نینا
فصل ۵
اژدر با گامهای سنگین پیش می رود، و بی اعتنا به تشنگی مفرطی که زیر آفتاب داغ، لبانش را ترک ترک کرده است، به راه خود ادامه می دهد. او بخاطر شرکت در اعتصاب کارگران کارخانه شیبایف، از کار اخراج شده، و اینک برای بستن بارو بندیلش به سوی دخمه های کارگری می شتابد.
گرما بیداد می کند. گویی باکو در میان شعله های آتیش می سوزد وجزغاله می شود. هوا آنچنان بی حرکت است که حتی برگ درختی هم تکان نمی خورد. در زمین سیاه و نفت آلود آغ شهر، جای سبزی به چشم نمی خورد. همه جا سیاه سیاه است. گویا خورشید با تف آتشین خود همه جا را سوزانده و خاکستر کرده است.
از دور، کارخانه ی شیبایف مثل کلبه ی کوچکی می نماید، انگار نه انگار که کارخانه است، کارگاه های گوناگون با آن حصارهای بلند شان، انسان را بیاد زندان می اندازد.
آنسوتر از کارگاه ها، دخمه های کارگری که بیشتر به لانه ی مرغ شباهت داشت بچشم می خورد. اژدر هر چه جلوتر می رفت این لانه ی مرغها را بهتر می دید. گرما برفهای روی بام دخمه ها را که از چوبهای خرده ریزپوشانده شده بود آب می کرد و به داخل می ریخت؛ گویی نه تنها انسانها بلکه این دخمه های شکسته و خراب نیز در دریای عرق سیاه و نفت آلود غرق می شود.
اژدر بی توجه به گرمای کشنده و حرارت طاقت فرسا، پیش می رفت. اندوهی سوزنده تر و تحمل ناپذیر از این گرما، بر دلش، سنگینی می کرد.
باز ناامیدی باز شکم گرسنه، سرتاسر روز به دنبال کار گشتن. اژدر علیرغم جوانی ، بیکاری را با تمام عوارض وحشت آورش، بخوبی میشناخت.
از قیافه پدرش تصویر مهمی به خاطر داشت. زیرا هنوز بچه بودکه او از داربست پرت شده و جان خود را از دست داده بود و بار سنگین گذران خانواده را به گردن برادر بزرگ اژدر انداخته بود. برادر اژدر در تقاطع خیابانهای "بولشایا ماروسکایا" و "سوراخانسکی" دکان نجاری داشت. اژدر از 7 _ 8 سالگی تمام روز را در این دکان جان می کند، تخته ها را اینور و آنور می برد. میخهای کج را درست می کرد و در حالی که اغلب چکش را بیشتر از میخ به دستش می کوفت تقلا می کرد. ولی این دکان کوچک جوابگوی مخارج خانواده ی به آن بزرگی نبود.
در زمان حیات پدر، وضع چندان بدی نداشتند. او بنای ماهری بود و در خاطرناک ترین و بلندترین ساختمانها کار می کرد و به همین جهت، درآمدش در مقایسه با همکاران دیگرش اندکی خوب بود و در نتیجه می توانست دستکم نان خشک و خالی خانواده را تامین کند.
پس از مرگ پدر، این نان نیز قطع شد. بیماری شدیدی پیکر برادر خردسالشان را بتدریج آب می کرد.
اژدر وقتی بزرگ شد به مسئول بودن برادرش پی برد. آن روزها سل مانند گرگ گرسنه ای به جان کارگران و خانواده های تهیدست افتاده بود. اندکی بعد از مرگ برادر، مادرشان نیز مرُد. اژدر تنها کمک زن برادرش که سرپرستی 6 بچه ی قد ونیم قد به تنگش آروده بود، گشت. او به این ترتیب، تا 12 سالگی هم در خانه. هم در کارگاه جان می کند.
شش بچه سه دختر و سه پسر، کوچکترشان در قنداق و بزرگترشان 9 ساله، حصیر کهنه ای کف مرطوب و خاکی اتاقشان را می پو شاند. بچه ها حتی آنکه در قنداق بود بمحض دیدن سفره ای که در روز فقط یک بار باز می شد، از شادی سر از پا نمی شناختند.
اژدر از اینکه سر بار چنین خانواده ی بزرگی بود احساس دلتنگی می کرد ونان از گلویش پایین نمی رفت. با هزار و یک بهانه از خانه خارج می شد و مغموم و متفکر خیابانها را می گشت. او از همان کودکی عادت کرده بود که گرسنگی را با فکر و امیدواری فراموش کند.
وقتی صحبت از دخمه های کارگری بمیان می آید، باید مرغدانی های بزرگ را در نظر مجسم کرد. از آخرین ایستگاه را آهن تفلیس باکو، از "بیفه جری" تاایستگاه مرکزی را آهن این قبیل لانه ها پشت سر هم صف کشیده بودند. بلندیشان تقریبا به اندازه ی قد یک آدم معمولی بود. حتی بچه های خردسال نیز می توانستند از دیوار آن بالا روند. ولی هیچکس این کار ار نمی کرد، چون حتی بچه ها هم می دانستند که سقف این خانه های فرسوده تحمل وزن یک بچه را هم ندارند. هیچکس نمی توانست حدس بزند که دیوارهای آن از چه چیزی درست شده اند. دیوارها و سقف دخمه ها از داخل با روزنامه ها و کاغذ های مختلفی پوشانده شده و از بیرون برای جلوگیری از نفوذ سرما هر چیزی که دم دستشان بود. از آهن پاره گرفته. تا چوب و مقوا خلاصه همه چیز چسبانده بودند. ولی همه ی اینها در مقابل یورش "خزری"(نوعی باد) دیوانه عملی بی فایده بود.
این دخمه ها در هر فصل، سلامت کارگران را تهدید می کردند؛ در فصل زمستان، شدت سرمای داخل دخمه بقدری بود که آب یخ می بست. در زمستان، تنها راه چاره این بود که از رختخواب بیرون نیایند. در بهار نیز بادهای جنوبی و شمالی در درون دخمه ها زوزه می کشید و بارانها همه روزه، شرشر، از سقف پایین می ریخت. و در چنین مواقعی، خاک کف دخمه آنچنان خیس می شد که حتی باد هم نمی توانسته آنرا خشک کند.
اژدر وقتی به خوابگاهی که مانند واگن قطار به قسمت های کوچکی تقسیم شده بود، قدم گذاشت هوای گرمی مثل هرم تنور به صورتش خورد.
درون خوابگاه گرمتر از بیرون بود. کارگران در تابستان اینجا را "جهنم شیبایف" می نامیدند. اژدر پس از عبور از راهرو تنگ و تاریکی به اتاق خودش رسید و با عجله شورع به جمع کردن اسبابهایش کرد. تشک رنگ و رورفته اش راه با لحاف نازکی پیچیدو با احتیاط دستش را پشت تخته ای که به دیوار کوبیده شده بود فرو برد و از آنجا مقداری روزنامه و یک جلد کتاب در آورد و زیر رویه ی بالشش مخفی کرد. سپس همه ی آنها را در ملافه ای پیچیدو رو کولش انداخت و از راهی که آمده بود بطرف در خروجی راه افتاد.
دونفر کارگر که در گوشه ای نشسته بودند او را صدا زدند. اژدر به آنها نزدیک شد و در برابر شان ایستاد. یکی از آنها که ظاهرا" جوان بود ولی تک و توک موهای سفیدی در سرش دیده می شد، آهسته پرسید:
حق و حسابت را دادند اژدر ؟
نه محمد علی، حق و حساب که نه، یک حساب سر انگشتی تحویلم دادند.
اژدر پس از این حرف بارش را به زمین گذاشت و رویش نشست.
محمد علی می خواست چیزی بگوید، با احتیاط بلند شد و به اطراف نگاه کرد. کسی آنطرف ها نبود. هوای سنگین آدم را خفه می کرد.
زنبوری که نمی توانست از دخمه خارج بشه از فرط گرما مذبوحانه خودش را به در و دیوار می زد. محمد علی پس از وارسی اطراف، به سر جاش برگشت، آهسته زمزمه کرد:
اژدر اگر قاتل ایوان نیکلایویچ را گیر نیاروم و شکمش را سفره نکنم مرد نیستم.
اژدر خیلی از این حرف تعجب کرد.
مگر نمی دانی قاتل ایوان نیکلایویچ کیست؟
محمد علی به چهره اژدر خیره شد.
البته که نمی دانم. هیچ کس که نمی داند. اگر تو می دانی بگو ببینم کی او را کشت؟ کدام بی شرف او را با گلوله زد؟
اژدر دست روی شانه های محمد علی گذاشت و خونسردانه گفت:
او را شیبایف کشت، دوست من!
محمد علی با لبخندی کنایه دار، به اژدر نگاه کرد.
حرف مفت نزن اژدر، شیبایف حتی جرات سربریدن مرغی را هم ندارد. پتروف را پلیس هایی که آن روز این طرف ها می گشتند، کشته اند.
نباید خون مردی مثل او بی قصاص بماند. اگر قاتل او را، وقتی که شب از پیچ کوچه می گذرد مثل سگ نکشم، بی شرفم.
محمد علی با غرور به صورت اژدر خیره شد. اخمهای اژدر تو هم رفت.
سرخی اندکی به گونه های جو گندمی اش دوید. چشمانش از شدت گشادتر گشت و با لحنی خشم آگینی گفت:با کمین کردن در گوشه ی خیابان و ترور پلیس که نمی شود انقلاب کرد. از کشتن یک پلیس چه نتیجه ای حاصل می شود؟ ما باید کارخانه دارانی را که اسلحه و پول پلیس را تامین می کنند نابود کنیم. باید تکیه گاه سرمایه داران یعنی تزار و پلیس و ژاندارم را از بین ببریم. می فهمی محمد علی؟
محمد علی پس از اندکی سکوت جواب داد :
زورما به آنها نمی رسد، ولی اگر در فرصت های مناسب بعضی ها را یکی یکی بکشیم، دیگران حساب خودشان را می کنند.
اژدر حرف او را قطع کرد :
محمد علی، باز هم که اشتباه می کنی! از اینکه مثل ترسو ها در تاریکی یک نفر را بکشیم هیچ چیزی عایدمان نمی شود. باید متحد شویم.
محمد علی از خشم مشتش را گره کرد و بلند شد ولی چون امکان تکان خوردن در این دخمه تنگ نبودناچار مجددا" بر جایش نشست و خطاب به رفیقش که تا حال حرفی نزده بود، گفت :
به جان تو. اینها می گویند بگذار همه را قتل عام کنند، و ما هم در عوض منتظر اتحاد باشیم. نه برادر، وقتی ما نمی توانیم خودمان سه نفری حرفمان را یکی کنیم، چه کسی می تواند همه را متحد کند. نه. ما فرصت منتظر شدن را نداریم. من با ایوان نیکلایویچ نان و نمک خورده ام و باید انتقامش را هم بگیرم.
محمد علی که سکوت رفیقش را دید به طرف اژدر بر گشت.
اینکار شما سبب شد که نصف کارگران کارخانه را جارو کردند و بیرون ریختند. نه، همچو سیاستی به درد ما نمی خورد. حساب ما را تک تک تا آخر می رسند. در ظاهر هندوانه زیر بغلمان می دهند ولی در پشت پدرمان را در می آورند.
محمد علی سپس بی آنکه منتظر جواب باشد بلند شد و بزحمت از دخمه بیرون رفت. در نتیجه ی حرکت عصبی او دیوارهای دخمه تکان خورد و از سقف کمی خاک ریخت.
اژدر مدت درازی سکوت کرد، و بالا خره سوال کارگر جوان، سکوت را شکست:
اژدر، پس این مساله ی کار چطور می شود؟
اژدر بلند شد و بارش را بکول انداخت و گفت:
من اگه در کوچه ها از گرسنگی بمیرم بازم به سرمایدار بله نخواهم گفت. مبازره ما ترور فردی نیست. ما در راه آزادی و انقلاب مبارزه می کنیم.
اژدر نفس زنان از دالان تنگ گذشت و به خیابان رسید. بیرون خنک تر از داخل دخمه ها بود. در سایه دخمه ای ایستاد و منتظر شد. اندکی بعد، چونیاتوف از دخمه ها خارج شد و به او نزدیک گشت. اژدر بمحض دیدن او جلو دوید و آهسته گفت:
پیوتر، من منتظر شما بودم.
آنها خیلی گرم خوش و بش کردند. چونیاتوف به کوله بار اژدر نگاه کرد و لبخند زد.
مثل اینکه خرت و پرتت را بیرون ریخته اند؟
اژدر خنده کنان جواب داد:
بلی پیوتر، عیبی ندارد. بالاخره روزی می رسه که پدرشان را در می آرویم. روز همه اش امروز نیست.
چونیاتوف از این حرف خندید و سپس در حالی که عرق پیشانی اش را پاک می کرد گفت:
آره که نیست. خودشان هم این موضوع را می دانند. اگر نمی دانستند اینهمه وحشت زده نبودند. هر اعتصاب تازه، پیروزی تازه ای برای ماست. آنها این را خوب می دانند.
افسوس که ایوان نیکلایویچ را از دست دادیم.
چونیاتوف بمجرد شنیدن نام ایوان نیکلایویچ، اندوهگین شد خود را به سایه ی دخمه رساند و سپس آهسته گفت:
چه می شود کرد، باید قربانی داد. کاری پیش نمی رود.
پس از لحظه ای سکوت، اژدر صحبتهایش را با محمد علی برای او تعریف کرد. چونیاتوف با تعجب پرسید:
کدام محمد علی اهل قاراباغ ؟
بله همان محمد علی
چونیا توف تقلا می کرد که چیزی را بخاطر بیاورد.
آها یادم آمد این روزها من شنتوکوف را در جای که با یک عده کارگر حرف می زد دیدم. محمد علی هم آنجا بود. آنها دنبال بهانه ای برای تبلیغ ترور فردی و از هم پاشیدن جنبش انقلابی و بالا خره بازداشت پیشگامان مبارز می گردند. ما باید دسیسه های آنها را افشا و کارگران را روشن کنیم. حالا دیگر زمان تبلیغ گسترده فرا رسیده است.
اژدر خیلی آهسته پرسید:
درباره ی عضویت من در کانونهای زیر زمینی تصمیم گرفتند؟
پیوتر لبخند زنان پاسخ داد:
من برای همین مساله تو را به اینجا دعوت کردم. فردا صبح برو پیش غلام. به کارخانه. به خانه اش. غلام دیگر در خاتیسوف کار نمی کند. پس از اعتصاب اخیر آنجا را هم "پاک" کردند. اژدر خواست سوالی مطرح کند ولی چونباتوف فرصت نداد. بله فردا صبح برو پیش غلام من با او حرف زده ام روحیه جستجو گر تو برای بیشتر کردن دانش نظرات قابل تحسین است. رقفا از تو راضی هستند. غلام تو را با بعضی از رفقا آشنا خواهد کرد. این کار به او متحول شده است:
اژدر با خوشحالی و هیجان پرسید:
با کدام رفقا پیوتر؟
چونیاتوف لبخند زنان جواب داد:
عجله نکن، فردا خودت می بینی.
سپس یک بار دیگر دست اژدر را فشرد و اضافه کرد:
علاوه بر من، ایوان نیکلایویچ نیز ضمانت تو را کرده است. ایوان می گفت به اندازه خودش به تو اطمینان دارد. متوجه شدی؟
اژدر با تعجب پرسید:
نه متوجه نشدم، مگر به من ظنین هستند رفیق چونیاتوف؟ ضمانت برای چه ؟
چونیاتوف به چشمان شگفت زده او خیره شد.
کسی به تو ظنین نیست اژدر. این قانون کار مخفی است. باید با احتیاط کار کرد. شاید بپرسی که پیش چه کسی ضمانت کرده ایم؟ ولی نپرس بعدا خودت می فهمی. حالا دیگر برو زیاد این طرفها نیا و این را نیز بدان که "فرشته" ها در هر قدمی تو را زیر نظر دارند. این را هیچوقت فراموش نکن. اگر بی احتیاطی کنی، دستگیرت می کنند و پیش، خدا می برند.
اژدر ظرافت حرفهای چونیاتف را حس کرد و جواب داد:
پس به این ترتیب، آسمان هم پشتیبان شیبایف هاست؟
آسمان حامی آنها و زمین پشتیبان ماست. مطمئن باش. آنها هر قدر هم به بالا تر ها بروند، بالاخره روزی با سر به زمین شان خواهیم زد.
در حالی که هر دو با هم می خندیدند از هم جدا شدند.
چونیاتوف با قدمهای سبک از پیچ خیابان گذشت و ناپدید شد. اژدر نیز بارش را روی دوش انداخته به به قصد خانه به طرف شهر راه افتاد.
وقتی از "خانه" حرف می زنیم. در نظر اتاقی با سلیقه، آشیانه ای گرم و پر مهر مجسم می شود.
نه. اژدر در تمام عمرش همچین آشیانه ای ندیده بود.
سه بچه برادرش از بیماری سل، همچون برگهای زرد پاییزی که گرفتار طوفان شوند، در یک چشم بر هم زدن از دست رفتنه بودند. بدبختی قدم بقدم در تعقیبشان بود. برادر بزرگتر پس از مرگ جگر گوشه هایش به مصیبت تازه ای دچار شد، انگشتان دستش لای چرخهای دستگاه از بین رفت. چون دیگر نمی توانست مثل سابق کار بکند دکان نجاری را بست. با کار روز مزد هم که نمی توانست خرج خانواده را در آورد، دار و ندارش را فروخته و به نواحی دور دست آذربایجان کوچ کرده بود.
از خانه فقط یک اتاق کوچک برای اژدر نگه داشته بودند. اژدر هر گاه بیکار می شد، در این اتاق که به سلول بازداشتگاهها بیشتر شباهت داشت، باز می کرد. وقتی هم که کار می کرد در خوابگاههای عمومی کارخانه ها می ماند. و اکنون نیز به طرف این اتاق به محله "دا غلی" می رفت.
محله داغلی انگار جزوی از شهر عظیم باکو نبود. خانه های این محله به پرندگان عجیب و غریبی که روی صخره ها نشسته باشند شباهت داشت.
بیننده در اولین نگاه از اینکه چگونه این خانه ها تا حال فرو نریخته اند متحیر می شد.
منازل محله داغلی روی دو تپه ی مجارو هم پراکنده بود، جریان آب کوههای دره ای در میان دوتپه بوجود آورده بود و مردم نیز راهی از کنار آن درست کرده بودند. اهالی محله داغلی این دره را "داردانل" می نامیدند. زایرا هم مانند بغاز داردانل تنگ بود و هم، آنچنانکه داردانل محل مناسبی برای سربازان ترکیه برای غارت کشتی های کوچک است، اینجا نیز میعادگاه "جاهل" های باکو بود. سالی نبود که در داردانل ترکیه کشتی ای غرق نکرده باشند. و سالی هم نبود که در اینجا در داردانل محله ی داغلی جسد کارگرانی که به کارخانه دران "عاق" شده بودند و یا جنازه کسی که پشت سر سرمایه داران و میلیونر های باکو بد گفته بودند، پیدا نشوند. هم چنانکه سلاطین ایران و ترکیه در هر عصر دسته ای دژخیم در دربارشان نگه می داشتند، خداوندان نفت و میلیونرهای باکو نیز عده ای قلچماق مزدور برای خفه کردن روحیه انقلابی توده و ترور آنها استخدام کرده بودند.
اژدر از "داردانل" رد شدو سربالائی سنگلاخ خیابان را طی کرد. به کوچه باریکی پیچید و داخل حیاط کوچکی شد حیاطی بود، به بزرگی 8 یا 10 متر مکعب. ساختمان دو طبقه ی سمت چپ حیاط دو در داشت. اژدر در یکی از درها را باز کرد و درون اتاق تنگ و مرطوب و بی پنچره ای رفت کوله بارش را روی تختی که در تاریکی بزحمت دیده می شد گذاشت. کاغذ پاره های توی بالش را در آورد و زیر روزنامه های توی طاقچه پنهان کرد. سپس زیلو رنگ ورو رفته کوچکی را از کف اتاق برداشت و به حیاط آمد. نردبانی را که به بام تکیه داده بودن برداشت و از آن بالا رفت.
از پشت بام این اتاق تمام شهر دیده می شد. خورشید که مانند تشت سرخی به افق نزدیک شده بود، دیگر آن حرارت نیمروزی را نداشت. شهر در پرتو سرخ خورشید فرورفته بود. اژدر زیلو را پهن کرد و رویش نشست قیر کف بام از شدت گرما ذوب شده بود. اژدر به آسمان آبی و صاف خیره شد.
بتدریج، تاریکی غلیظی آسمان شهر رافرا گرفت و بدنبال آن چراغهای گازی اندک اندک روشن شدند. انگار باکو با دو دست خزر را در آغوش گرفته بود. باکو، شهری که از یکسو شهر نفت و ثروت و سعادت و از سوی دیگر شهر گرسنگی و تلخکامی ها بود دیگر اخمهایش را در هم برده در تاریکی غرق می شد. و اژدر به روشنایی لرزان دور دستها نگاه می کرد. پس از مدتی، از پشت بام پایین آمد. از دیروز می خواست سری به ماریا واسیلیوفنا بزند. روز روشن نیز رفتن به خانه ی آنها خالی از خطر نبود. مزدوران روباه صفت دنبال بهانه ای بودند تا او را دستگیر کنند.
در مقابل کوچه، میان خیابانهای "بازارنی" و "اسپاسکی" توقف کرد و پس از لحظه ای، به در کوتاه ته کوچه نزدیک شد. میخی را که در کنار بود کشید. صدای ضعیف زنگ از درون خانه بلند شد. لحظه ای بعد، ماریا واسیلیوفنا در را باز کرد:
اژدر تویی؟ بیا تو:
اژدر ابتدا به حیاط و سپس به دنبال ماریا به اتاقی که پنچره هایش به حیاط باز می شد وارد شد.
ماریا واسیلیوفنا بی اندازه خسته به نظر می رسید. چروکهای صورتش بیشتر و چشمانش نیز سرخ شده بود. انگار کمرش نیز اندکی خم شده است معلو م می شد این روزها خیلی گریه کرده است.
اژدر خجولانه کلاهش را برداشت، دست ماریا را بگرمی فشرد و پرسید:
خاله ماریا، آمدم سری بشما بزنم. وضعتان چطور است؟
ماریا واسیلیو فنا با نومیدی پاسخ داد:
پسرم غیر از ایوان نیکلایویچ هیچ کم و کاستی نداریم. پس از مرگ او هیچ نمی دانم شب است یا روز. غیراز گریه کردن که کاری از دستمان بر نمی آید.
باید صبر کرد.
پسرم صبر تا کی؟
ماریا اژدر را به نشستن دعوت کرد. سپس رو به اتاق مجاور کرد و با صدای بلند گفت:
ورا بیا تو! اژدر آمده.
بمحض دیدن اژدر، سرخی ضعیفی به گو نه های پژمرده ورا دوید. لبخندی لبانش را از هم باز کرد. او لباس سیاه و درازی که اندکی لاغرتر نشانش می داد به تن داشت.
با هم دست دادند. در این هنگام، دختر دیگری بدنبال ورا وارد اتاق شد، او یک دختر آذربایجانی بود که لباس خوبی به تن داشت بمحض دیدن اژدر، چار قدش را محکم کرد و در حالی که به زمین خیره شده بود از اتاق خارج شد.
اژدر جوانی خجالتی بود. هر وقت به اینجا می آمد بخصوص امروز که پس از چندین روز دوباره سری به آنها میزد از شدت خجالت با اینکه دلش پر بود. جراٌت حرف زدن نداشت. حتی وقتی هم که آن دختر آذربایجانی از اتاق خارج شد، نتوانست لب از لب باز کند. برای این که متوجه دست پاچگی اش نشوند، روی صندلی ای که ماریا داده بود نشست، و پس از مدتی سکوت، پرسید:
ورا جان، آن دختر کی بود:
ورا با لحنی غم آلود جواب داد:
آمینه است دختر میرزا حسین. پس از مرگ پدرم دقیقه ای مرا تنها نمی گذارد: دوست وفاداری است. ماریا که قصد رفتن به اتاق مجاور داشت؛ از اژدر پرسید:
اژدر پس اینهمه مدت کجا بودی؟ خیلی نگرانت بودیم. نکنه ما را فراموش کرده بودی؟
اژدر در حالی که سعی می کرد برای تجدید اندوه، آنها از آوردن نام ایوان نیکلایویچ خود داری کند جواب داد:
این چه حرفی است خاله ماریا؛ چطور ممکن است شما را فراموش کنم حتی برای آمدن به شهر هم وقت نداشتم، کارخانه چندین روز است تعطیل است و من هم به علت عضویت در کمیته ی اعتصاب اخراج شده ام. با خانواده های گرسنه ی کارگران یکجا بودیم. شیبایف بالاخره دوقسمت اصلی کارخانه را تعطیل کرد. من نیز مانند عده ای زیادی بیکار شدم ناچار خرت و پرتم را جمع کردم و به اتاقم در محله ی داغلی آمدم.
ماریا واسیلیوفنا آهی از ته دل کشید.
این هم یک بدبختی تازه. پس حالا چکار خواهی کرد؟ اینروز ها پبدا کردن کار خیلی سخت است.
بلی همینطور است. تمام درها را به روی کارگران اخراجی بسته اند. اگر ایوان نیکلایویچ زنده بود کمکم می کرد. بدون او کاری از دستم بر نمی آید.
اژدر پس از این صحبتها سکوت کرد. از آوردن نام ایوان نیکلایویچ احساس ندامت می کرد. بمحض شنیدن نام پدر اشک در چشمان ورا حلقه زد. دختر جوان پس از پاک کردن چشمانش از اژدر پرسید:
پس حالا چکار خواهی کرد.
از همین فردا دربدر دنبال کار خواهم گشت. باید کاری. ولو موقتی پیدا کنم.
اژدر بلند شد. و خطاب به ماریا که با چشمانی اندوهگین به او خیره شده بود گفت:
خاله ماریا، ایوان نیکلایویچ مرا همیشه پسرم خطاب می کرد. حالا با اینکه او در میان ما نیست ولی من باز پسر شما هستم. هر کاری از دستم بیایید آماده ام. من هرگز نمی گذارم شما سختی بکشید.
اژدر نتوانست حرفش را ادامه دهد. ماریا نزدیکتر شد و با مهربانی دستهای او را فشرد.
زنده باشی اژدر؛ من هم تو را پسر خودم حساب می کنم. حالا که ایوان نیکلایویچ نیست اگر ناراختی هم بکشیم مهم نیست. ورا هم کاری پیدا می کند. بشین الان چایی می آورم.
نه خاله ماریا عجله دارم. دیروقت رفتن به دغلی خطرناک است.
حالا که عجله داری حرفی ندارم. ولی زود زود سر بزن، نگرانت هستیم.
خاله ماریا با اژدر خدا حافظی کرد و به اتاق پهلویی رفت.
ورا و اژدر در میان سکوت به هم خیره شدند. ورا پژمرده و لاغر شده بود. لباس سیاه او را بلند تر نشان می داد و زیبایی خاصی به چهری اندهگینش می بخشید.
ورا جان، تو روز به روز ضعیفتر می شوی. اگر به خودت نرسی آنوقت مریض می شوی و درد تازه ای روی دردهای مادرت می گذاری.
ورا آهی از ته دل کشید و گفت:
بی آن هم مادرم بقدر کوهها ناراحتی دارد.
این کوه درد بالاخره روزی منفجر خواهد شد ورا. روزی خواهد رسید که از اینها انتقام خواهیم گرفت. روزهای سعادت در پیش است. ناراحت نباش؛ پیروزی با ماست.
ورا هیجانزده بود؛ با حالتی عصبی دو سر دستمال را به هم گره می زد، و در سکوت به چشمان اژدر خیره شده بود. اژدر دست او را میان دستهای خود گرفت، مانند نا طقی که خود را برای سخنرانی بزرگی آماده کرده باشد گفت:
ورا...
ولی نتوانست حرفش را ادامه دهد. دل هر دو لبریز از حرف بود. اما جمله ای را که برای اظهار احساساتشان مناسب باشد پیدا نمی کرد.
سرانجام ورا دستش را از دستان اژدر بیرون کشید و گفت:
اژدر چی می خواهی بگویی؟ انگار حرفی تو دلت هست.
درست است ورا، ولی نمی توانم بگویم.
اژدر سرخ شد. حال ورا نیز بهتر از او نبود. وقتی ماریا واسیلیوفنا دوباره به اتاق آمد. اژدر با هردوی آنها خداحافظی کرد و با عجله راه افتاد.