شکست ناسيوناليسم ايراني و ملزومات عروج کمونيسم

(٢)

 

اين بخش دوم متن پياده شده و اديت شده سخنراني کورش مدرسي تحت عنوان "موقعيت تاريخي ناسيوناليسم در ايران و ملزومات عروج کمونيسم" در انجمن مارکس - حکمت لندن در تاريخ يکشنبه  ۱٧ ژوئن ۲۰۰۷ است. فايل هاي صوتي اين سخنراني در وب سايت اين انجمن (www.marxhekmatsociety.com) قابل دسترس هستند. اين متن توسط فواد عبداللهي پياده و توسط سخنران اديت و تکميل شده است.

 

فهرست

مقدمه

آيا عروج کمونيسم ممکن است؟

واقعيات تحزب در قرن ۲۱

چه بايد کرد؟

۱ - حزب

الف - تعدد نظر و وحدت اراده

ب - حزب و فونکسيون تعقل، تصميم و اجرا

۲ - خط و ضرورت هژموني فکري بر کل چپ

۳ - پرچم سلبي

۴ - حزب و قدرت سياسي - قرن بيست و يک و جنگ نا متقارن

پاسخ به سوالات

قطعنامه درباره اوضاع ايران و مصاف هاي حزب کمونيست کارگري – حکمتيست

قطعنامه در باره طبقه کارگر و قدرت سياسي

 

مقدمه

در بخش اول گفتيم که ديوار برلين ناسيوناليسم پرو غرب فرو ريخته است و سوال اين است که بر ويرانه اين ديوار کدام سنت عروج ميکند؟ اشاره کرديم که جنبش کمونيستي، جنبشي که توسط حزب حکمتيست آنرا نمايندگي کرده است، يکي، و تاکيد ميکنم تنها يکي،  از کانديداها است.  ما گرچه از ديگران متفاوت بوده ايم و گرچه نسبت به اين وضعيت هشدار داديم، اما عروج ما مطلقا نه بديهي است و نه محتوم. سنت هاي ديگر اجتماعي نيروهاي ديگر از صحنه جامعه حذف نشده اند. همانطور که امروز ناسيوناليسم عظمت طلب پرو غرب ايراني بعد از شکست خود در انقلاب ۵۷ مجددا از زمين برخاسته است و در موقعيت بهتري از بسياري از کساني که ابتدا با جمهوري اسلامي مبارزه کردند قرار دارد، اين داستان ميتواند تکرار شود. تا وقتي جمهوري اسلامي هست امکان تولد مجدد يک دوم خرداد جديد وجود دارد. تا وقتي که جمهوري اسلامي هست ناسيوناليسم پرو غرب مي تواند دوباره سر بلند کند. تا وقتي که رژيم هست ناسيوناليسم هاي قومي مي توانند سر بلند کنند. و ...

 

گفتيم تصوير، انتظار، يا افق ناسيوناليسم پرو غرب ايراني در مورد ملزومات سرنگوني جمهوري اسلامي پوچ از کار در آمد. انتظار به ياس تبديل شد و ياس و نا اميدي نه تنها در احزاب سياسي گوناگون از راست تا چپ انعکاس وسيعي داشته است، بلکه با توجه به عمق نفوذ اين سنت در افکار و آرا مردم، پس لرزه هاي احساس شکست يا نا اميدي تا عمق جامعه قابل حس است.

 

تصوير "عمومي" اين بود که سير شلوغي ها، بدون نياز به يک سازماندهي حزبي و توده اي، بدون يک رهبري راديکال به سرنگوني جمهوري اسلامي مي انجامد. چنين تصويري از سير رويداد ها "ساخت" سنت هاي بورژوائي هستند که نيازمند محدود کردن دامنه عمل سازمان يابي توده اي و بخصوص سازمان يابي حزبي طبقه کارگر است. براي سنت هاي اصلي بورژوائي همين قدر سازمان يافتگي، همينقدر آگاهي و تشکل بس است. اين سنت ها آرزو ميکردند که جمهوري اسلامي عاقل تر و آمريکا قوي تر ميبودند و حتي اين درجه از دخالت سازمان يافته مردم لازم نميبود. گفتيم که اين تصوير ساخت سنت هاي اصلي بورژوائي بود اما مصرف کننده آن تقريبا کل اپوزيسيون بورژوائي از چپ تا راست بود. اگر قرار باشد که همين سير تا کنوني "اعتراضات" در يک صف واحد و با شرکت هر و همه قماش جريانات سياسي با پرچمي که مخرج مشترک اين بازار مکاره سياسي را نمايندگي کند سرنگون شود، آنوقت نيازي به سازمان يافتن، نيازي به انتخاب پرچم متفاوت، نيازي به عمل مستقيم توده اي سازمان يافته نيست. همه اينها به يک پروسه خود بخودي و به بعد از سرنگوني موکول ميشود.  

 

کسي که با وجود جمهوري اسلامي، با همه ابعاد و مشخصات اش، چنين سيري را در مقابل خود و مردم قرار ميدهد يا در اين دنيا زندگي نکرده و در لابيرنت دنياي مجازي اينترنت ميپلکد و يا ضمانت نامه يک نيروي سرنگون کننده قوي ديگر را در مخيله خود دارد. و گفتيم که اين سرنگون کننده قوي کسي جز دولت آمريکا و يا "دنياي متمدن" آقاي پهلوي نيست.

 

مناديان اين افق چه در هپروت اينترنت زندگي کنند و چه آگاهانه چنين استراتژي را داشته باشند هر دو روي يک تسمه نقـّاله سياسي قرار ميگيرند و با شکست آمريکا در عراق و ناتواني عريان آن در فشار به جمهوري اسلامي دنياي انتظارشان فرو ميريزد. ناتواني آمريکا مستقيما از طريق شريانهاي سنت ناسيوناليسم پرو غرب به بخش اعظم احزاب سياسي و تا عمق جامعه نفوذ داده ميشود. اين سنت ياس کاخ سفيد را به احساس ياس در جنبش سرنگوني ترجمه ميکند.

 

گفتيم که بـُعد مهمتر شکست ناسيوناليسم پرو غرب ايراني شکست در عرصه استراتژيک تر و آرماني تري است که کل سنت ناسيوناليسم پرو غرب ايران را دچار بحران هويتي و اجتماعي کرده است.

 

مبناي ارزشي و آرماني ناسيوناليسم ايراني نيازمندي هاي بورژوازي ايران را منعکس ميکند. ايران مستقل، قدرتمند در منطقه، ايراني که تکنولوژي اش پيشرفته است، و ايراني که تماميت ارضي آن اول و آخر هر استدلالي است. تحقق اينها ظاهرا دريچه سعادت را بر مردم ايران ميگشايد. ادعا ميکردند که جمهوري اسلامي مانع از تحقق اين آرمان ها است و ناسيوناليسم پرو غرب ايران بهتر ميتواند گشاينده اين سعادت ابدي براي مردم ايران باشد. و البته نشد. جمهوري اسلامي به يمن شکست سياست هاي جناح اولترا کنسرواتيو آمريکا به قهرمان آرمان هاي ناسيوناليسم ايراني تبديل شد. قدرتي که امروز جمهوري اسلامي در منطقه دارد هيچوقت دولت ايران حتي در زمان محمد رضا شاه نداشته است، احمدي نژاد در سکوي بالاتر از مصدق و پهلوي ها در مقابل "بيگانگان" مقاومت ميکند و حافظ استقلال ايران است. مصدق به خيالش هم نمي رسيد که سرباز انگليسي را بگيرد و به اين شيوه تحقيرآميز با آنها رفتار کند. محمد رضا شاه تصور نمي کرد که قدرت ايران يک روزي از جنوب لبنان تا  افغانستان را به هم وصل کند و آنرا به منطقه نفوذ اش تبديل کند. و بالاخره امروز با توجه به اينکه آمريکا از سر استيصال مدافع قوم پرستان و فدراليست هاي قومي شده است جمهوري اسلامي در موقعيت نماينده آرمان تماميت ارضي قرار گرفته است.

 

در يک کلام پرچم آرمان هاي اساسي ناسيوناليسم ايراني را جمهوري اسلامي بدست گرفت، بخش زيادي از اين آرمان ها را متحقق کرد بدون اينکه سرنگون شود و يا در سعادت خاصي به روي مردم باز شود. بيگانگي آرمان هاي ناسيوناليسم ايراني با سعادت و آزادي مردم را هيچ کس بهتر از ترکيب آمريکا و جمهوري اسلامي نميتوانست نشان دهد. در نتيجه، شکست ايدئولوژيک ناسيوناليسم پروغرب محصول اين است که آرمانهايش متحقق شد بدون اينکه جمهوري اسلامي سرنگون شود و بدون اينکه چيزي در اين ميان نصيب مردم شود. پشت اين شکست ايدئولوژيک اين واقعيت نهفته است که متحقق شدن خواسته هاي ناسيوناليسم ربطي به خوشبختي، رفاه و آزادي مردم ندارد. درست مانند کردستان عراق! همه خواسته هاي ناسيوناليسم کرد متحقق شد اما کماکان مردم بدبخت اند و سرنوشت شان از هميشه مبهم تر و نا معلوم تر است.

 

ناسيوناليسم پرو غرب ايراني بعنوان محمل فرموله کننده و پرچم دهنده اعتراض به جمهوري اسلامي شکست مي خورد. ممکن است خود ناسيوناليست ها با جمهوري اسلامي بسازند يا نسازند. بحث من اين بود که جنبش سرنگوني و اعتراضي مردم ايران عليه جمهوري اسلامي بشدت متاثر از افق اين سنت ناسيوناليستي بود. در نتيجه شکست اين سنت در ذهن مردم به شکست جنبش سرنگوني در مقابل جمهوري اسلامي ترجمه شده است:  " ما نمي توانيم جمهوري اسلامي را بياندازيم. ديگر فايده اي ندارد ، زور مان نمي رسد و جمهوري اسلامي سگ جان تر است" و ...

 

اين استدلالات را در ميان چپ ترين تا راست ترين اپوزيسيون مي شنويد. ممکن است در اعلاميه هايشان چيز ديگري بگويند ولي آدمهايشان اين را منعکس مي کنند.  حتي انعکاس اين نوع احساس ها  در صفوف ما هم که چپ ترين و خودآگاه ترين بخش اپوزيسيون سوسياليست و چپ اين جامعه هستيم ديده ميشود.

 

گفتيم شکست يک جنبش اصلي در جامعه در اين ابعاد ، اينجا جنبش ناسيوناليسم پرو غرب، زمين سياسي جامعه را شخم ميزند. موقعيت جنبش هاي اجتماعي و به تبع آن احزاب سياسي را تغيير ميدهد. مثلا شکست ناسيوناليسم عرب در سال ۱۹۶۸ از دولت اسرائيل، کل ناصريسم، بعثيسم  و ناسيوناليسم عرب را در مقابل اسلام سياسي و ناسيوناليسم محلي تر مصري، سوري، فلسطيني و غيره عقب راند.  جنبش اسلامي بعنوان آلترناتيو اصلي رشد کرد. يا شکست ناسيوناليسم ليبرال و رفرميست ايراني (جبهه ملي و حزب توده) در مقابل اصلاحات "انقلاب سفيد" ناسيوناليسم عظمت طلب پرو غرب به زعامت سلطنت پهلوي در سال۱۳۴۲ از يک طرف منشاء تولد چريک هاي فدائي و مجاهدين خلق از بطن همين جريانات شد و از طرف ديگر جريانات اسلامي را وسيعا رشد داد کل فضا سياسي اعتراضي به سمت جنبش اسلامي چرخيد.

 

امروز علاوه بر شکست ناسيوناليسم پرو غرب فاکتور هاي ديگري هم عمل ميکنند. طبقه کارگر و بخصوص کارگران بخش هاي کليدي (نفت، آب، برق و ...) زير فشار شديد رژيم و اختناق غير قابل تصوري هستند، هيچ جايي از جامعه ايران اختناقي نظير آنچه بر صنايع کليدي حاکم است، برقرار نيست. رژيم سياست چماق و هويج را در مقابل اين بخش (بخصوص نفت) در پيش گرفته است. از يک طرف شديدا سرکوب ميکند و از طرف ديگر با دادن امتياز سعي ميکند لااقل بخش بالاي کارگران را بخرد. سنت اپورتونيستي - اکونوميستي که در طبقه کارگر نفوذ دارد محلّل تسليم بخش مهمي از طبقه کارگر به اين سياست رژيم است. مبلغ آن است که کارگران صنايع کليدي بايد دستشان به کلاهشان باشد. در نتيجه بخش هاي غير کليدي طبقه کارگر منفرد شده اند. معيشت و زندگي کارگران و زحمتکشان جامعه مورد تعرض وسيع جمهوري اسلامي قرار گرفته است. آزادي هاي سياسي تحميل شده در دهه گذشته مورد تعرض هستند. و البته مقاومت و مبارزه هست. کارگران صنايع مختلف، کارگران بيکار، مردم به ستوه آمده، کانون هاي مبارزه سياسي در دانشگاه ها همه مقاومت مي کنند. اما در غياب حضور نيروي تعيين کننده کارگران صنايع کليدي و در غياب يک افق روشن مبارزاتي خوشبيني به قدرت طبقه کارگر و به قدرت مردم  کاهش پيدا کرده است.

 

در اين دوره بطور واقعي جنبش کمونيستي، کمونيسم مارکس، انگلس و لنين، تنها از طريق حزب کمونيست کارگري - حکمتيست نمايندگي شد. حزبي که سعي کرد در مقابل ناسيوناليسم عظمت طلب ايران و پرو غرب پرچم متفاوتي بردارد و يک خودآگاهي کمونيستي سازمان يافته و قدرتمند را به وجود آورد، حزب حکمتيست بود. اين حزب بود که تلاش کرد پرچم متفاوتي بدست بگيرد. تلاش کرد که يک مبارزه و آلترناتيو سوسياليستي چپ که ميتواند جنبش سرنگوني را به نيروي خود اين جنبش پيروز کند را شکل دهد. جنبشي که مبنايش نه اوهام ناسيوناليستي بلکه تعالي، رهايي و برابري انسانها باشد. اتفاقا به يمن وجود اين خط و اين حزب امروز چپ ترين کانون هاي فکري و سياسي اي که در جامعه ايران وجود دارند در مجموع از حزب حکمتيست متاثر هستند و در بسياري از موارد اصولا خود را با مواضع حزب حکمتيست تداعي مي کنند. متاسفانه اين حزب کوچکتر و ضعيف تر از آن بود که بتواند تغيير پايداري را شکل دهد. ما مجال کافي،  قدرت لازم و خود آگاهي عميق لازم براي به سرانجام رساندن اين پروسه را نداشتيم. در نتيجه در ميانه راه حرکت مان، و نه در اوج قدرت مان،  با اين موج شکست ناسيوناليسم ايراني و چشم انداز سيطره سناريو سياه بر ايران رو برو شديم. موقعيت ما از ديگران بهتر است اما اين برتري کافي اي براي تغيير اين اوضاع نيست.

 

مردم ايدئولوژيک نيستند، امکان گرا هستند. مردم به چيزي رو مي آوردن که فکر مي کنند که امکان پيروزي دارد و آن سنت ميتواند آنها را پيروز کند. . اگر در شرايط ديگري فکر کنند که تغيير جمهوري اسلامي با يک دو خرداد مدل جديد ممکن است، به دو خرداد مدل جديد روي مي آورند مگر اينکه نيروي آلترناتيو سياسي کمونيستي وجود داشته باشد که پيروزي را براي مردم تعريف و ممکن کند. اين دوره به ما هم شانسي مي دهد اما  اشتباه مهلکي است که اگر فکر کنيم بقيه شکست خوردند و اين شانس فقط به کمونيسم تعلق دارد. مي دانم که مثلا شانس دو خرداد کمتر است ولي مردم و بويژه طبقه کارگر به شرطي حزب ما را انتخاب مي کنند که اين حزب چهره  و سنت اش را براي هميشه تغيير دهد و بتواند وظايف و مسائل خود را در اين دوره درست تشخيص دهد.

 

آيا عروج کمونيسم ممکن است؟

پاسخ من به اين سوال مثبت است. بنظر من کمونيسم به عنوان يک جنبش اجتماعي و حزب حکمتيست به عنوان نوک سياسي اين جنبش اين امکان و اين شانس را دارند که تبديل به جنبش اصلي و بستر اصلي اعتراض به جمهوري اسلامي و انقلابي که بايد آن را سرنگون کند بشوند. اما تاکيد مي کنم که اين يک امکان است و نه يک امر مسجل و حتمي. تحقق اين امکان به تحقق شرط هائي مربوط ميشود که ما بايد در مورد آنها تصميم بگيريم و قدرت و خود آگاهي ما در تحقق اين شرط ها تعيين کننده هستند.

 

ما شانس اش را داريم چون خود آگاهي و خطش را بهتر و روشن تر از همه داريم و ما شانس اش را داريم چون بهترين و با تجربه ترين کمونيست هاي ايران را در داخل و خارج، از تهران تا تورنتو را جمع کرده ايم. ترکيب اين دو عليرغم همه کاستي ها و ضعف هائي که خود ما بيش از همه بر آنها انگشت گذاشته ايم، سرمايه اوليه عظيمي است که کس ديگري در اختيار ندارد.

 

مسئله اين است که قياس فکري و خطي کمونيسم با ساير جنبش ها به تنهائي ما را به نتيجه گيري درست نميرساند. يک وزنه بزرگ در اين ترازو به نفع ناسيوناليست ها و جريانات بورژوائي بطور کلي اين است که آنها از اين امتياز برخورداند که کل "سيستم"، از امکانات مادي و عملي گرفته تا مفروضات سياسي و فکري جامعه، در کفه هاي ترازو به نفع آنها و عليه ما عمل ميکند. جامعه فرهنگ، ارزش ها و داده هاي خود را از طبقه حاکمه ميگيرد. اين يک اصل مارکسيستي است. به جز در شرايط انقلابي که مردم در ابعاد اجتماعي و توده اي ممکن است داده هاي موجود را زير سوال ببرند، در شرايط متعارف مردم مبارزه شان را در متن اين داده ها و با مفروض گرفتن وجود و يا صحت آنها پيش ميبرند. اما اين داده ها و مفروضات همگي رنگ و بوي بورژوائي و ناسيوناليستي دارند. در نتيجه عروج کمونيسم امر پيچيده تري از عروج مثلا ناسيوناليسم کرد يا ترک يا فارس يا پرو غرب يا پرو شرق و غيره است.

 

از طرف ديگر قدرت ما نقد ماست که دست به ريشه مسائل ميبرد. اين نقد اگر درست بکار گرفته شود ميتواند بالانس قدرت و امکانات ميان ما و سنن بورژوائي را به نفع جنبش کمونيستي تغيير دهد. همانطور که مثلا در انقلاب اکتبر روسيه داد.

 

هيچ انقلابي بدون باز سازي خوش بيني به امکان سرنگوني جمهوري اسلامي توسط مردم ممکن نيست. اما اين باز سازي فقط با شعار دادن، ترويج، روشنگري سياسي و نصيحت کردن مردم عملي نميشود. اين اعتماد، اين خوشبيني، اين اميد و اين قدرت بايد روي زمين واقعي جامعه بازسازي شوند. معلوم است مردم جمهوري اسلامي را نميخواهند يا معلوم است که کارگر دوست ندارد استثمار شود و يا گرسنه بماند. کسي که در مورد اينها براي مردم و کارگران روشنگري ميکند تنها دارد پرت بودن خود را نشان ميدهد. چيزي که بايد تغيير کند اين است که توده کارگر و زحمتکش، مردم آزاديخواه و برابري طلب آنقدر خود را قدرتمند ببينند که مطمئن شوند ميتوانند جمهوري اسلامي را سرنگون کنند و بجاي آن يک نظام فارغ از ستم و استثمار را مستقر کنند. و اين تمام پيچيدگي است که چپ دنيا در هشتاد سال گذشته از زير بار فهم آن شانه خالي کرده است و امروز بدتر از هميشه درون حباب اينترنت در دنياي مجازي (virtual) ميتواند خود را قانع کند که دارد انقلاب ميکند در حالي که دنياي بيرون در حال طي کردن عميق ترين تحولات خود در يک قرن اخير است.

 

در واقع تبديل کردن شانس عروج کمونيسم در ايران محتاج تشخيص دو نوع از مسائل يا موانع است. يک دسته از اين مسائل قديمي هستند. جزو شخصيت داده چپ شده اند. از بعد از شکست انقلاب روسيه در سال هاي ۲۰ قرن گذشته، چپ راديکال (يا آنچه ما به غالبا آنرا چپ سنتي ميخوانيم)  صحنه جامعه، جنبش کمونيستي و در واقع دنياي سياست را ترک کرد. با نمايندگي کردن يک کمونيسم بورژوائي، به حاشيه اي از جريانات ناسيوناليستي اصلي جامعه تبديل شد. 

 

اين جدالي است که ما در قالب کمونيسم کارگري عليه چپ سنتي و انواع کمونيسم بورژوائي در ده پانزده سال گذشته پيش برديم. اين مبارزه به سرانجام نرسيده است. اگر دنياي امروز ما هنوز دنياي قرن ۱۹ هم بود اين کمونيسم نه شانسي براي سازمان دادن انقلاب سوسياليستي داشت و نه اصولا شانسي براي تصرف قدرت سياسي. رويدادهاي حزب کمونيست کارگري و کشمکش هاي بعدي در همين حزب حکمتيست درجه ضعيف بودن اين نقد و اين خود آگاهي اين جنبش را نشان داد. به هر حال دسته اول تغييرات به اين نوع موضوعات بر ميگردد.

 

دسته دوم اما معاصر تر است. واقعيات تحزب سياسي، اشکال فعاليت سياسي در جامعه امروز در سراسر جهان در مقايسه حتي با قرن بيست تغييرات عميقي کرده است. يک حزب سياسي و بويژه يک حزب کمونيستي اگر نتواند اين تغييرات را در نحوه مبارزه خود دخيل کند شانسي ندارد. البته خود همين تشخيص هم بيش از آنکه از قابليت فکري يا تيز هوشي فردي يا حزبي ناشي شود از موقعيت آن فرد يا حزب در جامعه و در جدال سنت هاي اجتماعي ناشي ميشود. به عبارت ديگر تشخيص اين بخش از صورت مسئله خود نيازمند وجود يک عقل اجتماعي است که چپ سنتي سنتاً و بنا به تعريف از آن محروم  است. با داده ها و دلمشغولي هاي چپ راديکال اصولا تغييرات جديد قابل مشاهده نيستند. دورتر از نـُک دماغي را ديدن سنت اين چپ نيست. از آنجا که در نهايت بحث به فاکتورهاي دست اول برميگردد اجازه بدهيد از اين مسائل دسته دوم شروع کنيم.   

واقعيات تحزب در قرن ۲۱

کسي که به دنياي امروز نگاهي بيندازد متوجه ميشود که وظيفه اي که در مقابل ما قرار گرفته است از وظيفه اي که بلشويک ها در دوره ١٩١٧ داشتند به مراتب پيچيده تر است. امروز حتي اگر بلشويک هاي فوريه ۱۹۱۷ آگاه تر و منسجم تر و قدرتمند تر هم باشيد هنوز شانسي نداريد. امروز دوره اي است که بورژوازي ضديت با کمونيسم و کوتاه کردن دست احزاب و فعالين اين جنبش از جامعه و طبقه کارگر را به يک هنر تبديل کرده است. تراژدي در اين است که بخش قريب به اتفاق چپ راديکال اين جدائي از جامعه را انقلابي گري و فضيلت ميداند. از اين ذهنيت چپ که بگذريد، امروز شما هر چقدر هم حق داشته باشيد  رسانه ها خيلي ساده نمي گذارند صداي تان به جايي برسد. حتي اگر صدايتان هم جائي شنيده شود دار و دسته هاي نظامي غير دولتي، خصوصي متعلق به احزاب، دولت ها و جريانات قومي و مذهبي ايجاد شده اند که حاضر و آماده هستند که در صورت نياز هر تشکل، اتحاديه، شورا، حزب و سازماني را در صورت نياز قبل از خود دولت سرکوب کنند. بورژوازي سياست را در خارج از محدوده دولت مسلح کرده است.

 

در دوره بلشويک ها چنين فاکتورهائي عمل نميکرد. سي ان ان و بي بي سي نبود، اينترنت نبود. اين ميدياي عظيم وجود نداشت. ميديا امروز پديده ايست مثل کليساي قرون وسطي و البته با قدرتي به مراتب بيشتر. همانطور که در روستا يا شهر هاي قرون وسطي مردم هرچند هم ميدانستند کشيش و آخوند حقه باز هستند آخر سر روايت آنها از خر دجال، شق القمر و ده فرمان و کـُشتي گرفتن يحيي با خدا را قبول ميکردند، امروز هم مردم با آگاهي به همه حقه بازي و مزدوري ژورناليسم، روشنفکران و سياستمداران جهان دست آخر روايت آنها از دنيا را ميپذيرند.

 

ميدياي امروز درست مثل کليساي دوره قرون وسطي سيستمي است که "حقيقت" خلق مي کند، دروغ درست مي کند. سيستماتيک دروغ مي گويد و جعل مي کند و تاريخ مي سازد. سيستماتيک چهره مي سازد و سيستماتيک مي تواند جاي دوست و دشمن را براي طبقه کارگر عوض کند. امروز هنوز نشريه "سان" در ميان طبقه کارگر انگليس پر فروش ترين نشريه است و اين نشريه منحط ترين و دست راستي ترين نشريه در انگليس است.

 

بي بي سي و سي اِن اِن و ... تصوير دنيا را آنطور که خود ميخواهند و با هدايت "اطاق خبر" و "اطاق فرمان" روز به روز و ساعت به ساعت جلو چشم مردم مي گذارند. به مردم دنيا ميگويند در دنيا چه خبر است.

 

بعلاوه در دوره حزب بلشويک اين پديده رايج جهان امروز که يک عده از "اپوزيسيون" بريزند و بگيرند و بکشند و مردم، کمونيست ها و کارگران متشکل را تار و مار کنند وجود نداشت. در آن دوره اپوزيسيون همراه پوزيسيون سرکوب نميکرد، سياست مسلح نبود، پديده اي بنام سناريو سياه بر سر مردم خراب نشده بود.

 

حزب بلشويک يا هيچ حزب سياسي جدي در قرن ۲۰ با سوالاتي که امروز ما در مقابل خود داريم روبرو نبود: مثلا اگر آمريکا به ايران حمله کند و وضع ايران مانند عراق شود چه بايد کرد؟ هيچ حزبي با سوالي که امروز حزب کمونيست کارگري عراق با آن روبرو است روبرو نبوده است. هيچ حزبي با سوالي که امروز در مقابل کارگران معادن آفريقا قرار گرفته روبرو نبود: در حالي که دولت و سازمان مدني جامعه نابود شده است و تنها ارتش هاي خصوصي در اردوگاه هاي برده داري آنها را در بند نگاه ميدارند و هيچ قانوني حاکم نيست چه بايد کرد؟ چگونه بايد متشکل شد چگونه بايد رها شد؟   

 

امروز دوره اي است که اگر بورژوازي نتواند توسط تحميق ميديا و خانه خدا يا پستانک اينترنت مهار تان کنند، بمب براي تان مي فرستد. اسلامي هايي هستند که به خودشان بمب مي بندند و منفجر تان مي کنند. کسي در زمان لنين شوراي کارگري را منفجر نمي کرد. کسي شوراي محل را منفجر نمي کرد. امروز حماس و فتح با هم جنگ مي کنند، حزب دمکرات کردستان ايران با کمونيست ها ميجنگد، اتحاديه ميهني کردستان عراق است که کمونيست ها را سرکوب ميکند، رفقاي ما در بغداد و بصره را دولت و اپوزيسيون، هر دو سرکوب ميکنند. جلسه کارگران را هر دو به خمپاره ميبندند. فردا در همين تهران و مشهد و اصفهان همين اتفاق مي افتد.کمونيست ها و آزادي خواهان با نيروي مسلح دارو دسته هاي اسلامي و قومي روبرو ميشوند. کسي توهمي به قابليت تروريستي الاحواز و ترک هاي طرفدار آقاي چهرگاني و آذربايجان جنوبي، کردهاي طرفدار آقايان ايلخاني زاده و مهتدي يا پژاک  و يا انواع جريانات اسلامي دارد؟ کار به جائي رسيده است که چريک فدائي و مجادين هم وقتي اختلاف پيدا ميکنند دست به اسلحه ميبرند و زندان و پليس داخلي و بيروني سازمان ميدهند. در دوران گذشته نرم اين بود که احزاب سياسي با هم مبارزه سياسي مي کردند. امروز حزب دموکرات ميخواهد سر کومه له را زير آب کند. زحمتکشان با وضع خيطش براي ما خط و نشان مي کشد و مي گويد قلع و قمع و زندان مي کنيم!

 

جرياني که فکر کند امروز با مبارزه به شيوه "معمول" سياسي يا با تبليغ، ترويج و سازماندهي و روش هاي فعاليتي که بلشويک ها و احزاب کمونيستي قرن ۱۹ و ۲۰ فعاليت ميکردند  مي تواند قدرت را بگيرد، جامعه را تغيير دهد و يا حتي در ذهن مردم اميدي يا آلترناتيو شود، قرن ٢١ و دنياي امروز را نمي شناسد و سر سوزني شانس ندارد. تجربه زنده فعاليت رفقاي ما در عراق در مقابل ما قرار دارد. به تجربه الجزاير، فلسطين، جنگ هاي اخير بالکان، اوضاع آفريقا نگاه کنيد. به چچن و سريلانکا نگاه کنيد. به لوتون در انگليس و سرنوشت دعا و باناز ها نگاه کنيد. 

 

واقعيت اين است که مرز دولت و حزب سياسي، مرز نقش پوزيسيون و اپوزيسيون بيش از هميشه درهم ريخته است. از خود بپرسيد حماس، حزب الله،  فالانژ هاي لبنان، الفتح، سپاه پاسداران، دار و دسته مقتدي صدر و زرقاوي، يا حزب دمکرات و زحمتکشان، مجاهدين خلق و الاحواز و غيره چه وقت حزب هستند و چه وقت دولت، چه وقت سياسي هستند و چه وقت نظامي و چقدر پوزيسيون هستند و چقدر اپوزيسيون؟

 

مي خواهم بگويم که اگر کمونيسمي مي خواهد وارد اين عرصه شود بايد چشمش را به واقعيت هاي دنياي قرن ٢١ باز کند. با واقعيت هاي قرن ١٩ نمي شود زندگي کرد. حتي با واقعيت هاي قرن ٢٠ هم نمي شود يک انقلاب را سازمان داد.

چه بايد کرد؟

حزب و جريان کمونيستي که بخواهد خلاء موجود در جامعه را پر کند بايد مشخصات خاصي داشته باشد. اما نسخه پيچيدن براي آش درهم جوشي که چپ راديکال يا حتي کمونيسم کارگري نام گرفته است بيهوده و وقت تلف کردن است. اينجا بايد پيشرو ترين و خود آگاه ترين بخش جنبش را مورد خطاب قرار داد.

 

معتقدم حزب حکمتيست به دليل وجود يک خط واقعا کمونيستي روشن و متمايز از کل اردوي چپ، به دليل درخود جا دادن بخش اعظم تجربه و قابليت کادري کمونيسم امروز ايران در خارج و داخل کشور و بالاخره به دليل نفوذي که در چپ ترين کانون هاي فکري و سياسي جامعه ايران دارد بايد نقطه شروع و مخاطب اين بحث باشد.  آنچه که اين حزب بايد بداند و آنچه که اين حزب بايد بکند اساسا در قالب اسناد کنگره اول اين حزب، و بويژه قطعنامه هاي "درباره اوضاع ايران و مصاف هاي حزب کمونيست کارگري – حکمتيست" و "در باره طبقه کارگر و قدرت سياسي"  فرموله شده اند. اين دو سند را در آخر اين نوشته دوباره ضميمه ميکنيم. 

 

۱ - حزب