فصل ۶
غلام در ((ایچر شهر)) زندگی می کرد. ایچری شهر را حصارهای عریض مخصوص قلعه های قرون وسطایی احاطه کرده بود. کوچه های پیچ درپیچ این قسمت از باکو به ما امکان نمی دهد که خواننده را با موقیت خانه غلام آشنا کنیم. روزگاری باکو فقط همین ایچری شهر بود، ولی در اواخر سده ی نوزدهم شهر آنقدر وسعت یافت که این قسمت نام ایچری شهر "قسمت مرگزی شهر" به خود گرفت و فقط بمثابه ی نمونه ای از باکو قدیمی بجاماند.
حوادثی که بازگو می کنیم در سال 1901 رخ داده است. باکو بارشدصنایع، روزبروز بزرگتر و بزرگتر شده و در کنار دیوارهای قلعه، شهری عظیم پا می گرفت.
باکو شهر تضادها بود. با افزونی شمار دخمه های دود گرفته و نفتی کارگری در اطراف مناطق نفت خیز، اشکوبه های ساختمانهای خداوندان نفت نیز بالاتر می رفت. در خیابانها "قونقاها" ( ارابه ای که بوسیله اسب یا موتور روی ریل حرکت میکرده ) کار می کردند. چراغهای گازی روش می شد و از ازدحام جمعیت جای سوزن انداختن هم نبود. ولی کارگران استثمار شده هیچ کدام از اینها را حس نمی کردند. سنگینی بار شهر روی دوش زحمتکشان بود. دستهای تاول زده ی کارگر، شهر را بوجود می آورد ولی بهره ای از مخلوق خویش بر نمی گرفت. با رشد سرمایداری و پر شدن جیب صاحبان نفت، کارگران سنگین تر شدن این بار را بیشتر احساس می کردند. سنگینی ساختمانها، خیابانها، سالنهای رقص و قمار و رستورانهای مجلل که هر روزه بر تعدادشان اضافه می شد. کمر زحمتکشان را می شکست.
بناهای جدیدی در کنار دریا احداث و خیابانها و محلات تازه ای ساخته می شد. کارخانه هایی که مثل قارچ از زمین می رویدند، موجب پیدایش محلات عظیم کارسنگین می گشتند.
اژدر فردای آنرو ، صبح زود از خانه خارج شد و پس از عبور از کوچه های پیچ در پیچ و سنگفرش به مرکز شهر رسید. از اینجا خیابانهای بزرگ با پیاده روهای عریضی شروع می شد. ساختمانهایی که میلیونرهای باکو بمنظور اجاره دادن احداث کرده بودند، بناهایی که برای اغوای مشتری ظاهر فریبنده ای داشتند و همچنین مغازه های پر رزق و برق، این قسمت از باکو را از محله فقیر نشین شهر که اژدر الساعه آنجا را ترک کرده بود جدا می کرد.
ویترین مغازهای بزرگ و دیوار ها از اعلانات و آگهی های تبلیغاتی پر بود. آگهی های "کمپانی ها و شرکتها و تجارتخانه های" مختلف با آفیش های عاشقانه ی رستورانها و کاباره ها و دسته های باله در می آمیخت. خیابانها از صبح تا شب پر از آدم بود. در اینجا شرق وغرب به هم آمیخته بودند. جاهل ها با آن گردنهای کشیده و پاپاقهای دراز و تپانچه ی "کلت" مانند کمرشان، و سرمایداران اروپایی که با احساس بوی نفت به باکو آمده بودند، حالت عجیبی به شهر می دادند.
میلیونر ها خودشان را خدای تهیدستان و جاهل ها هم خود را جلادان و مامور از طرف "خدایان" حساب می کردند. از ترس این دو خواب راحت به چشم زحمتکشان نمی رفت.
وقتی اژدر پس از طی این خیابانها، از دروازه "قوشاقالا" پا به ایچری شهر نهاد انگار یکراست از قرن بیستم به دوره ی تاریکی قرون وسطای وارد شده بود. روزگاری قفل های بزرگی بر این دروازه میزدند و گزمه ها هر زمان در کنار آن کشیک می دادند، و خان و خون آشام باکو به این ترتیب از دربار باشکوه خود حراست می کرد ولی حالا خیلی وقت بود که دیگر قفلی به دروازه زده نمی شد. خیابانها ی ایچری شهر بتدریج همانند روزخانه ی پر شاخه ای به خیابانها، کوچه ها و بن بست های متعددی تقسیم می شد. پیچ پیچ کوچه ها صرفا بخاطر سهولت مدافعه در مقابل هجوم دشمنان بود.
اژدر اینجا را خیلی خوب می شناخت. خیابانها و کوچه ها ی پیچ واپیچ را پشت سر گذاشت و با احتیاط وارد حیاط کوچکی شد. چندپله پایین تر رفت. این پله ها به خانه ی غلام منتهی می شد. غلام در دواتاق کوچک، تنگ و مرطوب زندگی می کرد. اکبر، پسر سیزده، چهارده ساله ی غلام که کت پاره پوره پدرش را پوشیده بود. در را به روی او باز کرد. اژدر از دالان تمیز و فقیرانه ای گذشت و به اتاقی که بوی نامی داد وارد شد. از گوشه نیمه تاریک اتاق صدای غلام شنیده شد.
کیست؟
منم اژدر غلام کجایی؟
اژدر! به آن اتاق برو، الان می آیم. کمی مریضم خوابیده ام.
اژدر به اتاق مجاور رفت. از پنجره ی کوچکش که از سقف به کوچه باز می شد روشنایی ضعیفی به اتاق می تابید. به محض ورود اژدر، دو زن مسلمان چادری از جا برخاستند. زن غلام که بدنبال اژدر وارد اتاق شد سلام کرد و به زنها نزدیک شد و با آنها به پچ پچ پرداخت.
اژدر اولین ملاقات خود با غلام را بیاد آورد. موهای نقره ای سبیل های سیاه و درشت، چشمان سیاه و ابروهای ضخیم غلام او را از همان اول تحت تاثیر قرار داده بود.
اژدر جملاتی را که ایوان نیکلایویچ هنگام معرفی آن دو به یکدیگر گفته بود هرگز فراموش نمی کرد.
اژدر با غلام آشنا شو! غلام از جمله رفقای مبارزی است که جان خود را در راه طبقه کارگر نهاده است.
براستی که همه درباره ی غلام این عقیده را داشتند. افسوس که بیمار بود. اژدر بیماری این رفیق را از همان دیدار اول حس کرده بود. حرارت مداوم دستها، درخشش چشمان و سرخی گونه هی لاغرش نشان می داد که بیماری سل بیماری مخصوص کارگران دارد ریه هایش را از بین می برد.
غلام لحظه ای بعد، وارد اتاق شد. زنان چادری به مجرد دیدنش به اتاق دیگر رفتند. خاله نسا نیز به دنبال آنها اتاق را ترک کرد. غلام با کینه از پشت در به آنها نگاه می کرد.
گرگ هستند. گرگهای چادر بسر.
اژدر با تعجب پرسید:
این زنها را می گویی؟
آره! سوداگری به زیر چادر هم نفوذ کرده، بی شرفها در زیر زمین های مرطوب هم دنبال ثروت میگردند.
از صورت پر پشم و پیلی و چشمان بیمار غلام خشم و کینه می بارید. اژدر عصبانیت او را حس کرد.و چون منظورش راکاملا" نفهمیده بود به شوخی پرسید:
پس این زنها برای جمع کردن ثروت از خانه ی تو به اینجا آمده اند. اگر ثروتی هست پس چرا خودت جمع نمی کنی؟
غلام بی اعتنا به شوخی اژدر، با همان عصبانیت و خشم قبلی گفت:
ثروت طبقه ی کارگر امید او به فردا است. و این امید را دیگر نمی توانند با پول از چنگش در آورند.
اژدر می فهمید که خشم این کارگر بیمارکه در تمام عمر در برابر حق کشی و ستم ایستاده و در راه آزادی طبقه ی زحمتکش مبارزه کرده است. بی سبب نیست. غلام همیشه خشمگین بود هیچوقت حرفی را پنهان نمی کرد و با ریا کاری بیگانه بود. اژدر می دانست که غلام علت عصبانیتش را خواهد گفت؛ از اینرو دیگر حرفی نزد ماخورکا(نوعی توتون بد) لای تکه ای از روزنامه ی کهنه ی کاسپی ریخت و سکوت چند دقیقه ای بر اتاق حکم راند. غلام مقداری سیگار پیچید و روشن کرد. پس از یکی دو پک ادامه داد:
از دیروز گرسنه ایم. خواستیم لباسهای عروسی زنم را بفروشیم و یکی دو روز خرج کنیم. رفتیم این زنها دلال را پیدا کردیم. وقتی از در وارد شدند اکبر نظرشان را جلب کرد. دیدند بچه ی زرنگی است. خواستند گولمان بزنند که اجازه بدهیم در خانه ی آنها کار بکند. این حرف خیلی به من گران آمد؛ پس با این حساب، بچه ی کارگر هم باید نوکر در خانه هایشان باشد؟ چون زن بودند حرف بدی نگفتم، والا حالی شان می کردم که پدر بچه هنوز نمرده است.
غلام سپس به طرف در برگشت و خطاب به زنش گفت:
تا من زنده ام نمی گذارم پسرم ریزه خوار سفره این میلیونر ها بشود!
آتش سیگار را که به زمین افتاده بود، با پا خاموش کرد و سکوت نمود.
خاله نسا گفت:
جانم را بلب رساندند
و با حالت جدی به صورت شوهرش خیره شد.
بالا خره چه شد؟
پیرزن آهی کشید و گفت:
چهار منات دادند. به درک! برای خودمان 10 منات تمام شده بود. فقط یک روز پوشیده بودم.
اکبر کو ؟
فرستادمش بقالی سر کوچه الان بر می گردد.
غلام اندوه زنش را دید با مهربانی به او نگاه کرد و لبخند زد.
غصه نخور نسا! برای دومین بار که عروس نخواهی شد و اگر وضعمان خوب شد. بهترش را برایت می خرم.
خاله نسا پارچه ای را که زیر زنها انداخته بود، جمع کرد و به گوشه اتاق گذاشت.
تو فکر می کنی من بخاطر لباسهایم ناراحتم؟ فدای سر تو و اکبر!
زن به اژدر نگاه کرد؛ چهره اش، را که چین های پیری زودرس بر آن نشسته بود تبسمی از هم گشود.
حالا اژدر توی دلش می گوید که خاله نسا به فکر بزک و دوزک است!
غلام از این حرف خندید. او سر حال بنظر می رسید.
اما نسا، اگر اژدر همچو حرفی هم نزند لااقل پیش خودش می گوید که خانه شان رفتم. یک استکان چایی تلخ هم تعارف نکردند.
همین الان چایی درست می کنیم.
خوب چای به جایی خود: اما مگر نشنیدی که می گویند: فکر نان کن که خربزه آب است.
عجله نکن، وقتی اکبر برگشت نان هم درست می شود.
اژدر کمی خجالت کشید. با اینکه از دیروز چیزی نخورده بود ولی مثل آدمهای سیر جواب داد:
نه، حتی یک لقمه هم نمی توانم بخورم. سیر سیرم سلامت باشید.
غلام خندید.
بس کن اژدر! شکم کارگر بیکار مثل جیبش خالی است.
تو خودت هم با چند سر عائله، بیکاری.
امروز که داریم می خوریم. فردا را که دیده؟
خاله نسا صدایی از اتاق پهلوی شنید و خارج شد. غلام باز جدی تر شد. مجددا" علائم خشم و عصبانیت درچهراه اش نمودار شد!
مجبورم پیش آنها خودم را سرحال نشان بدهم. بیچاره ها، دلم به حالشان می سوزد! بیماری من هم ناراحتی شان را زیادتر می کند. دیروز که مقداری خون از سینه ام آم ، بیچاره ها زار زار گریه می کردند.
اژدر پیش خود فکر کرد: خودش خوب می داند که به چه بیماری لاعلاجی دچار شده، و هر روز شاهد نابودی خودش است.
چرا دوا درمان نمی کنی غلام؟ باید پیش دکتر بروی! درد نیست که درمان نداشته باشد.
غلام با لبخندی تلخ و نومیدانه پاسخ داد:
اژدر، بیماری من سه جور دوا دارد دستهای لرزانش را روی شانه های اژدر گذاشت، اژدر به نظرش رسیدکه آهن گذاخته ای را روی شانه هایش قرار داده اند.
غلام اندکی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
این بیماری سه جور دوا دارد: آفتاب، هوا، پول.
اژدر با تعجب پرسید:
پول؟
مجددا" لبخند بر لبانش نشست.
بلی پول. اگر راستش را بخواهی در این دور و زمان پول داروی تمام دردهاست. چند روز پیش نسا بزور مرا پیش دکتر اوسیپوف فرستاد. این مرد، هم دکتر خوبی است و هم انسان خوب. خیلی تاکید می کرد که: خانه ات را عوض کن. یک اتاق آفتاب گیر اجاره کن، هر روز هم حداقل نیم گیروانکه (واحد وزن معادل 410 گرم ) روغن بخور. این داروی توست. پول هم نگرفت و گفت تو فقیری وسعت نمی رسد. کسی که توانایی پرداختن حق العلاج دکتر را نداشته باشد. آفتاب و هوا و پول را از کجا بیاورد؟ آخر نه تنها روغن بلکه هوا و آفتاب هم پول می خواهد.
غلام دستش را از روی شانه ی اژدر برداشت و نشست. اژدر هم روی تشکچه ای چمباته زد.
پس از اندکی سکوت غلام گفت:
شب و روز جان می کنیم با اینهمه به لقمه نانی محتاجیم. زندگی حیوانات بهتر از معاش ما کارگران است. اغلب کارگران کارخانه ها از سل می میرند. جریمه ها و ترس از بیکاری، شبها خواب از چشم کارگران ربوده است. بیکار شدن من از دیروز این بیچاره ها نسا و اکبر را طوری مضطرب کرده که پاک خودشان را باخته اند.
زیاد فکرش را نکن! با درد کشیدن که کاری درست نمی شود؟
اژدر می خواست با این حرفها او را دلداری دهد، ولی غلام به با یاس بلکه با خشم جواب داد:
راست می گویی کار نه با درد کشیدن بلکه، فقط با اتحاد و مبارزه ی یکپارچه ی زحمتکشان درست می شود. کارخانه دارها کم اند ولی مازیادیم، اگر آنها پول و حاکمیت داردند مانیز دستهای نیرومند و خلاق و حقوق قابل مطالبه داریم.
غلام حرف که میزد ابروانش در هم می رفت و چشمان بیمارش برق می زد. وقتی با این حرفها اندکی دلش را خالی کرد با صدایی نجوا مانند گفت:
صحبت کردن با تو را رفقا به من محول کرده اند. اگر ایوان نیکلایویچ زنده بود خودش با تو حرف میزد.
غلام اندکی سکوت کرد تا نفسی تازه کند. از شدت هیجان، قلب اژدر بتندی می تپید. او چه خواهد گفت؟ چه کسی این وظیفه را به غلام محول کرده است؟ چرا ایوان نیکلایویچ وقتی زنده بود حرفی نمی زد؟ این سوالها در یک آن از فکر اژدر گذشت. غلام پس از چند سرفه بیمار گونه ادامه داد.
تو امروز با آدمهای جدیدی، با رفقای بزرگی آشنا خواهی شد. ما تصمیم گرفیتم تو را به عضویت کانون زیر زمینی مارکسیستی در آوریم. ما در برابر اعضای این کانون به صداقت تو در مورد مبارزات کارگری و پرولتاریا ضمانت داده ایم پیوتر و چونیاتوف، من و ایوان نیکلایویچ شهید.
تو ذاتا" انقلابی هستی. خصوصیاتی که باید در وجود یک فرد انقلابی باشد در تو هست. حق پرست، آگاه و داراری شعور کافی برای جریانات هستی.
اژدر یکی دوبار برای نشان دادن فروتنی، حرف غلام را قطع کرد ولی غلام فرصت نداد.
یواش، یواش عجله نکن دوست من. بگذار حرفم را بزنم، من بیجا از تو تمجید نمی کنم. حالا دیگر وقت آن نیست که تعارف تکه پاره کنیم. ولی چون در راه بزرگی قدم گذاشتی می خواهم نکات ضعف و قوت تو را بگویم. تو ضعف هایی داری که باید آنهارا مطرح کرد تا سعی کنی از بین ببری.
اژدر بی آنکه تکانی بخورد کز کرده بود. غلام بی اعتنا به وضع روحی و هیجانزدگی او حرف می زد:
رفیق، دشمن از چهار طرف ما را محاصره کرده است. دشمنان طبقه ی کارگر و بخصوص کارگرانی که چیزی سرشان می شود خیلی زیادند. ما می کوشیم آگاهی توده ها را بالا ببریم، ولی حقه بازهای درس خوانده تهران و استانبول مانع کار ما هستند. آنها می خواهند ماها الی الابد بردگان مطیع نوبل ها، مانتاشف ها و موسی تقی یف ها باقی بمانیم تا پاشای ترکیه و آخوندهای تهران بر گرد ی ما سوار باشند. اندکی ضعف و بی اعتنایی به نواقص، کفه ی ترازو را به نفع آنها پایین خواهد برد. ما باید مبارزه را از برادران کارگر روس بیاموزیم. آنها قدرت درک عمیق شرایط و ادامه مبارزه را دارند. ما مسئولیت بزرگی بر عهده داریم. ما باید همچو فولاد محکم باشیم. حرفهای مرا هرگز فراموش نکن!
غلام نفس زنان سکوت کرد، و عرق صورت و پیشانی اش رابا دستمال پاک کرد و به اژدر اشاره نمود تا در اتاق را ببندد. اژدر در را بست و غلام آهسته به حرفهایش ادامه داد:
ممکن است رفقا کارگری را که اهمیت فوق العاده ای در مبارزات کارگران دارد به تو محول کنند. در این صورت باید آنرا با شایستگی انجام دهی. منهم می خواستم در راه انقلاب چنین کارهای بزرگی انجام دهم ولی بیماری و پیری ای امکان را بمن نمی دهد. سل روز بروز وجودم را آب می کند. جگرم مثل جوراب نخ در رفته، لحظه به لحظه، بیشتر شکافته می شود. دیگر نیرویی در بدنم نمانده. هر اندازه که شوق زندگی و مبارزه در من زیاد می شود بهمان اندازه هم تحلیل می رود. اما تو جوان و سالم هستی، نباید پا پس بگذاری در صورت لزوم، باید خود را هم فدای انقلاب بکنی. حال، ببینم برای این کار های بزرگ و سخت حاضری؟
اژدر با حرارت پاسخ داد:
البته که حاضرم غلام. پرسیدن لازم نیست؟ بگو ببینم می توان انجام بدهم؟
غلام با قاطعیت جواب داد:
البته که می توانی.
سپس دستهای تبدار خودش را روی شانه های اژدر گذاشت.
فراموش نکن که نباید زیاد سوال کنی و یا زیاد حرف بزنی، مخفی کاری یکی از سلاحهای برنده ی، انقلابیون است .
اژدر دست تبدار غلام را از روی دوشش برداشت و محکم فشرد.
مطمئن باش غلام، من قول می دهم شما را سر افکنده نکنم.
آنها دست در دست هم سکوت کردند. غلام پس از آنکه سیگاری پیچید و آتش زد، از اژدر پرسید:
تازگیها سری به خانواده ی ایوان زده ای؟ حال ماریا و اسیلیوفنا و ورا چطور است؟
وقتی به اینجا آمدم سری هم به آنها زدم. وضعشان خیلی خراب هست.
اوضاع آشفته خانواده ی ایوان هر دوی آنها را به اندیشیدن واداشت.
بالاخره اژدر برای عوض کردن صحبت. گفت:
غلام پس با این بیکاری چه کنیم؟
غلام آهسته جواب داد:
کار پیدا می شود. با اینکه اکنون معادن یکی یکی تعطیل می شوند. کسی خریدار مواد خام نیست و در نتیجه پیدا کردن کار خیلی مشکل شده، ولی بعضی رفقا به ما کمک خواهند کرد. در بائیل، یک کارخانه ی برق می سازند شاید در آنجا کاری دست و پا کردیم.
در باز شد خاله نسا با دو استکان چایی و بدنبال او اکبر سفر و چند بشقاب در دست وارد اتاق شدند. اکبر سفره را به زمین گذاشت و با عجله از اتاق خارج شد و لحظه ای بعد با کمی پنیر و پباز برگشت. آنها را وسط سفره گذاشت و کنار مادرش نشست. غلام استکان را جلوی اژدر گذاشت و گفت:
اژدر بخور، دیگر تعارف بر نمی دارد. کمش را هم زیاد حساب کن.
اژدر که همه را منتظر دید، چایی را در نعلبکی ریخت و لقمه ای نان و پنیر برداشت.
او یاد ضرب المثل ،کبوتر با کبوتر و باز با باز افتاد. واقعا غلام و خاله نسا مصداق کامل این مثل بودند زیرا هر دو متعلق به طبقه ی واحدو دارای خصوصیات اخلاقی یکسانی بودند.
غلام از مردم باکو از اهالی ایچری شهر بود. پدرش در جوانی در اثر گاز نفت کور شد و پس از مدتی گدایی، مرد. غلام از کودکی درد یتیمی را حس کرده و ناگزیر به کار کردن شده بود. اژدر خوب می دانست که کارکردن در سن 10 سالگی چه معنایی دارد. خودش خوب بخاطر داشت که هنوز آفتاب نزده بلند می شد و پای پیاده بطرف معادن و کارخانه ها براه می افتاد. ماهها در مقابل در کارخانه داران و استاد کارها گردن کج می کرد، و بالاخره ناچارا برای در آوردن خرج خانواده، با دستمالی نفت هایی را که در گودالهای کنار چاهها جمع می شد، جمع می کرد و می فروخت.
غلام با این فلاکت بزرگ شده، غوره نخورده مویز گشته بود. مثل برگی که گرفتار طوفان شده باشه، قبل از بالیدن و شکفتن پژمرده شده بود. او بارها در باتلاقهای متعفن و گندیده ی زندگی افتاده ولی هرگز در آنها غرق نشده بود. از 55 سال عمر، تجربه 155 ساله گرفته بود. اگر از همکارانش درباره ی او می پرسیدی، می گفتند: غلام مبارز، جوانمرد، باشرافت، آبرومند و شایسته است تا حال کسی حرف ناشایستی از او نشنیده. وقتی با غلام از نزدیک آشنا می شدی، این تعاریف نه تنها کمتر بلکه زیادتر در باره ی او صدق می کرد. با این حال، اگر از مدیران و صاحبان معادن و کارخانه هایی که غلام روزگاری در آنجاها کار کرده بود درباره ی او می پرسید می گفتند:
آدمی گوشت تلخ، بدجنس و پررویی است. اخلالگر است. سعی می کند همه جا را به هم بریزد.
هر دو طرف داشتند در باره ی غلام چنین قضاوت کنند. زیرا غلام دوست طبقه ی کارگر و دشمن استثمار گران بود. زیرا غلام نه تنها بخاطر خودش بلکه بخاطر خلق زندگی می کرد. و به همین سبب نیز وقتی با کسانی که خود را به استثمارگران فروخته بودند حرف می زند نمی توانست کینه و خشم خود را نگه دارد و هر چه در دل داشت رک و راست می گفت.
هیچ محفل و اجتماعی که به نحوی با جنبش کارگری مربوط باشد نبود که غلام در آن حضور نداشته باشد. هیچ چیز حتی باد و باران و برف و کولاک مانع از حضور او در این اجتماعات نبود. هرگاه در جلسه ای حاضر نمی شد همه فکر می کردند حکومت او را زندانی کرده و اغلب نیز این حدس درست از آب در می آمد. غلام چندین بار بازداشت شده و ماهها در بازداشتگاههای سیاسی مانده بود. نبود دلیل وسند محکم و مقاومت غلام در برابر هر نوع شکنجه و تهدید ناچار او را راهی سیبری می کرد.
این نوع زندگی در ظاهر او نیز تاثیر گذاشته بود . او به خاری که در صحرای خشک و خالی ای بالیده باشد شباهت داشت. موهای مجعد. ابروها و سبیلهای پرپشتش بوته های آفتاب سوخته و خاکستری را به یاد می آورد. از فرط لاغری، استخوانهای صورتش بیرون زده و سرخی کمرنگی در گونه هایش نشسته بود. ولی رنگ سرخ که نویدبخش انسانهای مبارز است در گونه های وی نشانی از بیماری مزمن و کشنده سل بود. این سرخی کمرنگ نه علامت سرحالی و شادابی بلکه نشانه ای از مرگ تدریجی این کارگر مبارز بحساب می آمد.
خاله نسا ده سال از غلام جوانتر بود. آنها وقتی با هم ازدواج کردند، نسا فقط 15 سال داشت. آن روزها شوهر کردن دختران 15 ساله امری عادی بود. پدرش او را با یک درست لباس عروسی و یک صندوق خالی به خانه ی غلام فرستاد. پدرشش دختر که تمام عمر را در کارخانه ها و معادن جان کنده بود بهتر از این چه می توانست داشته باشد؟ تا روز عروسی، کمی جهیزیه، نسا را می آزرد، ولی پس از آشنا شدن با غلام و دخمه ی فقیرانه ی او این درد را فراموش کرد. آنها با اینکه تا شب زفاف حتی یک بار هم یکدیگر را ندیده بودند همان دیدار اول چنان محبت صادقانه ای میانشان پدید آمد که بعدها تمام سختی ها، گرسنگی، فلاکت و... نتوانست این عشق پاک را از آنها بگیرد.
خاله نسا زنی بود که حتی حاضر می شد لقمه ی توی دهانش را به همسایه محتاجشان بدهد. کاسه لیسی ثروتمندان را دوست نداشت و درد دلش را به هرکسی نمی گفت؛ خلاصه زنی باوقار و صبوری بود.
اکبر تنها پسر غلام کنار پدرش زانو زده بود. او به آرامی و تقلید از پدر تکه ای نان می برید و اندکی، پنیر لایش می گذاشت و آهسته آهسته می جوید. چایی را هم بدون قند می خورد. از نظر قیافه هم به پدرش رفته بود. ابروی ضخیم، چشمان بزرگ و حرکات چابکش نشان می داد که بچه ی فعال و زرنگی است.
بمحض اینکه غلام دست از سفره کشید، اکبر نیز نان را بزمین گذاشت و کنار رفت. خاله نسا گفت:
پسرم چرا نمی خوری؟ از دیروز چیزی نخورده ای.
نه مادر سیر شدم.
خاله نسا خواست استکان خالی اژدر را پر کند. اژدر استکان رابه پهلو توی نعلبکی گذاشت و گفت:
زنده باشی خاله، من دیگر نمی خورم.
سفره را جمع کردند.
غلام که بعد از هر بار غذا خوردن دچار ضعف می شد. در حالی که خیس عرق بود دراز کشید. اشتهایش کاملا" کور شده بود. بعضی وقتها حتی روزی یک لقمه نان هم نمی خورد و تنها ماخورکا دود می کرد و هر وقت هم بزحمت کمی می خورد از حال می رفت. اکبر و نسا سفره را جمع کردند و از اتاق بیرون رفتند. غلام بتندی و عمیق نفس می کشید و صرفه های صداداری می کرد. سکوت اتاق با سرفه های غلام می شکست. پس از لحظه ای، سرفه ها قطع شد. نفس هایش به حالت عادی برگشت و لحظه ای بیهوش چشمانش را بست.
اژدر بی حرکت به صورت استخوانی و عرق کرده ی او خیره شده بود. از دور دستها صدای اذان به گوش می رسید صدای اذان که قطع شد یک نفر که در آنسوی کوچه نشسته بود آهی کشید و الله اکبر ای گفت و سپس با صدای لرزانی شروع کرد به خواندن:
ای خوش ایامی که دربزمم نگاری داشتم
بلبل و سرو و گل و باغ بهاری داشتم*(در توضیحات)
سپس آهی کشید و مصرع دوم را بار دیگر خواند و خاموش شد. اندکی بعد صدای دیگری از دورتر ها بلند شد. ظاهرا" خواننده جوانتر بود و آهنگ آوازش، با قبلی، فرق داشت:
تا دیدمت ای گل، اختیارم بردی
آرامش جان برد بارم بردی
دیدی به سر دلم چه ها آوردی
در بازی عشق،هر چه دارم بردی ** (در توضیحات)
صدا قطع شد و سکوت کوچه را فرا گرفت. اژدر بمحض آنکه غلام بهوش آمد گفت:
ببینی چه ایامی یادش افتاده؟
غلام نشست و تبسم کنان گفت:
هر دو اشعار سید عظیم را خواندند. من می دانم آنها به یاد کدام لحظات شان این اشعار را می خواندند. خواننده شعر اول ، گدای پیر و کور
آنطرف خیابان است. او زمانی نقاش زبردستی بود که پول مثل باران بر سرش می بارید ولی چیزی نگذشت که بجای آن، بدبختی به سرش بارید. شاید از خیره شدن زیاد به رنگها ی جورواجور بود که سوی چشمانش را از دست داد .
دامادش دخترش را رها کرد و با دختری از خانواده ای ثروتمند ازدواج نمود.دختر بدبخت از شدت ناامیدی نفت بر روی خود ریخت و خودش را آتش زد. دو پسرش از وبا مردند. خلاصه خانواده در عرض چند سال، بکلی ازبین رفت. حالا زنش افلیج و خانه نشین است و خودش هم گدایی می کند. ولی خواننده دوم؛ او کارگر جوانی است که در معادن مختاراوف کار می کرد. چون جواب سر بالا به صاحبکار داد به تهمت دزدی دو سال زندانیش کردند. وقتی از زندان درآمد، دید که ارثی که از پدر برایش مانده بود طلبکار ها بالا کشیده اند و مادر وخواهرش در کوچه ها ویلانند. هر قدر خودش را به این در و آن در زد، نتیجه ای نگرفت، آخر سر ناچار به گدایی روی آورد. و واقعا" هرچه داشت،از او، برده بودند.
حال غلام اندکی بهتر شده بود. لحظه ای استراحت و خواب قوایش را تجدید کرده بود. او با چابکی از جا بلند شد و به اژدر اشاره کرد:
برویم اژدر ببینم چه پیش می آید.
اژدر بلند شد. هنوز از اتاق خارج نشد که به غلام گفت:
غلام! پس پیوتر به من گفت تو چیزی به من خواهی گفت؟
غلام لبخندی زد و چین هایی در اطراف چشمانش و دهانش پیدا شد.
برویم، برویم و بازوی اژدر را گرفت:
بعد از من، از حیاط خارج می شوی و از پیاده روی آنسوی خیابان دنبالم می آیی. فقط طوری بیا که کسی متوجه نشود.و گرنه سگهای توی خیابان که خوب بو می فهمند تعقیبمان می کنند.
به حیاط آمدند. خورشیددر اوج آسمان همه جا را می سوزاند. باد گرمی می وزید. از طرف دریا صدای سوت کشتی بخار شنیده می شد. بچه ای در حیاط همسایه گریه می کرد.
غلام از حیاط خارج شد. اژدر نیز لحظه ای بعد به خیابان آمد و از آن سوی خیابان دنبال غلام را افتاد.
ساعتی قبل هوا آنچنان گرم و آنچنان خفه بود که نفسی کشیدن غیر ممکن بنظر می رسید ولی اکنون باد گرم و بخار آلودی سطح دریا را که در زیر آفتاب مثل آینه ای برق می زد و چین چین می کرد و آن را از امواجی که مانند کبوتران زخم خورده می پیچیدند می انباشت.
بادی که از آنسوی خزر می وزید بجای هوا خنک، هوای گرم و خفه ای همراه می آورد. دم آتشین آفتاب همه جا را می سوزاند.
در اتاق بی پنچره ی کوچکی که غیراز یک در مشرف به زیر زمینی تاریک منفذ دیگر نداشت ماشینی چاپ کوچکی گذاشته بودند.
دیوارهای این اتاق را با رزونامه پوشانیده و به سقف چوبی آن نیز تعداد زیادی میخ کوفته بودند. علاوه بر ماشین چاپ دو جعبه حروف، دو نیمکت و یک عدد میز در آن قرار داشت. امکان نداشت کسی هنگام حرکت در این اتاق به چیزی گیر نکند. نمدهایی که به کف اتاق و روی در انداخته شده بود اینجا را بیش از پیش کوجیکتر نشان می داد. گرد سوزی که در اتاق می سوخت سایه های مختلفی پدید می آورد.
سه نفر در این اتاق بودند. پیوتر چونیاتوف، لادو کتسخوولی که تمام مدت ماه و سال را در این زیرزمین تنگ می گذراند و جز در مواقع اضطراری بیرون نمی رفت و بالاخره مهمان تا از راه رسیده وانوستروا. پیوتر که وسط اتاق قدم میزد گفت:
ولادیمیر ایلچ توجه زیادی به چاپخانه و مخصوصا" ماشین چاپ ما دارد. اطلاعاتی را که رفیق لنین از ما خواسته بود برایش فرستادیم. در مدت کوتاهی باید کارها را چنان دقبق سازماندهی کنیم تا بتوانیم وظایفی را که حزب به ما محول کرده بنحو گسترده ای انجام دهیم.
لادو با اشاره به اتاق گفت:
اینجا خیلی تنگ است. اگر به محل جدید اسباب کشی کنیم سفارشات را انجام خواهیم داد.
تمام حروف چاپ رسیده است؟
لادو آهسته جواب داد:
رسیده، هم حروف روسی و هم گرجی. همین روزها شماره ی اول بردزولا را چاپ خواهیم کرد.
پبوتر خطاب به وانو گفت:
ولادیمیر زاخارویچ مضمون ملاقات آن را به من گفته. بردزولا کمک مهمی به انقلاب خواهد کرد.
آنها حدود نیم ساعت با هم حرف زدند. بالا خره پیوتر به ساعتش نگاه کرد و گفت.
باید عجله کنیم. ولادیمیر زاخارویچ من می روم، شما هم زیاد دیر نکنید. رفقا منتظر ما خواهند بود.
کلاه کهنه ای را که نشان راه آهن داشت از جیبش در آورد و به سرش گذاشت و خود را برای خروج از اتاق آماده کرد،
ولادو گفت:
صبر کن، خوب نیست باهم از خانه خارج شویم. با اینکه فعلا" تحت تعقیب نیستیم ولی نباید بی احتیاطی کرد. وانو ستروا پشت ماشین رفته و بدقت آن را وارسی کرد:
ماشی خوبی است، چطور خریدید که کسی متوجه نشد؟
لادو در حالی که می خندید گفت:
خیلی ساده، درست روز روشن خریدیمش.
پس فروشنده نپرسید ماشین را برای چه می خواهید؟
اجازه نامه رسمی داشتیم.
از کی؟
از فرماندار
چی؟ از فرماندار؟ فرماندار نپرسید ماشین را برای چه کاری لازم دارید؟
نه؟ حتی روحش هم خبردار شد. خودش هم نمی توانست ببیند. راضی بزحمتش نشدیم. خودمان بجای او اجازه نامه ی رسمی صادر کردیم.
لادو که خسته شدن وانو را دید قضیه را شرح داد:
کاغذ مارکدار فرماندار گنجه را پیدا کردیم. وقتی می گویم، پیدا کردیم، یعنی با پول خریدیم. خیلی ها از این نوع کاغذ ها می فروشند. سپس خودمان اجازه نامه را درآن نوشتیم زیرش را هم خود من بجایی فرماندار امضا کردم. برای محکم کاری آن را در اداره ی ثبت اسناد ثبت کردیم و قبض را هم گرفتیم و نسخه ی صحیح را سوزاندیم. به این ترتیب، ما اجازه نامه ای رسمی فرماندار را که به تصدیق دفتر ثبت اسناد هم رسیده بود داشتیم و ماشین را بی هیچ زحمت و اذیتی خریدیم.
کار بسیار جسورانه ای است.
لادو دستی بر روی ماشین کشید و گفت:
وقتی به محل جدید اسباب کشی کردیم، این ماشین زبان گویای ما در اربطه با توده های وسیع خلق خواهد بود.
اندکی بعد، وانو که خود را برای رفتن آماده کرده بود گفت:
رهرو در راه باید: و دستان بزرگ و پینه بسته اش را بسوی لادو دراز کرد. من می روم.
کارهای زیادی در شهر دارم که باید انجام دهد.
لادو از پشت ماشین در آمد و او را در آغوش گرفت.
برو ،محتاط باش، کارهایت را روبراه کن، پس از یکی دو روز باید به تفلیس بر گردی.
وانو دستگیره ی در را آهسته پیچاند و از اتاق خارج شد. وقتی در نمد کوفته شده، بسته شد صدای پاهای وانو نیز بتدریج قطع گشت.
لادو در را قفل کرد و با گامهای بلند برگشت. پس از لحظه ای تامل، در روشنایی چراغ گرد سوز به ساعت مچی اش نگاه کرد. فتیله چراغ را اندکی پایین کشید و به در نزدیک شد. و گوشش را به در چسپاند.
لحظه ای بعد، تبسمی بر لبانش نشست. دستگیره را آهسته پیچاند و خطاب به تاریکی گفت:
کی هستی، بیا تو
مرد ریشو و عینکی ای که کلاه کهنه ای بر سر و کت دراز و رنگ ورو رفته ای بر تن داشت بآرامی وارد اتاق شد کتابهایی را که زیر بغلش زده بود روی میز گذاشت و دستش را به طرف لادو دراز کرد.
سلام ولادیمیر زاخارویچ، درست ساعت 2 است.
من چون از سلیقه شما خبر داشتم درست سر ساعت 2 به در نزدیک شدم.
مرد تازه وارد که عرق پیشانی اش را پاک می کرد جواب داد.
منضبط بودن و هر کاری را درست سر موقع انجام دادن وظیفه ی ماست.
ووقتی لادور را که به کتابها خیره شده بود، دید ادامه داد: کتابهای دینی هستند. برای رد گم کردن از تفلیس خریده ام.
لادو یکی دو تا از کتابها را ورق زد و بی اعتنا سر جایش گذاشت.
من باید همین الساعه بروم. از شما خواهش می کنم، با دست، کاغذهای سفید روی ماشین را نشان داد، خواهش می کنم اینها را چاپ کنید. بعد ماشین را باز کنید و تا آنوقت خودمن هم بر می گردم. دستگاها را جداگانه در جعبه ها بگذارید. باید همین امشب به محل جدید اسباب کشی کینم.
حروفچین کتش را در آورد و به میخ آویخت. بعد با اینکه در کاملا" بسته بود خیلی آهسته گفت:
در محل جدید همه چیز آماده است. ما امروز به صاحبخانه گفتیم که چند جعبه جنس خریدیم که آنها را به اینجا خواهیم آورد. حروفچین به پشت ماشین رفت و شروع به آمده کردن کاغذها کرد.
من شروع می کنم.
لادو با دست به او اشاره کرد.
نه، یک دقیقه صبر کنید تا من بروم، در اتاق و حیاط را محکم ببندید. و بعد شروع کنید.
اگر امکان دارد اجازه بدهید کت و کلاه شما را بپوشم و یکی دوتا از کتابهایتان را هم بردارم.
بفرمائید، بفرمائید، ولادیمیر زاخارویچ
لادو کت و کلاه را پوشید کتابها را بزیر بغلش زد. کاملا به مرد حروفچین شبیه شده بود.
وقتی اینجا می آمدید کسی شما را ندید؟
غیر از پیرمردی که در بالکن حیاط پهلویی ایستاده بود کسی را ندیدم.
لادو تبسم کرد.
بگذار او هم فکر کند شما بر گشیتد و رفتید.
با قدمهای سریع از اتاق خارج شد.
_______________________
*اصل این شعر چنین است :
ای خوش اول گونلر که بزمیم ده نگاریم وارایدی
بولبولوم ،سرویم،گولوم، باغیم،باهاریم،وارایدی
**اصل این شعر چنین است :
گوردوم سنی ای گل اختیارم گشتدی
تاراج اولان صبر و قراریم کشتدی
نه صبر ، نه آرام ، طاقت قالدی
عشقیتده سنین ، هرنه کی واریم گشتدی
_سید عظیم شیروانی از کلاسیک های شعر آذری که اشعارش طنز آمیز است . سید عظیم که در غزل استاد بود در شماخی دیده به جهان گشود و در سوریه و عراق در س خواند و در علوم مذهبی به مقاماتی رسید . _ هنگام بازگشت به زادگاهش لباس مذهبی را به کنار گذاشت و با اشعار خود مبارزه ی بی امان علیه روخانیت زیا کار و مرتجع را آغازید . و همین امر سبب حصومت ورزی روحانیون به او گشت ، و از سوی آنان مورد لعن قرار گرفت . سید عظیم مدرسه هایی را که در آنهااز آموزش علوم دینی خبری نبود بنا گذاشت و مورد تعیب و تضعیف مرتجعین قرار گرفت . صابر شاعر نامدار آذری از دست پروردگان سید عظیم بود و این غزلسرای کلاسیک تاثیریبسیاری در شکل گیری شعر صابر نهاد . سید عظیم در نخستین روزنامه ای که به زبان آذری توسط حسن بیک زردابی فیلسوف نامدار آذربایجان از سرمداران سوسیالیسم تخیلی به نام«اکینجی» (کشاورز) بنیان نهاده شد همکاری داشت. (مترجم پایان توضیحات )