-- Logo ---->
نینا
فصل چهارم ۴
جسد ایوان نیکلایویچ رادرتابوت چوبی خشن ورنگ نشده ای گذاشتند.اژدراز دیروز تا حال لحظه ای از تابوت دور نشده بود؛ انگار که کوه عظیمی رااز کنارش کنده بودند.
ابتدا آنها در حیاط تنها بودند؛ ماریا واسییوفنا که چشمان بی فروغش را به چهره ی رنگ پریده ی شوهرش دوخته بود وآه کشان پرده روی تابوت را درست می کرد. ورا که با صدای حزن آوری می گریست واشک چشمش لحظه ای خشک نمی شد . وبالاخره اژدر که درسکوت عمیقی فرورفته بود.
چهره ی ماریا واسیلیوفنا علیرغم موهای سپیدش، چندانن هم پیرنشده بود. چشمان سبز، گونه هایی که طراوت خود را حفظ کرده بود و خلاصه خطوط چهره اش از زیبایی فوق العاده ی سالهای جوانیش خبر می داد. ولی چین های پیشانی و خطوط گردنش حکایت از زندگی فلاکتبارش می کرد.
ورا در مقایسه بامادرش، اندکی لاغر ولی با تناسب بنظر می رسید. اوحتی دراین ماتم بزرگ نیز زیبا می نمود. موهای آشفته و خرمایی که بروی شانه هایش ریخته بود، چشمان زیبا و مرطوب و گردن سفیدش که بروی جسد ایوان نیکلایویچ خم شده بود اورا به بنفشه های نوردسته ای که در نخستین روزهای بهاری ار زیر برف سر می کشند شبیه می کرد.
ماریا واسیلیوفنا، ورا و اژدر حتی لحظه ای نیز از کنار تابوت دور نمی شدند.
اندکی بعد، غلام وچونیاتوف نیز آمدند. چونیاتوف بمحض اینکه پیکر بیجان رفیقش را دید کلاهش را بر داشت و با حالتی اندوهگین، ایستاد. غلام رفیق و وفادار ایوان نیکلایویچ، به محض ورود به تابوت نزدیک شد ولی نتوانست خود را کنترل کند. وهای های گریست.
اندکی بعد، مرد بلند بالاوسالمندی وارد حیاط شد. او نیز به مجرد دیدن جسد، کلاهش را برداشت و با چشمان غم گرفته حیاط را از نظر گذراند.
برادران، چیزی کم ندارید؟ من همسایه ی دیوار به دیوار و دوست ایوان هستم، خانه ی من مال خود شماست. هرچه لازم داشتید می توانید بخواهید.
ابتد کسی جواب نداد ولی لحظه ای بعد، ماریا واسیلیوفنا، باصدایی که گویی ازته چاه می آمد پاسخ داد:
سلامت باشی میرزا حسین، غیر از ایوان نیکلایویچ چیزی کم نداریم، وآن را هم هیچ کس نمی تواند به مابازگرداند.
میرزا حسین نتواست جوابی بدهد. بغض گلویش را فشرد. دستمال حاشیه سیاهی را از جیش درآورد واشک چشمانش راپاک کرد.
بدین ترتیب سکوت مدتی ادامه یافت کمی بعد، دونفرکارگرکه ازهمکاران ایوان درکارخانه ی شیبایف بودند ازدر وارد شدند کارگران مضطربانه به چونیاتوف گفتند:
خیابان پر از پلیس است، ونمی گذارند کسی اینطرفها بیایید؛ ما بزحمت خودمان رابه اینجا رساندیم.
غلام باغضب لبانش را گزید.
از پیکربی جان کارگران هم می ترسند!
چونیاتف پس ازلحظه ای تامل، گفت:
دیگر کسی نمی گذارند این طرف ها بیاید. باید جنازه را ببریم.
اژدر و چونیاتوف دسته های جلویی تابوت وغلام و میرزاحسین دسته های عقبی آن راگرفتند یکی از کارگران دوتخته ملافه ازماریا گرفت وآنها رااز زیر تابوت گذراند.آن وقت، به خیابان آمدند.
در یک طرف خیابان، چند پلیس ایستاده بود. به محض خارج کردن تابوت، پلیس ها در اطراف کارگران بحرکت درآمدند.
اژدر کسانی راکه با احتیاط از درها و پنجرهای منازل به آنها نگاه می کردند و همچنین توقف افرادی را در پیچ های خیابان دید. دانست که پلیس قبل از آنکه آنها تابوت راخارج کنند، خیابان را ((پاک)) کرده است.
در اطراف، کسی نبود. گهگاه تک وتوک آدمهایی از سوراخ سنبه های خیابان، سرک کشیده درها وپنجره ها را می پاییدند که دراولین نگاه، می شد به ماهیت آنان پی برد.
وقتی به یکی از خیابانهای اصلی رسیدند، اژدر عده ای آشنا را که در گوشه ای ایستاده بودند دید. آنها از کارگران کارخانه ها ومعادن بودند،
و اژدر می دانست که چه انسانهای مبارزی هستند و چقدربه رفیق شهیدشان عشق می ورزند که علیرغم وحشت وترس حاکم بر شهر،به تشیع جنازه ی رفیق شهیدشان آمدند.
وقتی تابوت به جمع کارگران نزدیک شد، حرکت میان آنها پدید آمد که پلیس موفق به جلوگیری ازآن نشد. 40 - 50 نفر کارگرتابوت را احاطه کردند.
در این موقع، اژدر حس کرد که یک طرف تابوت خالی شده است. وقتی برگشت چونیاتف را دید که جایش را به کارگری که الان به آنها پیوسته بود می داد. پیوتر اندکی کنار رفت، با چشمانی خشمگینی به چهره شهید نگریست و بعد قاتی جمعیت شد. اژدر او را تاگورستان، دیگر ندید.
جمعیت پس از عبور ازخیابانها و کوچه های متعدد، بالاخره به خیابان ((بازار)) که مرکز تجارت شهر باکو بود رسید، و آنگاه از طریق ((چادرووی)) به طرف بالا حرکت کردند. رفته رفته جمعیت زیادتر می شد. زنان چادری از درو پنچره ها به آنها نگاه می کردند وعده ای آز آنها بمحض دیدن جنازه ی ایوان نیکلایویچ و گریه آرام ماریا و ورا اختیار از دست داده آرام می گریستند. اژدر از این وضع، خیلی تعجب می کرد.
اژدر فکر می کرد مرگ برای ساکنان باکو حادثه ای شگفت آوری نیست. اشک چشم آنها خیلی وقت است که خشک شده. این قرن باگلوله و خون اغاز شده است. مگر آنها هر روزشاهد مرگ اطرافیان خویشاوندان، دوستان، آشنایان و بطور کلی انسانهایی نیستند که در نتیجه تیرباران، گرسنگییا بیماری مثل برگهای پاییزی به زمین می ریزند؟ مگر اشک چشمانشان دریاست که خشک نمی شود؟ اما نه همه که به گریستن متوسل نمی شود. انسانهایی که با چشمانی خشک ودلی لبریز از خشم و کین ناظرحوادث اند کم نیستند.
مشایعین تابوت زیادتر شده بود. اژدر در اول تصمیم داشت در طول راه تابوت را به هیچ کس نسپارد ولی تعداد کسانی که می خواستند کمک کنند به قدری زیاد بود که او برای احترام به رفقایی کارگرش، بالاخره دسته ی تابوت را به دستان پینه بسته و لرزان یکی از کارگران سپرد.
ماریا واسیلیوفنا و ورا سرشان را پایین انداخته بودند. نه تنها آنها، بلکه همه سرشان را پایین انداخته بودند. پلیس محاصره شان کرده بود.
اژدر مرگ ایوان را باور نمی کرد. به نظرش می رسید که الان تابوت تکان خواهد خورد. و ایوان نیکلایویچ دستهای درشتو نیرومند خود را بلند کرده و فریاد خواهد زد (( زنده باد انقلاب!)) . اما نه، او دیگر حرف نخواهد زد. قلبش که عمری بخاطر انقلاب تپید، دیگر نخواهد زد. پس این پلیس ها وجاسوس ها که این چنین تابوت کارگر تهیدستی را مثل نگین انگشتری محاصره کرده اند از چه می ترسند؟
آنها می دانند که اگر چه قلب کارگری را زا حرکت بازداشته اند ولی اکنون صدها و هزاران قلب به امید انقلاب می تپد، و نیم توانند آنهارا با زور اسحله وخونریزی از تپش بازدارند. باکوشهر پرولتاریاست. باکو شهر قلبهایی لبریز از خشم و کینه و انقلاب است.
اژدر سالهای قبل را، زمانی که اولین بار ایوان نیکلایویچ را شناخت و با او کارکرد. را بیاد آورد.
آن روزا اژدر در قاراشهر کار می کرد. در نتیجه ی خوردن آب تصفیه نشده ی ((زوغولبا)) به بیماری کشنده ای مبتلا شده بود. شکمش باد کرده و زخمهای کوچکی تمام بدنش را پر کرده بودند. امروز دستکم تصفیه خانه ی آب هست و اگر هم بسختی، می توان برای بیماران آب سالم پیدا کرد ولی آن روزها چنین نبود. آب زوغولبا آنقدر کثیف بود که سرمایه داران حتی برای ریحتن آن به دیگ بخار تصفیه اش میکردند. با این وصف، کارگران ناگزیر از این آب بیماری زا میخوردند.
اژدر را به جهت بیماری از کار اخراج کردند و او پس از یک ماه تمام گرسنگی و دربدری، کاری در فابریک تقی یف دست وپا کرد.
در اینجا در این فابریک اژدرزیر دست استادکاری به نام حاجی حسین تقی یف کار می کرد. حاجی حسین مردی بود که یک لحظه تسبیح از دستش و دعا از لبانش دور نمی شد. هیچوقت نمازش را فراموش نمیکرد. سخنش را با نام خدا شروع و با همین نام تمام می کرد.اژدر پس از چند روز، حیوان وحشی ودرنده ای را که زیر این پوشش بظاهر دینی پنهان شده بود شناخت. ذره ای رحم در دل اوستا حسین وجود نداشت. کارگردر نظر او پست تر از مورچه و مگس بود. اژدر خوب بیاد داشت که روزی حاجی حسین با تسبیح به چشم کارگر مفلوکی زد که پیچاره دو ساعت تمام نعره کشید. پس از چند روز، کارگر بیچاره که یک چشمش را از دست داده بود برای گرفتن حقوق خود به کارخانه مراجعه کرد و حاجی حسین حقوق روزهای را که از درد چشم در خانه مانده بود به او نداد.
روزی حاجی حسین به چند کارگر دستور داد که لوله دیگ بخار را بلند کنند. کارگران پس ازسبک سنگین کردن لوله گفتند که حرکت دادن لوله موقع کار دیگ بسیار خطرناک است. حاجی حسین دیوانه شد.
چطور؟ روی حرف او حرف بزنند؟ اگر دستورهای او اجرا نشود پس اینجا چکاره است؟ اگر حاجی رزین العابدین بشنود به او چه خواهد گفت؟
بالاخره آنقدر داد وهوار راه انداخت که کارگران بالاجبار قبول کردند و دستمالی به دستشان پیچیدند و شروع به بلند نمودن لوله کردند.
اژدر با دقت به این منظره نگاه می کرد. پس از آنکه لوله دومتر از زمین بلند شد کار مشکل تر گشت. نگه داشتن لوله غیرر ممکن بود. لوله از هم باز شد و دفعتا آب داغ روی گارکران ریخت. در یک چشم بهم زدن چهار نفر بی آنکه حتی مجال فریاد زدن پیدا کنند سوختندو مردند. حاجی حسین که ناظر تمام این جریانات بود حتی غم به ابرو نیاورد، حتی تسبیح را هم به جیبش نگذاشت. فقط پس از آنکه دستوربستن شیر بخار را داد به جنازه ها نزدیک شد و با صدای بلند گفت:
خدا رحمتشان کند.
و به کارگران که بهت زده ایستاده بودند دستور داد:
چرا هاج و واج ایستاده اید؟ بروید سر کارتان، مرگ کار خوداوند متعال است. هرچه برپیشانی آدم نوشته شده، همان می شود ولا غیر.
ولی حاجی حسین هر قدر هم که دست به دامن خدایش زد نتوانست فاجعه را از کارگران مخفی کند. خبر در همه جا پخش شد. فردای آن روز، کارگران متینگ عظیمی جلو در کارخانه را انداختند، و اژدر ایوان نیکلایویچ را اولین بار، در آنجا دید.
ایوان نیکلایویچ در پیدا کردن کار تازه ای به او کمک نمود. برای معالجه او از کارگران اعانه جمع کرد. اژدرآنچنان شیفته ایوان شد که اورا مانند پدری دوست می داشت.
همچنانکه تابوت حرکت می کرد اژدرخاطرات گذشته اش را یکایک بیاد می آورد. اواکنون درباره ی ورا می اندیشید.
آنها از همان نخستین برخورد. حرمتی به همدیگر قائل بودند. ماریا واسیلیوفنا از اژدر همچون فرزند خود استقبال کرد و اژدر که آشیانه ی پاکی به نام خانواده و رفتاری خوشی از هیچ کس ندیده بود خانه ایوان نیکلایویچ خانه ی خود می پنداشت بخصوص که معتقدات و رفتار او با ورا سازگار بود. چون اژدر از کودکی با کارگران روس رابطه ی نزدیک داشت به زبان روسی کاملا مسلط بود. و ورا نیز از آنجا که در همسایگی مردم آذربایجانی زندگی می کرد به زبان و آداب وسنن آنها کاملا واقف بود. تفاوت سنی چندانی نیز میان آنها وجود نداشت و تفاوت فقط در سواد و آگاهی شان بود. ورا علیرغم فقر خانواده اش به مدرسه رفته و علاوه براین در منزل با مطالعه ی کتابهای پدرش توانسته بود آگاهی خودش را تا اندازه ای بالا برد. ولی اژدر هرگزامکان تحصیل نیافته بود.این تفاوت سبب می شد که آنها همدیگر را بسیار ملاقات کنند. ورا در هر فرصت زندگی و مطالعه ی توام ذوق و اشتیاق زیادی در آنها پدید می آورد.
گویی همین دیروز بودکه ایوان نیکلایویچ یک بسته ی کاغذی به ورا داد و به او سپرد که روز بازار آنهارا مخفیانه به دشتی واقع در کنار جاده ی شماخی بیاورد و در این میان این روزنامه های کهنه، اعلامیه ها وبیانیه های انقلابی که به تازگی از روسیه آمده بود وجود داشت. آن روزهای پلیس ها و ژاندارم از انتشار این اعلامیه ها در میان کارگران باکو سخت به وحشت افتاده بودند. مزدوران دولتی هر روز به خانه ی اشخاص ((مشکوک)) شبیخون می زدند. معادن و کارخانه ها شدیدا تحت نظر بود. گاهی اوقات حتی عابرین را در خیابانها نیز بررسی می کردند.وبه همین علت، ایوان نیکلایویچ با این فکر که ورا ((دختر بچه ای بیش نیست و نظر کسی را جلب نمی کند.)) این کار را به او سپرد.
آن روزها هنوز منازل زیادی در اطراف جاده ی شماخی وجود نداشت. ((جاهل)) های باکو در محل فعلی میدان قوبا اسب می تاختند و به زور تپانچه، درشکه ها را لخت می کردند، با اینکه آن طرف میدان تک وتوک خانه های درست کرده بودندولی کسی از ترس، جرات قدم گذاشتن به آنجا را نداشت. ((جاهل))ها نه یک نفرو یک خانوداه، حتی می توانستند یک محدوده را سر تا پاغارت کنند. مامورین دولت خبری از این کارها نداشتند و یا اگرهم داشتند اقدامی نمیکردند. جاهل های گردن کلفت هر زنی را که کفش پاشنه بلند بپا داشت به این عنوان این که این نوع کفش نشانه ی بی دینی است وسط خیابان لخت می کردند. حال آنکه آنها روزی تپانچه بدست با چند پشیز سیاه، زندگی زحمتکشان راخرید و فروش می کرد.
علیرغم اینکه روزها از اخلاق حرف می زند. شبها تا صبح در سالنهای میلیونر ها قمارکرده با زنان فاحشه به عیش وعشرت می پرداختند.
چنین دورانی بود.
ایوان نیکلایویچ با اطمینان از زرنگی و چالاکی ورا فکر این مساله را نکرده بود. ولی اژدر که ازوضع شهر خوب اطلاع داشت تصمیم گرفت ورا را تا جاده ی شماخی همراهی کند. البته او نمی توانست دوشادوش ورا راه بیفتد. این، برای یک آذربایجانی و آن هم کارگر ژنده پوشی مثل او امکان نداشت. نمایندگان ارتجاع سیاه پان ترکیست ها و پان اسلامیست ها می توانستند اژدر را در یک چشم بهم زدن نابود کنند.
اژدر با اینکه موجود ترسویی نبود ولی زندگی به او یاد داده بود که هر زمان با احتیاط عمل کند و بی جهت خودش را به دردسر نیندازد. و به این علت دورادور پشت سر او حرکت کرد.و او را به جاده ی شماخی رساند. از این که در طول راه حادثه ی ناگواری رخ نداد هردو خوشحال بودند.
چون زودتر از موعود مقرر به محل تعیین شده رسیده بودند کسی در حوالی نبود.اژدر خوب بیاد دارد که برای اولین بار در اینجا از ته دل با هم حرف زدند تا جمع شدن کارگران به چیدن شکوفه، بریدن از روی صخرهای به صخره ی دیگر مشغول شدند وبالاخره خسته و کوفته میان علفها نشستند. همه چیز آنها را هیجان زده می کرد. هر دو برای اولین بار از عشق ومحبت حرف زدند. قلبهایشان آن اندازه به هم نزدیک بود که برای نشان دادن محبت پاکشان فقط یکی دو کلمه کفایت می کرد.
ناگهان کسی بازوی اژدر را گرفت و او را از عالم خیال خارج کرد . اژدر برگشت و میرزا حسین را دید که در کنار او وهمراه تابوت گام برمی دارد.
خیلی تو فکر رفتی. نباید اینقدر فکر کرد.
ایوان نیکلایویچ حق پدری بر گردن من دارد. از دست دادن آموزگاری مثل او برای من خیلی سخت است.
میراز حسین با قاطعیت و خونسردی، گفت:
نه، با مرده که نیاد مرد. میدانی شما خیلی به این خانواده نزدیک هستید. مگر خاله ماریا و دخترش مادر و خواهر شما نسیتند؟ باید به آنها تسلی بدهید.
اژدر حرفهای میرزا حسین را تصدیق کرد. به زنها نزدیک شد. ورا با چشمانی سرخ به اژدر نگاه کرد ، آهی کشید و سرش را پایین انداخت.
اژدر همانطور که در کنار حرکت می کرد درباره ی حرفهای میرزا حسین می اندیشید ((مگر ورا جای خواهرت نیست؟)) نه ورا از خواهرم هم نزدیکتر است. ورا در قلب اژدر زندگی می کند، جز لایتجزای قلب اوست.
وقتی صحبت از ورا بمیان می امد، کلمه ی خواهر به نظر اژدر خیلی حقیر می نمود واین شاید از آن جهت است که اژدر از محبت خواهری خبر نداشت.
می گویند خاک به انسان آرامش می بخشد: واقعا هم همینطور است. اژدر قبلا فکر می کرد ماریا واسیلیوفنا و ورا هرگز آرام نخواهند گرفت ولی پس از دفن ایوان نیکلایویچ شهید، صدای گریه وزاری نیز آهسته تر شد.
خاک آنها را هم آرام کرد.
ایوان نیکلایویچ، مردی که سرتاسر زندگیش را با شور و شوق آزادی و انقلابیگری سر کرده بود در میان سکوتی عمیق، به خاک سپردند.