کتاب نینا را بخوانید

 

کتاب نینا اثر بسیار ارزنده ای از ادبیات کمونیستی و کارگری  است. این کتاب آیینه ای از تجربه کمونیستها در سازماندهی طبقه کارگر و قدرتمند شدن سازمان و تشکل های توده ای و کمونیستی آن در جریان مبارزات اش و سازماندهی انقلاب کارگری است. 

نینا بخشی داستان فعالیت سازمانی کمونیست هایی مصمم و با سبک کار و روشهای فعالیتی متناسب با کار و زندگی طبقه کارگر در جریان مبارزه سخت با پلیس و مزدوران  سرمایه داری حاکم است. نینا و تجربه فعالیت کمیته باکو بلشویک ها در پایه ای ترین سطح یعنی رابطه فعالیت کمونیستی با طبقه کارگر هنوز راهنمایی بسیار ارزنده ای برای  فعالیت همه کمونیستها است.

دنیا نسبت به سالهائی که نینا منعکس میکند تغییر کرده است. سرمایه داری از قبل کار طبقه کارگر میلیونها بار ثروتمند تر شده است اما امروز بخش اعظم کارگران جهان در اساس همان خواست هائی را دارند که ۱۶۰ سال قبل در باکو داشتند. خواست ۸ ساعت کار در روز. باور نکردنی است که هم اکنون تقریبا در همه کشورهای دنیا کارگران ناچاراند  بیش از ۸ ساعت کار کنند تا معیشت بخور و نمیری  برای خود و خانواده شان را تامین کنند. در ایران داشتن کار، با هر شرایطی و با "قرار داد های سفید"، آرزوی میلیونها کارگر است. کارگران ناچار از پذیرش همه شروط سرمایه داران و دولت شان هستند.

این موقعیتی است که با سرکوب، محرومیت از حق تشکل و اعتصاب  و ممنوعیت هر نوع آزادی سیاسی برای طبقه کارگر به کارگران در ایران تحمیل شده است. اخراج و بیکاری، زندان و شکنجه و محرومیت از هر نوع زندگی با ثبات پاسخ سرمایه داران و دولت شان به کارگران مبارز، آگاه و کمونیست و خانواده هایشان  است.

جمهوری اسلامی با هر دو جناح سیاه و سبزش، سردمدار و بر پا کننده وضعیت فلاکت بار کنونی بر کارگران و مردم ستم دیده ایران بوده اند. 

مارکسیسم و تجربه لنین و حزب بلشویک  در باکو، مسکو و سن پترزبورگ  برای سازماندهی انقلاب کارگری تنها پاسخ کمونیست های کارگری است. نه تنها قیام و انقلاب  کارگری، بلکه سازماندهی یک تحصن و اعتصاب کارگران بدون سازمان  و تشکیلات ممکن نیست، این را، فعالیت کمیته کمونیستی باکو قدم به قدم نشان میدهد و نشان میدهد که انقلاب کارگری بدون تئوری مارکسسیم و بدون تشکیلات و حزب لنینی ممکن نیست. کتاب نینا انعکاس این مبارزه است  و شیوه و سبک کار کمونیستها در رسیدن به این اهداف را تعقیب میکند.

کتاب نینا داستان مبارزه و زندگی کارگران و فعالیت کمونیستی در باکو در فاصله سالهای ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۴ است. نویسنده کتاب نینا ثابت رحمان است و مترجم متن فارسی آن سیروس مددی است. تایپ مجدد بوسیله رفیق جمیل خوانچه زر صورت گرفته است که  هر فصل جداگانه منتشر میشود.

کمیته سازمانده  -  حزب حکمتیست

Ks.hekmatist@gmail.com

10 آذر 1388

1 دسامبر 2009

 

نینا

 

فصل 1

 

حوالی غروب یکی ازروزهای تابستان سال 1901، مردی در ایستگاه  "هیبت" در نزدیکی باکو ازقطار پیاده شد، ودر حالی که میکوشید نظر مامورمراقب و مسافران قطار را جلب نکند، در پشت خانه های کوچک ایستگاه، ناپدیدگشت.

وقتی خورشید به افق نزدیک می شد، مرد مسافت زیادی از ایستگاه هیبت دورشده بود و از صحرای خشک وخالی  "لوکباتان" به سوی کوههایی که درروبرو قد کشیده بود، می شتافت. وی که تقریبا" جوانی نوزده – بیست ساله می نمود لباس، چکمه وحتی موهای آشفته اش را لایه ای از گرد و غبار پوشانده بود. معلوم میشد که چند روزی است در راه است؛ حتی امکان داشت برای سوار شدن به قطار نیز چند روزی پیاده راه آمده باشد.

با این همه نشانه ای از خستگی دراو دیده نمی شد. صحرای لوکباتان را که ازشدت گرما ترک ترک بود به سرعت و با قدم های نرم پشت سر گذاشته  برای رسیدن به کوهها شتاب میکرد.

چیزی نمانده بود خورشید در پشت کوه ها ناپدید شود . صحرای خشک، تل های شنی و قله ی صخره زاران روبرو را هاله ی سرخ رنگی می پوشاند.

مسافر در این هنگام ، در ارابه روعریضی، سربالایی منتهی به " وولچی یه ووروتا" راطی میکرد. وقتی از میان دو تخته سنگ عظیم گذشت و به منطقه ای هموار رسید، به زمین نشست. روزنامه ی تا خورده ای ازجیبش در آوردو نان لواش خشکی ازمیان آن در آورد و با اشتها و عجله شروع به خوردن کرد.

صحرای لوکباتان و فراتر از آن، جاده "سالیان" که داشت در تاریکی فرو میرفت و در سمت راست ، جاده ی  "یاسامال آلتی" که مانند ماری در پهنه دشت دراز کشیده بود به وضوح دیده میشد . مسافر همه این منطقه را مثل کف دستش می شناخت . در سالهای اخیر،در یاسامال آلتی و همین "وولچی یه ووروتا" بطور مرتب ، اجتماعات کارگری تشکیل می شد.

کارگران گاهی اوقات برای  فرار از فشار پلیس ،صحبت کنان ،این راه دراز را پیش میگرفتند و در طول آن ،از وضع فلاکت بار زندگی خود سخن میگفتند. حتی خود مسافر نیز یک بار، در یکی از همین اجتماعات شرکت کرده ودر سخنرانی خود از وضع رقت بار کارگران تفلیس و از مبارزات آنها در راه زندگی بهتر سخن گفته بود...

خورشید داشت در پشت کوهها ناپدید میشد. سایه ها درازتر وهوا تاریکتر می گشت. مه خنکی ازطرف دریا می وزید مسافر پس ازخوردن نان بلند شد. بالای یکی ازتپه های نزدیک رفت و اطراف را به دقت وارسی کرد. سپس ساقهای چکمه اش را اندکی بالازد و باقدمهای تند به سوی شهر راه افتاد . پس ازطی مسافت زیادی به گورستان رسید. همه جا تاریک بود. سنگ  قبرهای غمناک که گویی در فکر عمیقی فرو رفته اند در پرده ی آبی رنگ شامگاهی پیچیده می شدند. وقتی از اینجا نگاه می کردی ، شهر باکو با تمامی عظمتش ، پیش دیده جان میگرفت.

باکو، شهر نفت وثروت که افزون از 115 هزار جمعیت داشت وهر سال قریب 640 میلیون پوط(هرپوط معادل است با16.5 کیلوگرم و ظرفهای مخصوص با همین ظرفیت پوط نامیده میشوند)  نفت از آن استخراج می شد، اکنون در تاریکی فرورفته بود و گوی از خستگی چرت میزد.

در سمت راست،"بایس" به روشنی دیده میشد وآنسوتر ، یکی دو دکل نفت، سر به آسمان کشیده بود. دراین سو نیز کشتی های کهنه ای که در طول ساحل صف کشیده بودند،   مانند گهواره ، تکان تکان میخوردند. "زیغ بورنی" نیز در میان مه غلیظی چرت میزد وجزیره "نارگین" همانند لکه ی سیاهی دردل دریای آبی رنگ بنظر میرسید. باکو شهر تضادها بود.وقتی از اینجا – ازگورستان – به شهر نگاه میکردی ازطرفی عماراتی که هر روز بیش از روز پیش بنا میشد باکو را به شهرهای بزرگ امپراطوری روسیه شبیه میساخت ، و ازطرفی دیگه دخمه های تودرتوی نمور وآفتاب نگیر تهیدستان ،خاطره یک ده فقیر را در ذهن بیننده بیدار میساخت.

مردم شهر این قسمت فقر زده را "چمبرکندی" مینامیدند.  کارگران فابریک و کارخانه ها، روستاییانی که از فشار ظلم زمین داران  وزور گرسنگی به امید پیدا کردن کار به شهر آمده بودند، تهیدستان، بیماران بی چیز- همه در اینجا جمع شده بودند. در میان مردم باکو بجای کلمه ی "میمیرم" اصطلاح " به چمبرکندی می روم " استعمال می شد.

و بالاخره چمبر کندی دهی بود که درمیان شهر بزرگی چون باکو، به تهیدستان اختصاص داشت. مسافر با یاد آوری اینها اندوهگین تر شد. سراشیبی را تا  انتهای گورستان پیمود و در انتظار تاریکتر شدن هوا روی یکی از گورها نشست.

از اینجا میشد خیلی دورترها را، تا جایی که چشم کار میکرد، دید. نواحی صنعتی و نفت خیزشهر را، که جیب میلیونها چون نوبل، مانتاشف، و تقی یف، از آنها پر میشد، عمارات آغ شهر، قارا شهر، صابونچی سوراخانی بالا خانی  و بی بی هیبت (از مناطق صنعتی و نفت خیز باکو )  را به زحمت میشد درمیان تاریکی تشخیص داد.

بالاخره تاریکی همه جا را پوشاند و تک و توک چراغ های گازی در نقاط مختلف شهر روشن شد. مسافر ازکوچه های تنگ و تاریک و کثیف چمبرکندی به طرف پایین راه افتاد. پس از عبور از چند کوچه در مقابل خانه دو طبقه ای ایستاد.

چراغی که در پیچ کوچه میسوخت نور ضعیفی به اطراف می پراکند. کسی در کوچه نبود. مسافر روشنایی ضعیفی را که از لای در بیرون میزد دید و آهسته به در نزدیک شد. زنی در جلو در، روی چهار پایه ای نشسته بود و چپق میکشید. در تاریکی چهره زن به درستی معلوم نبود. مسافر اندکی نزدیک شد و چون از ملیت زن خبر نداشت پس از اندکی بلاتکلیفی بلاخره با زبان روسی پرسید:

مادر جان ! در این خانه یک کارگر زندگی نمیکند؟

زن پس از چند بار سرفه جوابی نداد. مسافر با این تصور که او روسی نمی داند سوالش را به زبان گرجی تکرار کرد و چون جوابی نشنید، به ارمنی پرسید. به محض اینکه مسافر زبان ارمنی حرف زد، پیرزن زود بلندشد و با دقت به او نگاه کرد و گفت:

        چرا پسرم ؛ ولی حالا خانه نیست؛ رفته سرکار

مسافر صدایش را اندکی پایین آورد و مجددا" پرسید:

مادر جان او مهمانی به نام ملکوف دارد؟

پیرزن با دقت به این سوال گوش داد. پک عمیقی به چپقش زد و پس ازفرو دادن دود آن ، به سرفه کردن پرداخت. وقتی بزور سینه اش را صاف کرد، چپق را با حالتی عصبی به چهار پایه زد و تنباکویش راخالی کرد و بعد با غرولند گفت:

تنباکوی لعنتی ... تازه خریدم ... به سینه ام نمی خورد... -

و پس از دو سه بار سرفه کردن به مسافر که در برابرش ایستاده بود گفت: پسرم تو کی را پرسیدی؟... تنباکو حواسم را پرت کرد... خوب متوجه نشدم.

مسافر حرفش را تکرار کرد:

مادر! من ملکوف را پرسیدم ... آیا این کارگر مهمانی به نام ملکوف دارد؟

نه ...سپس چپق راتوی کیسه تنباکو گذاشت، سر کیسه را بست، باز روی چهار پایه نشست و پس از آنکه مدتی  به روی مرد خیره شد،گفت کسی در خانه ی او نیست و در اتاقش هم قفل است.

پس صاحب این خانه کیست؟ از او میپرسم، شاید شما خبر ندارید. پیرزن با حالتی خسته گفت:

صاحبخانه منم . من کسی را ندیدم که پیش او بیاید. در اتاقش هم قفل است. میتوانی خودت نگاه کنی .

کلید پیس شما نیست؟

نه ان را باخودش برده .

مسافر دیگر سوالی نکرد، و پس از لحظه ای سکوت به محض شنیدن صدای قدم هایی که از دور میامد باعجله گفت:

مادر عذر میخواهم ... میبخشی ! و دور شد.

 پیرزن  فرز، بلند شد و به داخل خانه رفت و در حیاط رابست . با وجود تاریکی غلیظ دالان ، بی آنکه  پایش  به چیزی بخورد، پنچ پله بالا رفت، دری را که در سمت چپ قرار داشت باز کرده وارد اتاق شد ودر را قفل کرد. اتاق کوچک بود. در یک گوشه روی کمد کهنه ای چراغی میسوخت  که در نور ضعیف آن ، همه چیز قابل تشخیص نبود.

پیرزن دری راکه به اتاق دیگر باز می شد باز کرد ووارد اتاق شد و در را محکم بست ، نور اینجا در مقایسه با اتاق قبلی ، بمراتب زیادتر بود.

بمحض ورود پیرزن مرد چشم و ابرو سیاهی که تک و توک موهای سفید در میان موهای سرس به چشم میخورد، هیجان زده ، به زبان آذربایجانی پرسید:

مادر چه خبر بود؟... دوبار علامت دادی : هم محکم سرفه کردی و هم چهارپایه را به صدا در آوردی!... چه خبر است ؟...

پیرزن آهسته گفت:

یک نفر سراغ ماشینیست را میگرفت . بعدهم از ملکوف حرف زد...

مرد باشنیدن این حرفها دو قدم جلوتر آمد وخیلی آهسته پرسید:

چه جور آدمی بود مادر؟

پیرزن با صدای آهسته تر از قبل گفت :

 در تاریکی قیافه اش را درست ندیدم . به زبان روسی ،گرچی وارمنی حرف زد. از سر ورویش معلوم بود که اهل این دور و برها نیست. گویی از دورترها می آمد...

 پس چی شد؟

رفت.

پیرزن  که سکوت مخاطبش را دید چهار پایه را برداشت و گفت:

من به کوچه بر میگردم ... شما کمی عجله کنید کسی که این وقت شب آمده بازهم می آید...

 مرد بازوی پیرزن را گرفت و با هیجان گفت :

مادر حالا یه، کمی صبر کن! من الساعه با رفقا مصلحت میکنم. و برمیگردم...

 برو فرزند! پیرزن گفت و چهارپایه را به زمین گذاشت ورویش نشست. من منتظرم  برو  مشورت کن. عقل دو نفر بهتر از عقل یکی است.

مرد قالیچه ی کهنه و پاره ی گوشه ی اتاق را بلند کرد. با تیغه ی چاقو یک تکه از تخته ی کف اتاق را تکان داد و چوبی به درازای یک متر در آورد.

دستگیره ی بزرگی نمایان شد. مرد دستگیره را گرفت و به زحمت به طرف خود کشید. دری به طرف پایین – به زیر زمین باز شد. مرد به زیر زمین رفت و در را مجددا" بست .به محض پایین رفتن مرد، پیرزن تخته را سر جایش گذاشت.

قالیچه را انداخت و درست درهمان نقطه زانو زد و نشست و نرم نرمک و با سلیقه شروع به پر کردن چپقش کرد.

پس از اندکی ، صدایی از زیرزمین آمد. پیرزن به چالاکی بلند شد، قلیچه رابه کناری زد و تخته را برداشت ودر را باز کرد. همان مرد سرش را بیرون آورد و آهسته گفت :

مادر، تو بیرون در منتظر باش. اگر همان شخص دوباره آمد علامت بده ، کاری بکن که ما بتوانیم در زیر زمین بشنویم. اگر خطری بود مثل دفعه ی قبل ، خبرمان کن ...

چشم پسرم.

من برمیگردم... توکف اتاق را مرتب کن ...

در وسط زیرزمین میزی از چوب بلوط گذشته بودند. دور میز 5 مرد نشسته بود . توی بشقاب شکسته ی  روی میزشمعی میسوخت وروشنای ضعیفی می پراکند. نور فقط قیافه ی حاضرین را روشن میکرد؛ اطراف کاملا" تاریک بود. مرد ریشویی که نگاه های نافذی داشت خیلی آهسته پرسید:

غلام ، چه خبر شده ؟ پیرزن را حالی کردی؟

حالی کردم . سپس آهسته روی چهار پایه ی شکسته نشست ودر حالی که به در اشاره میکرد گفت :

برای اینکه علامت او را خوب بشنویم در وسطی را کمی باز گذاشتم.

به نظر شما چه کسی با ما کار دارد؟ شاید هم از ان سگان دولتی بوده که سر وقتمان فرستاده اند.

کسی که این سوال را مطرح کرد مردی بود میانه بالا باشانه هایی پهن ، که موهای نرم شانه خورده و چشمانی خرمایی و سبیل های پر پشتی داشت. " ولادیمیرزاخاروویچ کتسخوولی" ( از انقلابیون نامدار گرجی ، همرزم لنین واستالین وازسازمان دهندگان کمیته قفقاز و باکوی حزب سوسیال دموکرات روسیه .م)

به سیمای مهربان او نگاه کرد و سپس گفت:

بعید نیست، پیوتر! دشمنان ما برای خفه کردن جنبش روبه اعتلای کارگری ، هر لحظه ، به حیله های زیاد دست میزنند. ما باید خیلی هوشیار باشیم .

پیوتر سرش را به نشانه تایید سخنان کتسخوولی تکان داد و سپس پرسید:

سخنم را ادامه بدهم؟

ادمه بده .

حرف بزن .

پیوتر باصدای آرام و آهسته شروع کرد:

اعتصابی که چندین روز است در معادن شیبایف  شروع شده. بدون  نتیجه شکسته میشود. خواسته های اعتصابگران، یعنی کم کردن ساعت کارو جریمه ها، پرداخت پول حمام و صابون از سوی صاحبکاران پذیرفته نشده. امروز عده ای از کارگران ناچار به سر کارشان برگشتند.

پیوتر در حالی که موهایش را به حالت عصبی چنگ میزد اندکی سکوت کرد و چون همه را منتظر دید، گفت:

این نوع اعتصابها ، در نظر سرمایه داران بازیچه ای بیش نیست... کمیته ی اعتصاب وجود ندارد ...

 به محض سکوت پیوتر، یک کارگر پیر روس که موهایش سفید شده بود باصدای خشنی گفت:

من سخنان رفیق چونیاتوف را تایید میکنم و...

لادو بتندی سخنان او را قطع کرد:

یواشتر، ایوان نیکلایویچ مانند بچه های خردسال سرش را  پایین انداخت و خیلی  آهسته گفت:

چه کنم رفیق لادو! صدایم از صدای شالیایین هم گذشته. هر قدر میخواهم اهسته حرف بزنم ، صدایم باز در و دیوار را میلرزاند...

همه باشنیدن این اقرار صادقانه نیکلایویچ! تبسمی کردند. پیوتر چونیاتوف لبخند زنان گفت:

ایوان نیکلایویچ! بگذار صدای تو میدان مبارزه را بلرزاند. روزهای مبارزات واقعی تازه پس از این شروع خواهد شد. اعتصاب معادن شیبایف موفق نمیشود چون دیگر زمان پیش کشیدن مطالبات اقتصادی سپری شده .

رفیق لنین به ما میاموزد که نباید در محدوده ی خواسته های اقتصادی درجا بزنیم. باید مطالبات سیاسی را پیش بکشیم. هدف بایستی نابودی نظام سرمایداری وتکیه گاه آن ، یعنی دیکتاتوری تزار، و بر افراشتن پرچم سوسیالیستی باشد.

پیوتر از همه حاضرین پرسید:

پیشنهادی دارید بکنید؟

لادو اندیشمندانه جواب داد:

ایوان نیکلایویچ پترف، پیوتر چونیاتوف، غلام! من پیشنهاد میکنم که برای اعتصاب معادن شیبایف به مسیر درست، باید نمایندگانی از کمیته باکو اعزام شوند.آیا اعضای کمیته باکو با پیشنهاد من موافقند؟ بوگدان نظر تو چیست؟

بوگدان که در برابر لادو نشسته بود و آرام به سخنان رفقایش گوش میداد، گفت:

به نظر من ، رفیق پتروف، رفیق چونیاتوف ورفیق غلام از جمله رفقای هستند که اساس حزب سوسیال دموکرات باکو را پی ریزی کرده اند ، واز فعالترین و شناخته ترین اعضای کمیته باکو هستند. منظور من از این حرفها این است که رفقا موقعیت خود و نقشی که در مبارزات انقلابی دارند دقیقا"بدانند و به مسئولیت خود در اجرای صحیح وظایف محوله واقف شوند. حال که در جمع ما فردی بیگانه و خود فروخته وجود ندارد، پیشنهاد میکنم اگر موافق باشید من فردا به معادن شیبایف بروم. بوگدان سکوت رفقا رابه معنی رضایت آنها تعبیر کرد و خطاب به مرد چشم و ابرو سیاه وریش توپی که در کنارش نشسته بود گفت:

نظر شماچیست " ددوشکا"؟ (ددوشکا د ر روسی به معنی پدر بزرگ است) 

او ملیک ملیکیانتر عضو کمیته باکو بود.

ملیک با لبخند جواب داد:

"ددوشکا" افکار نوه هایش را میپسندد. باید به جای حرف و مذاکره به عمل وحرکت دست زد. لازم است جوانان را به کار بکشیم ...

لادو با هیجان گفت :

رفیق ملیکیانتس کاملا" راست میگوید. آینده از آن جوانان است.

ایون نیکلایویچ حرف لادو را قطع کرد و تبسم کنان گفت:

 انگار خود شماها خیلی پیرید! هیجکدامتان بیست – بیست و پنج سال بیشتر ندارید؛ منتها انقدر پر حرارت و آتشین هستید که به ما پیرهاهم حرارت میبخشید.

لادو گفت: باوجود این ، ماخودمان را از زمره ی انقلابیون تجربه دیده بحساب میاوریم ... داشتیم درباره جلب نیروهای تازه نفس  به صفوف مبارزات انقلابی طبقه کارگر و باتوجه بیشتر به جوانان حرف میزدیم . بوگدان کنونیانتس اضافه کرد:

در معادن شیبایف، امکانات زیادی در این زمینه وجود دارد. مخصوصا" اژدر... من از او خیلی خوشم میاید. پیوتر هم او را خوب میشناسد. به نظر من زمان جلب اژدر به کانون مارکسیستی و سپردن وظایف مهم به او فرا رسیده است. دست ایوان نیکلایویچ درد نکند شاگرد خوبی تربیت کرده.

حاضرین همگی به چهره ی پتروف نگریستند. ایوان نیکلایویچ با سربلندی گفت:

اژدر جای پسر من است. وقتی شما از او تعریف میکنید من مانند پدری شاد میشوم.

درست در این موقع، صدای سرفه ای از کوچه شنیده شد. زیر زمین را سکوت عمیقی فرا گرفت. لا دو کتسخوولی از جایش بلند شد و باصدای جدی و آهسته گفت :

حتما" کسی از تشکیلات تفلیس به دیدن ما آمده ، تو قف او در بیرون خانه خطر ناک است . با اجازتان جلسه امروز را اینجا خاتمه می دهیم و متفرق میشویم. من بامهمانمان صحبت میکنم و فردا نتیجه را به شما اطلاع میدهم . شما اولین باراست که به این زیر زمین می آیید ولی بوگدان و ایوان نیکلایویچ اینجا را خوب میشناسد... ببینید... در اینجاست – گوشه زیر زمین، در آهنی محکمی رانشان داد- این در به کاروانسرای مجاور باز میشود از آنجا هم به خیابان دیگری راه هست. چون شب تاسحر بساط عیش وعشرت در این کاروانسرا چیده شده است ، رفت و آمد شبانه به زیر زمین ضن کسی را بر نمی انگیزد . ایوان نیکلایویچ شما را راهنمای خواهد کرد. یکی یکی متفرق شوید . بوگدان اخر از همه خارج شود ودر را به طریقی که خودش میداند ببندد. حضار پس از شنیدن سخنان لادو چراغ گرد سوزرا برداشت و به کنج زیر زمین برد و خاموش کرد.در تاریکی ، بی انکه پایش به چیزی گیر کند، آهسته به اتاق مجاور رفت ودررا بست . پنجره ای در سقف زیر زمین قرار داشت که به کوچه باز میشود. لادو یک قسمت ازآهن پنجره را باز کرد. پس از وارسی کامل کوچه ، آهسته آهن رابه جای اولش برگرداندو برگشت، و آهسته از پله ها بالا رفت. وقتی به اتاق رسید قالیچه را مجددا" سرجای اولش پهن کرد. پس ازخاموش کردن گردسوز به اتاق مجاور رفت و چراغ ان را نیز خاموش کرد وسط اتاق ایستاد وچند بارسرفه کرده منتظر ماند.

یکی دو دقیقه بعد، در اتاق آهسته باز شد و پیرزن به آرامی گفت:

مسافر برای دفعه دوم آمده. این بار سراغ دیمیتری یاشیولی را میگیرد. به اتاق ماشینیست بردمش. خودت که قیافه اش را دیدی! آشناست؟ دیدم مادر جان ، خودی است. زنده باشی مادر، خیلی هوای مارو داری !

پس چی پسرم ! دو پسر من در چاههای نفت خفه شدند و حتی جسدشان راهم پیدا نکردم که به رسم مسیحی ها دفنشان کنم. فرزندم، دشمنان سرمایه دارها دوستان من هستند... برو واگر خودی است منتظرش نگذار، من برایتان چای حاضر میکنم.

لادو گفت :

زنده باشی مادر.

و به اتاق مجاور رفت. مسافر را که در روشنای گرد سوز نشسته بود، دید وبه خوشحالی فریاد بر آورد.

خوش آمدی، وانو!

وانو به محض دیدن لادو، فرز ازجایش بلند شد، آنها همدیگر را در آغوش کشیدند.

وانو :

بیش از سه ماه است که ندیدمت- و پس از ادای این جمله سرتا پای او را ورانداز کرد- در این مدت خیلی لاغر شدی.

لادو شعله های چراغ را زیاد کرد و وانو را بر زمین نشاند و گفت:

شب و روزمان در چاپخانه میگذرد، لاغرشدنمان عیبی ندارد، باید کار پیش برد... وتبسم کنان پرسید:

تازگی چه خبر؟

وضع مشکل تر شده، خیلی هامان باید مخفی شویم. پس شما چاپ "بردزولا" (مبارزه،  اولین روزنامه ی مخفی سوسیال دموکراتهای گرجستان که به همت استالین و کتسخوولی منتشرمی شد)

راشروع کردید. وانو پس از گفتن این جمله ،عرق چین را از سرش برداشت، آسترش را پاره کرد واز توی آن یک تکه کاغذ در آورد وبه لادو داد:

این سرمقاله ی شماری اول "بروزولا" است، (سرمقاله شماره اول بروزولا را استالین نوشته بود) این مقاله برنامه مسیر کارهای آینده ی ما را مشخص میکند. لادو کاغذ را گرفت و به دقت، به خواندن آن پرداخت ...