حزب حکمتیست باید تغییر کند.

ویژه مباحثات کنگره

بخش اول

محمد فتاحی

نگاهی به سه دهه گذشته چپ

 

کمونیسم در دوران نسل من در سه دهه گذشته سه جنبش بزرگ سیاسی اجتماعی را پشت سر نهاده است. دوره انقلاب ۵۷، از سال ۵۵، ۵۶ تا سالهای ۱۳۶۱و ۶۲. جنبش انقلابی در کردستان بین سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۸، و جنبش سرنگونی بین سالهای حدود ۱۳۷۸ تا ۱۳۸۶. در جنبش اول اسلامیها بردند و چپ ناتوان از سازماندهی یک جنبش سیاسی اجتماعی آلترناتیو برای کسب قدرت بود. به همین دلیل سهمی جز کشتار و زندان نبرد. در کردستان چپ موقعیتی اجتماعی یافت، جنبش خود را تا اندازه ای شکل داد، اما از ایجاد پایه های غیرقابل شکست ناتوان ماند. به همین دلیل در نهایت از اسلامیها شکست خورد. دور سوم در جنبش سرنگونی بود که ناتوان از ایجاد یک صف قدرتمند اجتماعی، رهبری آن جنبش را به ناسیونالیسم ایرانی پروغرب باخت.

 

انقلاب ایران

صرفنظر از چند و چون اشکال سازمانی، کمونیسم ایران در دوره انقلاب به عنوان جناح چپ جنبش ملی اسلامی وارد انقلاب شد. در تاریخ یک قرن گذشته انقلاب مشروطه به عنوان اولین انقلاب مدرن بورژوایی در سرزمین شرق مهمترین مقطعی است که سنت جنبش های مدرن غربی وارد سیاست در جامعه ایران میشوند. احزاب سیاسی جامعه مدرن از آن زمان شکل میگیرند. در آن دوره که استبداد نوع شرقی بر ایران حاکم است، احزاب و جریانات اپوزیسیون تماما مدرن و پرو غرب اند. کمونیسم ایران که به تدریج در شکل حزب کمونیست اولیه خود را متشکل میکند، حزبی متاثر از سنت و ارزشهای غربی است. غربگرایی اپوزیسیون چپ و راست رژیم حاکم بر ایران تا مقطعی است که خود حاکمین از نوع شرقی اند. به قدرت رسیدن رضاشاه به عنوان نماینده بورژوازی پروغرب و سرکوب و استبداد دوره او کل اپوزیسیون خود را به لنگر گرفتن بر سنن و ارزشهای شرقی می کشاند و ناسیونالیسم شرقگرای ایرانی را سنت مسلط در آن میکند. اصلاحات ارضی محمدرضاشاه در اوایل دهه چهل شمسی این ناسیونالیسم شرقزده را که مطالبه رفرم بخش اصلی خواستهایش بود را به بن بست رساند. گیجی و بحران و بن بستی که ملیگرایی را از پاسخگویی به اعتراض اپوزیسیون ناتوان گذاشت، اسلام سیاسی را به جای آن به جلو پرتاب کرد.  اپوزیسیون شاه با این ترکیب و زیر هژمونی اسلامگرایان وارد انقلاب ۵۶-۵۷ شد. چپ آن مقطع در شکل سازمانی فدایی، مجاهدین اسلامی و مجاهدین "مارکسیست"(سازمان پیکار) به عنوان جناح چپ جنبش ملی و اسلامی وارد انقلاب شدند. این همان چپی است که سوسیالیسم خود را از عدل علی و شیعه اثناعشری گرفته است. رفاقت بسیار گرم جنبش "درود بر فدایی، سلام بر مجاهد" با پدر طالقانی در این خویشاوندی جنبشی ریشه داشت.  این موقیت چپ موجب شد که در مقابل برادر بزرگ خود در شکل حاکمان جدید خلع سلاح و بی بدیل و آلترناتیو باشد. این موقعیت چپ متشکل در سازمانهای آن دوره را به جدل در مورد کشف لایه های انقلابی و خلقی در میان اسلامیون حاکم میکشاند. ادامه این جدل های نشریات خود مشغول کن چپ فرصت از دست آنها میگیرد و قبل از اینکه به خود بیایند و کاری کنند، در حالیکه در بحران بی جوابی سرگردان بودند، وحشیانه مورد سرکوب و تهاجم خونین قرار میگیرند و خرد میشوند. تولد اتحاد مبارزان هر چند به داد بخشی رسید، اما خود آن جریان نیز قبل از اینکه نقشه ای برای سازماندهی یک جنبش اجتماعی باشد، جواب ارتدکسی مارکسیستی به افکار مغشوش و بحران فکری آن چپ بود. کمونیسم کارگری بعدها با جمعبندی علل شکست تاریخی این چپ و آن انقلاب متولد میشود. این زمانی است که دست این کمونیسم تازه متولد شده هم از جامعه بریده شده و انقلاب خاک شده بود.

نتیجتا آن چپ در عمل و در بعد اجتماعی به هیچ پدیده قابل روئیت متفاوتی تبدیل نشد. کمونیسم قبل از هر بحث و کتاب و تئوری یک جنبش اجتماعی غیرقابل انکار و قابل روئیت برای همه است. از همین نکته میشود نتیجه گرفت که چپ آن زمان هیچ ربطی به کمونیسم ندارد و در بعد اجتماعی در بهترین حالت جناح آنهم بسیار ضعیف چپ جنبش های ملی و اسلامی است.

البته کمونیسم در ابعاد اجتماعی خود را در وجود سنت شورایی جنبش کارگری نشان میدهد، اما از آنجا که در غیبت یک حزب سیاسی افق و پرچمی ندارد، فاقد یک جهتگیری نقشه مند برای تاثیرگذاری بر جامعه است. در مقابل اسلامیون به قدرت رسیده ساکت است. کاری به صفبندی سیاسی در مقابل دولت جدید ندارد. لذا مدعی قدرت سیاسی هم نیست. در نتیجه در زمانی که به سازماندهی قدرت سیاسی و تعیین نوع دولت که در دستور جامعه بوده، بی تفاوت است، تنها اثر آن موجودیت به لحاظ سیاسی بی نقش آن است. اگر اپوزیسیون سلطنت پروغرب شاه یک جبهه اعلام نشده ولی بسیار وسیع ملیون و ناسیونالیسم شرق زده ایرانی از چپ تا راست اسلامی است، افق سیاسی جنبش شورایی هم از همان جبهه کسب شده بود. همین هم افقی با حاکمان جدید زمینه تسلیم کتف بسته آنرا فراهم آورد و قلع و قمع شد.

 

در کردستان

در کردستان ناسیونالیسم ایرانی ضعیف و جنبش اسلامی و اسلام سیاسی بی ریشه بود.  به همین دلیل بافت سیاسی اپوزیسیون متفاوت از مرکز و اساسا متاثر از سنت ناسیونالیستی ریشه دار مدعی شرکت در قدرت در کنار مرکز بود. این وضعیت در شکل گیری یک چپ متفاوت از مرکز  نقش اساسی داشت. قطعنامه های مهاباد و سنندج که با شرکت نخبگان سیاسی چپ و راست خطاب به دولت جدید تنظیم شدند، سنگربندی سیاسی اولیه همه نیروهای دخیل را به نوعی تعیین کردند. به دنبال حمله اسلامیون به قدرت رسیده، این چپ با شرکت در جنگ مقاومت و دفاعی به عنوان جناح چپ آن جنبش به یک قدرت سیاسی نظامی غیرقابل حذفی تبدیل شد. این کمک کرد که نه تنها مانند چپ در بقیه مناطق ایران قربانی دست و پا بسته اسلامیون تازه به قدرت رسیده نشود، بلکه به عنوان یک قدرت اجتماعی سیاسی نظامی در مقابل آن صف آرایی کند و مقاومت و جنگ سازمان داده و از خود و مردم و آزادیهای سیاسی دفاع کند. چپ در تاریخ ایران برای اولین بار به قدرت فایقه در بخشی از آن مملکت تبدیل شد. به همین دلیل تجارب این چپ بزرگترین تجربه تاریخ چپ ایران است و نگاه به این تجربه دقت بسیار بیشتری می طلبد، که در اینجا از زاویه انتقادی به ضعف های اساسی آن اشاره میکنم. در آن دوره بخش عمده کردستان برای دوره چند ساله زیر سلطه و قدرت مستقیم و برای سالهای بیشتری زیر سلطه تقریبا دوگانه چپ و رژیم اسلامی بود(اینجا برای آسان کردن کار وجود راست ناسیونالیست کرد را ندیده میگیرم). با همه اینها این چپ در اکثر موارد تقریبا مثل جناح سنتی ناسیونالیسم کرد عمل کرد. به همین دلیل این چپ سراغ پولاریزه کردن جامعه و سازماندهی جنبش های اجتماعی حق طلب در جامعه نرفت. به جز بخش بسیار کوچک جنبش کارگری را سازمان نداد و طبقه کارگر را در جنبش طبقاتی خود به میدان نکشید. جنبشی برای رهایی زن هم سازمان نداد و به تمام قیود و بندهای موجود در مقابل آزادی زن در جامعه تن داد. جوانان را به میدان نکشید و به جنبش عظیمی که از قدرت آنها میتوانست سازمان دهد، دست نبرد. علاوه بر اینها درست مثل جنبش ناسیونالیستی تقریبا هیچ تغییری در زندگی روزانه مردم ایجاد نکرد. قانونی برای تنظیم رابطه کارگر و کارفرما تنظیم نکرد. به همین دلیل رابطه کارگر با کارفرما تفاوتی نکرد.  ساعت کار روزانه کارگر، دستمزد کارگر و بقیه شرایط و موازین کار مشابه بقیه مناطق و منجمله مناطق زیر سلطه رژیم بود. در عرصه حقوق زنان نیز هیچ قانون جدیدی وضع و اعلام نشد. قانون حاکم بر خانواده، موازین حاکم بر رابطه زن و مرد، موقعیت فرودست  زن در جامعه و خانواده، سنن پوسیده ای مانند معامله زن به زن و... هیچکدام تغییری نکرد. نتیجتا تمام این سالها هیچ مردی به جرم خشونت علیه زن محاکمه و مجرم شناخته نشد. در مورد موازین فرهنگی سکولار و غیر مذهبی و مدرن نیز از موازین و قوانین جدیدی که زندگی جوانان و جامعه را تغییر دهد، خبری نبود. نه فقط این، در نبود فرهنگ مدرن، سایه جنبش ناسیونالیستی توانست برای دوره ای فرهنگ جامعه را به عقب برگرداند.

در عرصه کارهای  مربوط به بهداشت و درمان و عمران و آبادانی هم چپ همان اندازه کاری کرد که راست مشغول بود. نتیجتا محصول حضور ما در هیچ جایی به بیمارستان و درمانگاه و کلینیک و مراکز بهداشتی منتهی نشد. هیچ جاده و پل و مدرسه ای ساخته نشد. نهایتا وقتی از شهرها و مناطق تحت سلطه خود عقب نشستیم، بزرگترین اثری که پشت سر خود در جامعه برای مردم جا گذاشتیم، خاطره بود و بس. (البته به اضافه موجودی بانک ها که دست نخورده پشت سر جا گذاشتیم!). نیروی نظامی چند هزار نفره ای که منشا تاثیرات عمیق در جامعه نیست، در مقابل هر نیروی نظامی برتری ناچار از عقب نشینی و ترک جبهه است. این نیرو اگر تغییرات پایه ای در زندگی مردم ایجاد کرده بود، علی القاعده به جای عقب نشینی میبایست پیشروی کند. ارائه یک بدیل مدرن، انسانگرا، عادل و با فرهنگ  از قدرت و سلطه سیاسی در مقابل جانورانی که بزرگترین کشف شان یافتن تصویر امام در ماه بود،  نه تنها ناچار از عقب نشینی نبود، بلکه به سرعت گسترش می یافت.

در عرصه نظامی نیز آن چپ به سنت نظامی ناسیونالیسم کرد تمکین کرد و یک نیروی نظامی در شهر و ده، در متن زندگی روزمره مردم  سازمان نداد. نتیجتا با دور شدن نیروی پیشمرگ، در عمل جامعه خلع سلاح  شد. نیروی نظامی در شهر و ده و در میان مردمانی که روزانه مشغول کار و زندگی اند، قدرت مقاومت اجتماعی را به مراتب بالا می برد. آنگاه جامعه ای مسلح و سازمان یافته در جنبش های عظیم اجتماعی میتوانست با قدرت غیر قابل تصوری از دستاوردهای تا آن مقطع جامعه، از قوانین مدرن، از موازین انقلابی در عرصه کار و زندگی و فرهنگ دفاع کند.    

تنها تفاوتی که این چپ در ابعاد اجتماعی با راست ناسیونالیست داشت، دفاع از دهقانان در مقابل تعرض مالکین، کمک به دهقانان برای مصادره زمین، مواردی دفاع از کارگران برای دریافت دستمزد معوقه، کمک به رشد سطحی از آگاهی سیاسی طبقاتی در میان طبقه کارگر و زحمتکشان کردستان،  و در سالهای ۱۳۶۳ به بعد کمک محدودی به سازمانیابی کارگری بویژه در شهر سنندج. استقبال طبقاتی از این جهتگیری چپ موجبات روی آوری کارگران و مردم در ابعاد عظیم توده ای به سازمان آن چپ یعنی کومه‌له را فراهم ساخت. با همه اینها، تاریخ نشان داد که آن سطح از کار و نقش برای ماندن و قدرتی پابرجا شدن کافی نبود. وقتی به آن دوره نگاه میکنیم، کمونیسم قابل روئیت است، اما بخش عمده آن پراتیک اجتماعی، یا به زبان ساده تر آن عقیمی در دخالت در زندگی مردم و آن نکردن ها، از جنس جنبش مقابل آن، از جنس ناسیونالیسم کرد است. شکستی هم که دچارش شد به دلیل وزن سنگین پراتیک اجتماعی این ناسیونالیسم در زندگی آن است. کسی میتواند وزن مباحث و مواضع چپ و سوسیالیستی در ادبیات این سازمان را دلیلی برای اشکال در ارزیابی من بیابد. اما باید پذیرفت کمونیسم نه بحث و مقاله و نشریه و مواضع سیاسی، که یک پراتیک اجتماعی متفاوت از بقیه و قابل روئیت در زندگی مردم برای همه است. ضمن اینکه وزن ادبیات و روشن بینی سوسیالیستی زمانی در کومه‌له زیاد شد که  دست کومه‌له دیگر تقریبا از جامعه بریده بود.

ناسیونالیسم کرد به دلایل متعددی که اینجا مورد بحث نیست، سنتی به لحاظ سیاسی عقیم و ناتوان و وابسته به قدرت های دیگر است. در یک نگاه کلی تر به تجربه کمونیسم در کردستان، در ناتوانی آن از اعلام یک دولت انقلابی با منشور آزادیخواهانه و سوسیالیستی در استان کردستان در دوره ای که سنندج مرکز قدرت آن بود، بیش از هرچیز جای پای این سنت عقیم و ناتوان ناسیونالیسم کرد قابل مشاهده است.

 

جنبش سرنگونی

جنبش سوم که از بدشانسی من، باز هم نسل من در آن نقش داشت، جنبش سرنگونی هفت هشت سال اخیر است. جنبش سرنگونی یک جنبش عمومی بود که در پروسه جلو آمدن و چشم باز کردنش، افق پیروزی اش را از راست ناسیونالیست ایرانی پروغرب گرفت. از طریق این راست که طیف وسیعی از سازمان ها و احزاب ناسیونالیست  ایرانی را در بر میگرفت، آمریکا وارد سیاست ایران و وارد رابطه مردم با جمهوری اسلامی شد. چپی که در زمان شکل گیری این جنبش مشغول تاثیرگذاری بر آن بود، چپ متشکل در حزب کمونیست کارگری بود. این چپ در دوران شروع دوم خرداد مثل همه جریانات اصلی سیاسی ایران از جنبش دوم خرداد تاثیر گرفت و بیش از صد نفر از لایه کادری خود یعنی اندازه سرمایه یک حزب سیاسی جا افتاده  را قربانی داد. رهبران خانه نشین کردن این لشکر کادری بعدها مدعی شدند که این جمعیت به ۱۵۰ نفر میرسیده است.

 

دوم خرداد از چند زاویه مورد توجه و سمپاتی طیف های رنگارنگ اپوزیسیون بود. سلطنت طلبان و اردوی ناسیونالیسم پروغرب خاتمی را گورباچف ایران یافته بود که در پروسه ای ملزومات قدرتگیری یلتسین آنها را فراهم میکرد. اپوزیسیون شرقزده چپ و راست ملیگرا یک جمهوری بی ولایت فقیه نوع شرقی و خیلی ایدال حال خود را در انتهای جاده شناسایی کرده بود که متکی به پارلمان و انتخابات هم بود. رفقای ما اما چیز دیگری را کشف کردند. از زاویه دید آنها دوم خرداد همانی بود که خود میگفت؛ "جنبش اصلاحات". جنبش اصلاحات از زاویه آنها این حرکت "جنبش لیبرالیسم ایران برای تشکیل دولت طبقه بورژوازی" بود. از این زاویه ادامه دوم خرداد نه یک جنبش خروشان برای سرنگونی، که یک ثبات سیاسی طبقه حاکمه برای کار آرام و فضایی برای سازماندهی طبقه کارگر برای آینده دور بود. "انقلاب و بحران و سرنگونی در کار نیست" پیام این جهتگیری به شنوندگانش بود. نتیجه اینکه آن لشکر کادری حککا سراغ سازمانیابی طبقاتی در روز موعود به خانه فرستاده شدند. جنین جهتی نه تعجیل لازم دارد، نه حزب و نه کار جدی. نتیجتا آن صد و چند نفر به دویست و چند تکه تقسیم شده و از سیاست متحزب معاف شدند. یک خط فکری نحیف و فوق العاده عقب افتاده کارگر کارگری ادامه این آرزوی راست شد. پایه اصلی این جهتگیری همان بینش کلاسیک چپ است که بدون آمادگی طبقه کارگر کاری ممکن نیست. این همان بینش فکری است که بخش عمده چپ را در سالن انتظار حرکت قطار طبقه کارگر میخکوب و منتظر کرده و زمینه بی تفاوتی طبقه کارگر به تحولات سیاسی و جنبش های اجتماعی را فراهم نموده است.  

 

در آن دوره اساسا لایه کادری مجرب در درون کومه‌له و کردستان بود که ستون اصلی حککا را استوار و فعال نگهداشت.  مسیر این بدنه اصلی حککا از همان دوران دوم خرداد و قبل از شروع جنبش سرنگونی، مسیر آمادگی برای ورود به جنبشی بود که شروعش را پیش بینی میکرد. شروع علنی و توده ای جنبش سرنگونی به عنوان یک جنبش اجتماعی امید به کالبد حککا تزریق کرد. بخشی از حککا آنرا شروع انقلاب خود ارزیابی کرد و بخشی آنرا یک جنبش همگانی برای سرنگونی. اما این جنبش یک حرکت عمومی و همه با هم برای سرنگونی بود. چپ و کمونیسم می بایست با دادن خط و افق متفاوت آنرا زیر رهبری خود می برد و در متن آن قدرت خود را هم می ساخت. بعلاوه چنان با قدرت عمل میکرد که در انتخاب میان چپ و راست در جامعه در موقعیت انتخاب شدن قرار میگرفت.  اما حککا حاضر به ارائه پلاتفرم متفاوتی نشد و در مقابل کشمکش درونی برای دادن یک پرچم متفاوت  از وسط شکاف برداشت و دو شقه شد. شق باقیمانده با همان افق حاکم بر جنبش سرنگونی، آنرا انقلاب سوسیالیستی خود نامید و از این طریق افقش را با ناسیونالیسم پروغرب کاملا چفت کرد و گسترش انقلاب خود را در متن تحرک هر ارتجاعی شناسایی کرد و به دنبالش دوان شد. شق دوم که حکمتیست ها بودند، با دو جهتگیری شروع کردند؛ ارائه یک پلاتفرم و یک پرچم متفاوت از راست برای جنبش سرنگونی و ایجاد یک سازمان قدرتمند در داخل. شعارهای آزادی و برابری با آرم جوانان حکمتیست در شانزده آذر همان سال یعنی چند ماه بعداز جدایی در دانشگاه تهران اولین جهش حکمتیست ها برای  هدف تعیین شده بود. سازماندهی گارد ازادی دومین گام در همان جهت بود. و در کنار اینها منشور سرنگونی آن پلاتفرم متفاوت برای جنبش سرنگونی بود. این همان زمین سفتی بود که حکمتیست ها میخواستند جای پای شان را آنجا محکم کنند.

کسی که وقایع این تحولات را تعقیب کرده باشد، صف کادرهایی که به دنبال جدایی های ۱۹۹۹ آن حزب را جلو آورده بود، همانهایی بودند که حزب حکمتیست را سازمان دادند. از ابتدای دوم خرداد تا اواسط جنبش سرنگونی این لایه کادری دو صف از رفقایش را از دست داده بود. اولی در عشق به کارگر تحزب را تعطیل کرده و مرخصی گرفتند، دومی از عشق به پیروزی فوری انقلاب شان، از خیر تحزب قدرتمند گذشته و آنرا در پیشگاه جنبش سرنگونی منحل اعلام کرده و در هم شکستند. در هر حال با اتفاق دوم بزرگترین سازمان سیاسی سرنگونی طلب در کمپ چپ جامعه در هم شکست. تجربه این بار هم نشان داد که وزن چپ هم سنت با ناسیونالیسم ایرانی پروغرب بیش از آن است که تصور می شد.جنبش سرنگونی مثل هر جنبش انقلابی دیگری محصول تصمیم احزاب سیاسی نبود، اما افق خود را از احزاب و سنن سیاسی  موجود در جامعه میگیرد. به همین دلیل در غیبت پرچم چپ، پرچم و افق راست را به دست گرفت.

 

حزب حکمتیست محصول تقلا برای دادن یک پرچم از زاویه منفعت چپ و سوسیالیسم به جنبش سرنگونی بود. اما صدای ضعیف این حزب و کند جنبیدنش برای تبدیل به یک قدرت برتر در سه سال گذشته به زحمت چیزی بیش از نوش دارو بعداز مرگ سهراب برای جنبش سرنگونی بود. جنبش سرنگونی در دوره ای که حککا به خود مشغول بود، انتخاب خود را کرده بود. امید به راست، به آمریکا و به رفتن رفتن رژیم با زور آن قدرت دل باخته بود.

نیروی انسانی حزب حکمتیست تقریبا همان اسکلت اصلی حککا است که بعداز جدایی های تعداد بیش از صد نفر از کادرها در سال ۹۹، این حزب را به جلو سوق داده بود. حزبی به این لحاظ مجرب و سنگین وزن در عمل سیاسی. همین امر موجب شد در سه سال گذشته به سرعت هم نیروی نظامی در درون شهرها سازمان دهد، هم خط سیاسی متفاوتی در درون چپ جا بیاندازد. محصول هر دو اینها یک وزنه نسبتا قابل توجه سیاسی نظامی در داخل است.

 

حزب حکمتیست با این سرمایه و این مدت زمانی، قبل از اینکه بتواند رهبری سیاسی برای جامعه تامین کند، در سالهای پایانی جنبش سرنگونی شرکت کم تاثیری داشت.

 

فروریزی افق سرنگونی تمام احزاب سیاسی ایران را که متاثر از افق ناسیونالیسم ایرانی و یا ناسیونالیسم قومی  پروغرب و پرو آمریکایی بودند، را تحت تاثیر قرار داد.  تعداد قابل توجهی از آنها را به انشعاب و در هم پاشی کشاند و لرزشش هم بقیه را گرفت. جمهوریخواهان مالیدند، سلطنت طلبان تماما افتادند، قوم پرستان آذری و عرب و...حاشیه ای تر شدند.  حککا، حزب دمکرات کردستان و سازمان زحمتکشان کردستان انشعاب دادند.

حزب حکمتیست هم مثل هر سازمان سیاسی تحت تاثیر پس لرزه های درهم پاشی افق ناسیونالیستی و گسترش نا امیدی در جامعه قرار گرفت و آسیب دید. مهم نیست که خط حاکم بر این حزب به پیروزی جنبش سرنگونی تحت هژمونی راست دل نبسته بود. اما وقتی نا امیدی جامعه را فرا میگرفت، انعکاس سنگین متاثر از آن موج در درون ما هم در سطحی هر چند محدود خود را نشان داد.

 

حزب حکمتیست امروز یک خط متمایز سیاسی، و یک وزنه مادی در داخل و خارج  است. از زاویه جامعه اما که نگاه میکنید، صرفنظر از این خط و این سرمایه بزرگ، پراتیک اجتماعی آن در جنبش های اجتماعی قابل روئیت نیست. جنبش کارگری ایران کل چپ را و همچنین حزب حکمتیست را دور از خود می بیند. جنبش رهایی زن و جوانان هم بی صاحب مانده اند. در خارج کشور هم پراتیک حکمتیست ها چیزی نیست که در خط سیاسی و جهتگیری فکری ما میگوید. فعالیت های آکسیونی سازمانی به دنبال وقایع، و دست و پا زدن در حاشیه جامعه ایرانیان خارج کشور مثل بقیه چپ خصلت ویژه آن است. دربند بودن تعدادی فعال کارگری اسیر در زندان رژیم فعلا تا اطلاع ثانوی تنها مشغله این سنت برای کار و تاثیرگذاری است. زنان فراری از ایران اسلامی را در چنگال رسم و رسوم ایرانی و ملی و قومی رها کرده است. جوانانش را تحویل ناسیونالیست ها داده است، و مردمان منزوی در حاشیه جوامع غربی را به حال خود رها کرده تا طعمه انواع ناسیونالیسم و فرقه و بعضا مساجد شوند. گارد آزادی ما که راه انداختنش کار عظیمی بود، هنوز تا تاثیرگذاری کمونیستی بر محیط خود فاصله دارد. هنوز مرکز اصلی کارگر صنعتی در ایران محل تمرکز فعالیت کمونیستی و سازماندرانه آن تشکیلات خوب ما در داخل نیست. حزب حکمتیست و کمونیسم ایران  امروز با یک سوال بزرگ روبروست؛ آیا قادر به شکل دادن به یک جنبش قدرتمند حزبی و ساختن یک حزب قوی در داخل برای تامین یک سکوی پرش به جلو در مبارزه برای قدرت هست؟ غول جنبش سرنگونی ممکن است از زمین برخیزد، اما تنها راه تظمین رهبری آن ایجاد ستون های قدرتمند حزبی اجتماعی است. کنگره دوم محل جدل برای پیدا کردن راه در این جهت است.

 

مؤخره؛

تجارب سه جنبشی که شرح مختصر وقایع شان رفت، یک مشکل مشترک را به ما نشان میدهند؛ کمونیسم بدون ایجاد یک قدرت اجتماعی کمونیسم نیست. این اولا. دوما آنچه که امروز کمونیسم و کمونیسم کارگری نام دارد، تا اندازه زیادی میدان حضور جنبش های اجتماعی دیگر مانند ناسیونالیسم و لیبرالیسم به اسم کمونیسم است. حزب حکمتیست بدون کنار نهادن این جنبشها از درون خود، قادر به پیشروی نیست. تغییر ریلی که در حزب کمونیست ایران شعار چپ بود، یکبار دیگر در مقابل ما قرار گرفته است. آیا از دست ما ایجاد یک حزب قدرتمند اجتماعی بر مبنای سنت های متفاوت از آنچه در درون ما مسلط است، ممکن است؟ کنگره دوم قبل از هر قطعنامه ای جای جدل و خم شدن روی این مسئله است.

 

ادامه دارد.