند با تحولات بعد از فروپاشي اردوگاه شرق بسرعت با گذشته خودشان تصفيه حساب ميکردند و به ناسيوناليسم و يا ليبراليسم و يا سوسيال دمکراسي روي مياوردند. اين جنبش، جنبش روشنفکران مارکسيست تاريخا مضمحل شده بود، اما در کريدورهاي حزب کمونيست ايران به زندگي خودش ادامه ميداد. اين خط در جدال بين افق پرولتري و بورژوائي در آن مقطع تاريخي ايستاده بود. بقول منصور حکمت رغبتي به سنگربندي پرولتاريا در مقابل بورژوازي و سنگربندي کمونيسم در مقابل آنتي کمونيسم از خود نشان نميداد. در دنياي بيرون خود حرفي براي گفتن نداشت، پرايتکي در دستور کار خود نداشت، به تنها پديده اي که ساخته بود، حزب کمونيست ايران، دست انداخته بود تا دفتر و دستک آن را نگاهدارد، نشريه آن را در بياورد و حزب داري بکند. اما اين قابل دوام نبود. با شروع تحولات بين المللي و فروپاشي اردوگاه شرق، احزاب کمونيستي داير و پر نفوذ نيز جا گذاشتند و فرار کردند. حتي قبل از آن نيز همچنانکه منصور حکمت در ارزيابي خود از کنگره سوم حزب کمونيست ايران ميگويد، "متوجه شدم که کمونيسم کارگري با يک قطب روبرو بود که هنوز اين تحولات شروع نشده جنگ خود را شروع کرده بود." نقل به معني. منصور حکمت در نامه سرگشاده اي به رفقاي چپ در کردستان در سپتامبر سال 68 ميلادي در توضيح اين سانتر چنين ميگويد:" من در اين سانتر تمام آن رهبران حزبي را ميبينم که با قلــم هاي غلاف کرده و دهان هاي بسته، با ور رفتن به تشکيلات اداي فعاليت سياسي را در مياورند. تمام آن رهبراني که مارکسيست بودن شان را تنها از عضويت شان در حزب کمونيست ميتوان فهميد. من در اين سانتر تمام آن کادرهائي را ميبينم که با تمام اندوخته فکري و سياسي که مارکسيسم در اختيارشان گذاشته است، با تمام آمادگي که کارگر براي سازمان يافتن و جنگيدن دارد و با تمام عرصه‌هائي که براي بروز توانائي‌ها و خلاقيتهاي مبارزين کمونيست وجود دارد، در مقابل ابتدائي‌ترين نيازهاي سازمانگرانه، تبليغي، ترويجي زانو ميزنند و از "بالا" استمداد ميطلــبند. من در اين سانتر تمام کساني را ميبينم که به عقب ماندگي سياسي و فکري و اخلاقي رضايت داده‌اند، تمام کساني که کمونيستند بي آنکه متحول کننده هر محيطي باشند که در آن پاي ميگذارند، تمام کساني که اعتماد به نفس و اعتماد به امر خود را در برابر نق نق گرايشات اجتماعي ديگر از دست داده‌اند، و تمام کساني که اين وضع را ميبينند و تکان نميخورند. اين وضعيت خطاي اين افراد و اين حرفها ادعانامه‌اي عليه شخصيت فردي آنها نيست. جنبش اجتماعي‌اي که اينها را تا اينجا آورده است به پايان عمر خود رسيده است  "

نيروي اين خط همراه کمونيسم کارگري بدرون حزب کمونيست کارگري ايران پا گذاشت و حزب کمونيست کارگري بستري شد براي جمع شدن کمونيسم کارگري و اين جريان که کل بدنه حزب را تشکيل ميداد. کمونيسم کارگري اقليتي بيش نبود. لازم به توضيح است که اين جريان با همه اشکالاتي که داشت در آن مقطع تاريخي، با پيوستن خود به حزب کمونيست کارگري نقش مهمي در مقابل تهاجم آنتي کمونيستي آن دوره به مارکس و لنين و مارکسيسم و کمونيسم ايفاء کرد، اما متاسفانه سنت فکري و سياسي خود را با فراخوانهاي مکرر منصور حکمت نيز ترک نکرد. کمونيسم کارگري را به برداشت خودش تفسير کرد و به عنوان ادامه مارکسيسم انقلابي آن را در سنت فکري و سياسي خود هضم کرد. مشکل معرفتي نبود، ماندن در جنبشي بود که مدتها بود مضمحل شده و دفن شده بود. اکنون دوباره و در قامت فرقه اي ترين و سکتي ترين چپ امروز ايران زنده شده، به خيال خود دارد "قصاص" خود را از خط منصور حکمت ميگيرد. منصور حکمت نيز در پايان يک دوره و با توجه به آن شرايط تاريخي که هرکس ميگفت کمونيست است ميگفتند ديوانه است، يا اگر در کشورهاي غربي بخود ميگفت کمونيست به او خانه اجاره نمي دادند، ميگويد ما فيلتر نگذاشتيم، از عقيده کسي نپرسيديم، گذاشتيم همه باشند. بعد از تشکيل حزب کمونيست کارگري و بويژه در پايان يک دوره، يک گوشه از جدلهاي منصور حکمت در حزب کمونيست کارگري با اين جريان بود. ظاهرا کسي آن را بخودش نميگرفت. تفاوت حزب کمونيست کارگري با بودن منصور حکمت در اين جدلها در اين بود که منصور حکمت با اتوريته اي که داشت در جواب اين سنت فکري در حزب کمونيست کارگري مثلا در مورد بحثهاي پشت قرار در مورد "زنده باد جمهوري سوسياليستي" که حميد تقوايي آورده بود، ميتوانست بگويد لازم نيست بگوئيم سوسياليسم، ميتوانست بگويد، ما به اندازه کافي سوسياليست بوده و هستيم و فعلا قرار مربوط به "زنده باد جمهوري سوسياليستي" را نيز تا جواب گرفتن بحثهاي پشت آن، چون اين مواضع آدمهاي معيني هستند و جواب نگرفتند، را هم لازم نيست به تصويب برسانيم. همين قدر کافي بود تا صاحبان اين خط خاموش شوند و ظاهرا خود را صاحب آن بحثها نيز نکنند. در غياب منصور حکمت هر کدام از اين جدلها ميتوانست اختلاف سياسي – فکري بين ما و اين جريان را بسرعت قطبي کند. من هيچ شک ندارم، بدون وجود منصور حکمت اگر ما، کساني که حزب حکمتيست را تشکيل داده ايم، در پلنوم نهم در ميان بحثهايمان در مخالفت با بحثهاي حميد تقوايي که پشت اين قرار مطرح کرد، همين چند کلمه منصور حکمت را ميگفتيم، رهبري اين پوپوليسم وارونه، فورا جنجال راه ميانداخت که نگاه کن! اينها نميگويند "سوسياليسم فوري"، ميگفت، "فراريان سوسياليسم"، ميگفت نگاه کنيد! اينها ميگويند "نه" به "زنده باد جمهوري سوسياليستي" و آنوقت اين جريان نه تنها نيروي فعلي خود که کل اکونوميستهاي گريزان از سياست را، کساني که در آوريل 99 از حزب کمونيست کارگري استعفا دادند را نيز در کنار خود داشت. ما را که در آنوقت احتمالا گروه کوچکي بوديم با اين عناوين از حزب اخراج ميکردند.  اين نه از طينت بد کسي، نه ادعا نامه اي عليه شخصيت فردي کسي که از سنت پوپوليستي عقب مانده تشکيلاتي و از سنت فرقه اي و سکتي در سياست اين خط سرچشمه ميگيرد. رهبري جديد حزب کمونيست کارگري بعد از مرگ منصور حکمت، با شروع تحولات سياسي ايران و بالا گرفتن مبارزه ضد رژيمي بطور جدي به فکر زنده کردن و صيقل دادن اين سنت برآمد و خط منصور حکمت را به مصاف طلبيد. در اين هيچ  چيز  غير قانوني نبود، اين جريان ميتوانست اين کار را با يک مبارزه سياسي آشکار و علني به پيش ببرد. ليکن چون اين سنت به لحاظ روشهاي تشکيلاتي متناظر با آن که راه انداختن جار و جنجال و از لحاظ سياسي روشهاي سکتي و فرقه ايست، آن را با همين سنت خود و با جار و جنجال و کودتا و "انقلاب ايدئولوژيک" پيش برد. مدافعين خط منصور حکمت را راست خواند و با جدايي ما حکمتيست ها از اين حزب، پيروزي خود را به نام منصور حکمت بر خط منصور حکمت "جشن" گرفت. 

 

حزب کمونيست کارگري با  رهبري جديد

ادعا ميکنم که حزب کمونيست کارگري، چپ ناسيوناليسم پرو غرب است و يک ناسيوناليسم ميليتانسي وارونه 57 ي را نمايندگي ميکند. آيا اين صرفا يک ادعا است؟ آيا حاکي از دشمني خاصي با اين حزب است که ظاهرا دم از سوسياليسم ميزند؟ نه هيچکدام از اين ها نيست. اين واقعيت را سنت و خط فکري و روشهاي سياسي و پراتيکي اي که در دستور کار اين حزب قرار دارد، خود فرياد ميزند. نقطه کليدي در اين سنت رابطه "حزب و انقلاب" است که پائينتر بطور جداگانه به آن مي پردازم. ميگويند: انقلاب، منظور آنها از انقلاب هم سرنگوني و سرنگوني نيز بزعم اين حزب مساويست با سوسياليسم! تامين سوسياليسم از طريق سرنگوني، همان سوسياليسم خرده بورژوايي رزمندگان در انقلاب 57 است که آن را با انقلاب دمکراتيک به طبقه کارگر ايران "مژده" ميداد! اين بار حزب کمونيست کارگري قرار است آن را در قالب مطالبات جنبشي به نام جنبش سرنگوني براي طبقه کارگر تامين کند. ته قضيه را که نگاه ميکني مي بيني اين همان ناسيوناليسم ميليتانس است که طبقه کارگر را در توهم به مطالبات يک جنبش عمومي، جنبش سرنگوني، بدنبال بورژوازي ميکشاند. با اين تفاوت که اين بار جاي بورژوازي در اپوزيسيون ايران عوض شده است. جاي جنبش ملي – مذهبي را که روزي در اپوزيسيون سلطنت بود، ناسيوناليسم پرو غرب در مقابل جمهوري اسلامي گرفته است. بگذاريد اين مساله را مقداري بشکافيم. رهبري جديد حزب کمونيست کارگري ميگويد انقلاب. فرض کنيم جمهوري اسلامي از طريق انقلاب سرنگون شد. که مطلوب ترين راه براي ما هم همين است، هرچند احتمالات ديگر هم همچنان هست. خوب، مردم از اين انقلاب که به هدف سرنگوني جمهوري اسلامي راه ميافتد چه انتظاري دارند؟ مهمتر از خود انقلاب و سرنگوني تشخيص اين جنبه است؟ آيا  سوسياليسم است؟ جواب منفي است. خيلي ساده براي اينکه اين انقلاب، انقلاب سوسياليستي طبقه کارگر نيست، انقلابي براي سرنگوني جمهوري اسلامي است. در انقلاب سوسياليستي، طبقه کارگر تنهاست و اقشار زحمتکش محدودي را در کنار خود دارد. اما در سرنگوني طبقه کارگر تنها نيست و اقشار و طبقات ديگري نيز در آن شرکت دارند که نه تنها سوسياليسم مطالبه آنها نيست بلکه با تمام قوا تلاش ميکنند که مهر مطالبات خود را بر اين حرکت بزنند و هر چقدر هم که ممکن است مطالبات آن را محدودتر کنند. اگر بدانند براي سوسياليسم است خيلي ساده در آن شرکت نميکنند. براي اينکه نفعي در سوسياليسم براي خود نمي بينند. نميشود گفت چون من بعنوان کمونيست يا حزب کمونيست در آن شرکت دارم بطور اتوماتيک از آن سوسياليسم در ميايد! اين گم کردن قطب نما از طبقه کارگر و در واقع جوک کردن حضور يک حزب کمونيستي در اين حرکت يا بقول حزب کمونيست کارگري، انقلاب است. در انقلاب 57 گفتيم که ط