استراتژی طبقه کارگر در تحولات سیاسی ایران 
"در صحنه سیاست در ایران طبقه کارگر کجا ایستاده است؟" 

در بخش اول این بحث در شماره قبلی حکمتیست هفتگی، به استراتژی جمهوری اسلامی و اپوزیسیون بورژوایی درون و بیرون آن پرداختم. گفتم که استراتژی جمهوری اسلامی برای رهبری جهان اسلام، امروز به استراتژی بقا تغییر کرده است. اپوزیسیون بورژوایی هم علیرغم تفاوت هایشان که یکی خواهان استحاله و تغییراتی از بالا و دیگری خواهان جنگ و تحریم و فشارهای خارجی برای تغییر رژیم "رژیم چینج" است، اما در عمل یک هدف را تعقیب می کنند و آن حفظ چهارچوب نظام سرمایه داری با  جابجایی قدرت در بالا و حفظ نهادهای این نظام  مثل پارلمان و ارتش و سپاه و دستگاه قضایی و سرکوب و زندان و اعدام است.

تغییراتی که هر دوی ان طیف اپوزیسیون میخواهند سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و جارو کردن کل نظام نیست. 

همچنین گفتم که استراتژی طبقه کارگر و زحمتکشان، سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و برقراری حاکمیت شوراهای کارگران و مردم است. 

در ادامه ی این مبحث میخواهم به این سوال جواب بدهم که راه های تحقق این استراتژی چیست و برای رسیدن به این اهداف چه باید کرد؟

قبل از هر چیز لازم است اقتصاد سیاسی ایران و ویژگی های حاکمیت در ایران را مروری بکنیم. سپس ببینیم طبقه کارگر و جامعه درکجای این صحنه قرار دارد؟ 


حاکمیت جمهوری اسلامی 

این واقعیت غیر قابل انکار است که حاکمیت  سیاسی در ایران  مجمع الجزایری از نهادهای گوناگون و موازی است. دولت به معنای متعارف بورژوایی هم وجود ندارد. یک ملوک الطوایفی است. ببینید،"بیت رهبری، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورایعالی امنیت ملی، سپاه پاسداران، ارتش، دستگاه های اطلاعاتی، سازمان بسیج، حوزه های علمیه، امامان جمعه"  و باز بموازات آنها" دولت کارتنی، مجلس فرمایشی، دستگاه قضایی و نیروی انتظامی و زندان ها در خدمت سرکوب جامعه" 

در بخش های دولتی از رییس جمهوری و وزرایش تا مجلس نشینان و شورای امنیت ملی و سرداران سپاه و امامان جمعه  و تا  دسته های سینه زنی و نوحه خوانی و قمه کش های خیابانی... هرکدام صبح از خواب زودتر بیدار شد تفسیر و تحلیل و سیاست و شعار خود را اعلام میکند. 

علاوه بر این ها مجموعه ای از اندیشکده ها و مراکز پژوهشی و تحقیقاتی و "علمی" با راه انداختن ابزارهای گفت و شنود و مصاحبه مشغول  تولید- محتوا و انتشار برنامه های صوتی و تصویری هستند. روشنفکران قدو و نیم قدی که با تحلیل و تفسیرهای سیاسی خود به حاکمیت خدمات و راه نشان میدهند!

در چنین فضایی و در شرایط استیصال حاکمیت و رها شدن سرنوشت معیشت مردم، بالاخره جامعه دست کیست و به کجا می رود؟ دست سپاه و نظامیان و امنیتی های وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه است؟ دست رییس دولتی است که میگوید هیچی نمی داند؟ دست وزیر خارجه ای است که هر روز با پرونده ای زیر بغل به این و آن کشور فرستاده می شود؟ دست شریعتمداری و روزنامه کیهان و صدا و سیمای رژیم است؟ دست روسای بازنشسته دوره های قبل امثال خاتمی، روحانی، احمدی نژاد موسوی و کروبی است؟ دست استادان علوم سیاسی و اجتماعی وحقوق دانشگاه ها است؟

دست حزب اللهی لمپنی است که در خیابان شمشیر در هوا میچرخاند؟ دست آتش به اختیارها است؟ دست امامان جمعه و حوزه های علمیه قم و مشهد است...؟ دست کیست؟ 

همه ی این نهادها و بنگاه ها که در اساس منافع مشترکی دارند و آن حفظ نظام است، اما هر کدام ساز خود را میزند. هر بخش و حتی هر شخص علاوه بر شغل رسمی اش، مثلا استاد دانشگاه، فرمانده نظامی، قاضی دادگاه،  مامور امنیتی، شکنجه گر زندان، ملای مسجد، نوحه خوان مجالس، سیاستگزاران عرصه های مختلف از روابط بین الملل، برنامه ی اتمی، اقتصاد و فرهنگ  و غیره تا حجاب زنان... هستند. مبانی سیاست  همه ی این ها  کتاب قرآن و احادیث انبیا و امامان و ترهات و خرافات دینی و شرعی است. 

اما در این بلبشو و توحش و هرج و مرج نهایتا و در راس همه ی این ها  خامنه ای و بیت رهبری او است که در پشت پرده و یا با حضور در میان جمعی از اعوان و انصارش سیاست را اعلام و روی دست همه آب پاکی میریزد. 


اقتصاد سیاسی ایران

اقتصاد در طول حیات جمهوری اسلامی با بحران‌های مکرر و پیوسته مواجه بوده است. در حدود نیم قرن حاکمیت نظام، بحران سیاسی مادر همه ی بحران های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و... بوده است. 

به تبع بلبشو سیاسی در نظام جمهوری اسلامی، در عرصه اقتصاد هم بهمان اندازه ی باندهای قبضه ی قدرت اقتصادی وجود دارند. هر نهاد و بنگاه درون نظام خود یک بنگاه اقتصادی و مالی مستقل هم هست. در درون این نظام اقتصادی، باندهای فساد و اختلاس و رانت خواری، مافیای اقتصادی، دزدی آشکار و نهادینه حاکم اند. مافیای اقتصادی در ایران غیر قانونی نیست. برعکس از قانون تغذیه می کند، "قوانین نوشته و نانوشته".

ببینید، مافیای ارز رانتی، مافیای خودرو، مافیای دارو، مافیای نفت و گاز و پتروشیمی، مافیای ارز دیجیتال، مافیای فولاد و آلمینیوم، مافیای طلا، مافیای زمین و برج های سربه فلک کشیده، مافیای پست های مدیریتی مادام العمر و... 

در این شرایط خانواده های مشهوری علنا و عملا حضور دارند با اسم و رسم. مثلا خانواده رفسنجانی، خانواده شمخانی، علی اکبر انصاری که تنها یک فقره وام او  35000 میلیارد تومان است. حتی وزیر اقتصاد "عبدالناصر همتی" خود یک مافیای اقتصادی است. همتی که به پدر بیمه خصوصی ایران مشهور است، رئیس کل بانک مرکزی و یک الیگارش است. در یک کلام حاکمیت و نهادهای دولتی و نظامی از بیت رهبری تا پایین، شبکه ای از الیگارشی مالی و باند های مافیایی عظیم و گسترده است. پدر خوانده ی مافیای اقتصادی ایران بیت رهبری و سپاه تحت رهبری خامنه ای است.

تنها چیزی که وجود ندارد، اداره و  سرو سامان دادن به اقتصاد کشور و تامین معیشت جامعه است.

این ها را نه برای افشاگری که همه میدانند. برای این میگویم تا طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه متوجه باشند که در اطرافشان چه میگذرد. متوجه باشند که در ایران دولت به معنای متعارف وجود ندارد. نهادهای مجلس و قوه قضائیه هم کارگزاران مافیا " الیگارشی مالی" و در خدمت آن ها هستند. 

برای مثال کارگران بخش های مختلف صنایع و خدمات بارها و بارها اعتصاب و اعتراض کرده اند، اما هر بار بجای این که با کارفرماها طرف حساب باشند، با وزارت اطلاعات و قوه قضاییه و زندان روبرو می شوند. فعال و رهبری کارگری زندانی می شود، اخراج می شود. این قانون نانوشته ی مدافعان سرمایه داران و اختلاسگران و دزدان علنی و آشکار است. 

شرایط کار و زندگی طبقه کارگر

  • بخش خصوصی، بخش دولتی

    اتفاقی که تا کنون افتاده است، در مبارزات کارگران و زحمتکشان، یک مطالبه معمول را می بینیم که بعضا خواسته شده  که صاحبان و مدیران بخش خصوصی کارخانه یا شرکت ها خلع ید و به دولت سپرده شوند. این کشمکش را سال ها است در شرکت کشت و صنعت نیشکر هفت تپه می بینیم. در حالیکه تفاوت قائل شدن بین سرمایه دولتی و خصوصی و کارفرما و مدیر دولتی یا خصوصی، اشتباه است. هیچ بنگاه اقتصادی خصوصی وجود ندارد که حاکمیت و نهادهای نظامی و امنیتی پشت آن نایستاده باشد. 

    -عدم امنیت شغلی

     یک مانع و مشکل دیگر این است که مراکز صنعتی و اقتصادی بزرگ به بخش های کوچک تقسیم شده و هر بخش به یک پیمانکار سپرده شده است. پیمانکاران هم قوانین نانوشته خود را دارند. بخش زیادی از پیمانکاران حتی از افزایش دستمزد سالانه تبعیت نمی کنند. تقسیم کردن کارگران به پیمانکاری ها  قدرت اعتراض جمعی را از کارگران میگیرد. مساله دیگر در عدم امنیت شغلی نبود قرارداد ثابت است. گزارش‌ها نشان می‌دهد که بیش از ۱۴ میلیون کارگر یعنی 85 درصد نیروی کار با قراردادهای موقت یا سفید امضا در ایران مشغول به کار هستند که بخش قابل توجهی از آنها در قالب شرکت‌های پیمانکاری فعالیت می‌کنند. در این میان قراردادهای موقت بیست روزه و یکماهه هم باب شده است. این در شرایطی است که  در سال ۱۳۷۵ کارفرماها فشار آوردند که نمی‌توانند نیروهای رسمی را اخراج کنند و مانع تولید هستند به همین دلیل علاوه بر اجرای قرارداد موقت، ابتدا کارگاه‌های پنج نفره و سپس ۱۰ نفره و مدتی بعد مناطق آزاد را از شمول قانون کار خارج کردند.

    - کار پروژه ای، بردگی با مدل دیگر

    به کارگر میگویند 15 روز کار کن و بعد برو تا اگر خواستیم دوباره بیا. اگر نه برو به امان خدا. اگرپروژه ای شروع شده باید تا پایان بمانی و تمام کنی. بعد برو و بیکاری مطلق در انتظارت است. این یک مدل دیگر بردگی مزدی بازار آزاد است. شیوه ای از کار که همه اختیار را از کارگر میگیرد. چنان شرایطی فراهم کرده اند و توقع کارگران را چنان پایین آورده اند که  بخاطر معیشت بخور و نمیر به شرایط غیر انسانی و بی اختیاری مطلق تن بدهد. باز در این شرایط زمانی 20 روز کار و 10 روز تعطیلی دستاورد به حساب می آید. زمانی 14 روز کار با روزی 10 ساعت و جمعه های با همان مزد روزهای عادی این هم باز دستاورد محسوب می شود. اما چرا چنین است؟

    ببینید، زمانی که طبقه کارگر به قراردادهای موقت وسفید تن میدهد و نمیتواند از همان ابتدا در مقابلش بایستد و نپذیرد، بلاهای پشت سر هم از جمله کار پروژه ای هم به دنبالش می آید. امروز کارفرماها اختیار مطلق دستمزد و ساعت کار و و اخراج دلبخواهی را دارند. پشتوانه ی این اختیار مطلق کارفرمایان وزارت کار و سازمان های امنیتی و نظامی است. 

    - تشکل های ضد کارگری به نام کارگر 

    مانع و مشکل دیگر تشکل های غیرکارگری شوراهای اسلامی، خانه کارگر و... است  که بعنوان سوپاپ اطمینان سازش کارگران با کارفرما نقش مخرب ایفا میکنند. در فقدان تشکل مستقل کارگری، طبقه کارگر صاحب قدرت و اختیار نیست. بهر چه کارفرما و صاحبان قدرت و ثروت بخواهند باید تن بدهند. این شرایط برده واری است که بیش از چهار دهه است به طبقه کارگر تحمیل شده است. این طلسم وقتی شکسته خواهد شد که تشکل مستقل کارگری برپا شود. 

    تشکل مستقل کارگری

    طبقه کارگر با تشکل مستقل خود میتواند از محاصره کارفرما و دولت و تشکل های ضدکارگری شورای اسلامی و انجمن های صنفی و امپراطوری خانه کارگر در بیاید. وقتی صحبت از تشکل مستقل است، این سوال پیش می آید کدام تشکل؟ 

    در تاریخ جنبش کارگری جهان دو تشکل یکی سندیکا و اتحادیه های کارگری و دیگری شوراهای کارگری ثبت و تجربه شده است. 

    1- سندیکا و اتحادیه کارگری

    در تجربه سندیکالیسم، تاریخ تا کنون نشان میدهد که به بن بست رسیده و سندیکاها استقلال خود را از دست داده و به سیاهی لشکر احزاب بورژوایی به نام کارگر تبدیل شده اند. 

    دلیل اساسی و واقعی این است که  بوروکراسی سندیکایی به طرفداران این سنت فرصت میدهد تا در هیات مدیره هایی که هر چند سال یک بار انتخاب می شوند جا خوش کنند و بعنوان روسای سندیکا هم امتیازاتی به دست می آورند. به این شکل توده کارگران اختیارشان را برای مدتی معین 4-5 ساله و یا حتی مادام العمر به دست همکاران بوروکرات مافوق خود میسپارند.

    در این شیوه تشکیلات مافوق کارگران، توده های طبقه دخالتی در تصمیم گیری و تعیین سرنوشت خود ندارند. روسای سندیکا هستند که برای آن ها تصمیم میگیرند. گاهی اگر اعتصابی فراخوان داده شود و یا دستاوردی حاصل گردد که کم تر هم حاصل می شود، رهبران سندیکا بعنوان افتخار خود ثبت می کنند. 

    فعالیت سندیکایی از آنجا که از چهارچوب قانونی دولت و کارفرماها تجاوز نمی کند و به آین چهارچوب محدود است و از آنجا که کل توده کارگران را در تصمیم گیری شرکت نمیدهند، نمی تواند خواستهای کارگران را به کارفرماها تحمیل کنند. در این تجربه عملا دستاوردی برای مبارزات و اعتصابات کارگری بدست نمی آید. این وضعیت واقعی سندیکالیسم و سندیکالیست ها است که بویژه در شرایط استبداد حاکمیت سرمایه داران به یک جنبش قدرتمند و توده ای تبدیل نشده و نمی شود.

    از طرف دیگر، با وجود این  که سندیکا ابزار چانه زنی و حل و فصل رابطه کارگر و کارفرما به نوعی که نه سیخ بسوزد، نه کباب هستند، استبداد جمهوری اسلامی اساسا تشکیل سندیکا و اتحادیه  مستقل کارگری را ممنوع کرده است. به معنای واقعی درایران جنبش سندیکای مستقل بوجود نیامده است. 

    با وجود این چون بخش هایی از طبقه کارگر از جمله کارگران فصلی و کار موقت در پیمان کاری ها، هنوز مبارزه برای تشکیل اتحادیه کارگری مستقل این بخش های پراکنده کارگری جا دارد. هم اکنون انجمن های صنفی کارگران فصلی در شهرهای مختلف وجود دارد که مشابه تشکل سندیکایی است. اما هنوز باتشکل مستقل کارگری فاصله دارند. چرا که این انجمن های صنفی شبه سندیکا هم در سنت بوروکراسی سندیکایی قرار دارند. اکثر قریب به اتفاق هیات مدیره ها متکی به توده ی کارگران متشکل در مجمع عمومی منظم و دخالت جمعی توده کارگران در تصمیمات نیستند. حتی مانع ابراز وجود توده کارگران و دخالت مستقیم در امور و عزل و نصب اعضای هیات مدیره هایی که با دولت و ادارات کار سر و سری دارند، هستند. این انجمن های صنفی شبه سندیکا بدون اتکا به مجامع عمومی منظم، توان و شانس این که بعنوان چتری بر بالای سر نیروی کار پراکنده ی کارگران فصلی و ساختمان و پروژه ای باشند را ندارند.

    2- تشکل شورایی کارگری

    تشکل شورایی مهم ترین، قدرتمندترین و تعیین کننده ترین اتحاد طبقه کارگر است. جنبش مجمع عمومی منظم کارگری تشکل پایه و سنگر مستحکم دخالت جمعی کل کارگران مراکز صنعتی و تولید و خدمات است. جنبش مجمع عمومی کارگری قابل سرکوب نیست. این جنبش اراده و اختیار را به توده های طبقه کارگر باز میگرداند. هیچ کارگری و هیچ بخش کارگری خود را تنها نمی بیند. تجارب تا کنونی نشان داده است که طبقه کارگر ایران با وجود مبارزات و اعتصابات مکرر، اما از آنجا که فاقد سنگر مجمع عمومی منظم برای دخالت توده کارگران است، به نتایج مشخص و ملموسی نمیرسد. هر بار تعدادی از فعالین و رهبران کارگران تعقیب و بازداشت و یا اخراج می شوند. بدون پشتوانه ی اتحاد جمعی کل توده های طبقه در مجامع عمومی، طبقه کارگر شانسی برای بدست آوردن خواستهای فوری خود ندارد. 

    چرا میگوییم جنبش مجمع عمومی؟ 

    ببینید، وقتی از جنبش سندیکایی نام برده می شود به این معنی است که تمام بخش های صنایع، معادن، حمل و نقل و خدمات طبقه کارگر یک کشور "بویژه در کشورهای اروپایی"، دارای سندیکا و اتحادیه خود هستند. بعلاوه یک اتحادیه سراسری از نمایندگان سندیکاهای کارگری کشور رهبری و هدایت کل طبقه را برعهده دارد. حتی سازمان بین المللی کار "ILO" را هم دارند. ولی بدلایلی که در بالا گفتم فاقد استقلال طبقاتی و زاییده ی احزاب بورژوایی اند. 

    جنبش مجمع عمومی هم به این معنی است که کل بخش های طبقه کارگر، تشکل پایه ای مجمع عمومی منظم خود را دارند. یعنی مجمع عمومی منظم تشکلی است برای بخش های کل طبقه کارگر "صنایع، معادن، خدمات، حمل و نقل و..." بنا بر این اگر بفرض یک بخش کارگری مثل هفت تپه که رهبران واقعی اش معتقد به نظام شورایی کارگری هستند، مجامع عمومی منظم خودرا داشته باشند، هنوز یک جنبش نیست. زمانی که این سنت به کل طبقه تسری داده می شود، آن وقت طبقه کارگر صاحب جنبش مجمع عمومی منظم و پایه جنبش شورایی کارگری است. 
    لازم به تکرار و تاکید است که طبقه کارگر بدون تکیه بر جنبش مجمع عمومی منظم که پایه ی جنبش شورایی کارگری است، نه شانسی در به کرسی نشاندن خواستهای سراسری و فوری خود را دارد و نه  توانایی دخالت در تحولات سیاسی جامعه! تصور کنید، نمایندگان جنبش مجمع عمومی سراسری در یک بیانیه اعلام کنند، دست نتنیاهو و ترامپ ازدخالت در تحولات سیاسی ایران کوتاه. و اعلام کنند که این دخالت ها مخرب و بازدارنده ی جنبش طبقاتی واجتماعی کارگران و زنان و جوانان است. یا نسل کشی رژیم صهیونیست اسراییل در غزه را محکوم کنند. این یعنی دخالت در تحولات سیاسی!

    رهبری کارگری

    طبقه کارگر فعالین و رهبران عملی خود را همیشه داشته و دارد. رهبران کارگری بطور طبیعی در دل مبارزات و اعتصابات کارگری بالا می آیند. نه از دانشگاه و نه از بیرون طبقه. با نگاهی به شرایط و موقعیت  رهبران تا کنونی بخش های مختلف طبقه، میبینیم  که عمر رهبری این کارگران کوتاه است. بخشا توسط دولت و پلیس تعقیب و بازداشت می شوند و یا توسط کارفرما اخراج می گردند.  به این معنی نیست که مبارزات کارگری تعطیل میگردد. باز و باز هم رهبران عملی دیگری از دل این اعتراضات و اعتصابات پاپیش میگذارند. و این سیکل رهبری همواره ادامه داشته و دارد. 

    اما دلیل ناپایداری رهبری در جنبش طبقه کارگر، فقدان پشتوانه ی محکم اتحاد جمعی کارگران است. ببینید رهبران سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه بارها زندانی شدند. اعتصاب غذا کردند، در حالی که اگر از بیش از ده هزار کارگر شرکت واحد اراده می کردند می توانستند نگذارند حتی یک روز این همکاران در زندان بمانند و یا اخراج شوند. یا اسماعیل بخشی بعد از زندان هنوز بر سر کار باز نگشته است. بیش از ده هزار کارگر شرکت نیشکر هفت تپه اگر اراده کنند می توانند اسماعیل را بر سر کار برگردانند. 

    توجه کنید، در جنبش مجمع عمومی منظم کارگری، رهبری در واقعیت بر عهده ی مجمع عمومی است. مجمع است که نمایندگانی برای مورد یا موارد معین انتخاب می کند. عزل و نصب رهبری دست مجمع عمومی است. مسوولیت هر گونه مشکل یا مانع یا سرکوب بر عهده مجمع عمومی است. مجمع عمومی مرجع تصمیم گیری و اجرای تصمیمات است. اگر تشکیل هر جلسه مجمع یک ماه و بیشتر باشد، اما نمایندگان منتخب مجمع عمومی مطالبات کارگران را مدام پیگیری می کنند و گزارش را به مجمع ارائه میدهند. مجمع عمومی منظم کارگری  سنگر محکم  فعالین و رهبران عملی جنبش طبقه کارگر است. دشمن نمی تواند هر بار نمایندگان منتخب مجمع را بازداشت یا کارفرما اخراجشان کند. چرا که مسوولیت ها اساسا بر عهده مجمع عمومی است و دشمن قادر به تعطیل کردن یا سرکوب همه ی کارگران عضو مجمع نیست. از هر کارگر عضو مجمع عمومی در یک مرکز کارگری بپرسند رهبر شما کیست خواهد گفت. من یا ما "مجمع". مثل رهبر جنبش بردگان که از هر برده پرسیدند اسپارتاکوس کیست گفت: من اسپارتاکوسم. 

    موقعیت رهبران کارگری 

    رهبر کارگری کسی است که علاوه بر هدایت و رهبری مبارزات روزمره کارگران، اما هیچ وقت افق و دورنمای جنبش طبقه کارگر را گم نمی کند. این ویژگی را کارگران سوسیالیست و کمونیست دارند. 

    در بخش اول این گفتار در شماره قبل حکمتیست گفتیم که استراتژی طبقه کارگر، حکومت کارگری است. برای رسیدن به این هدف اولا باید حاکمیت جمهوری اسلامی را برانداخت و قدرت را به عنوان اولین گام به شوراهای کارگری و کنگره شوراهای کارگران و مردم سپرد. اما پیروزی نهایی جامعه سوسیالیستی آزاد و برابر با برقراری حکومت کارگری است. 

    طبقه کارگر برای تحقق این استراتژی و هدف و افق، باید خشت روی خشت قدرت کارگری را بگذارد.

    اولین و مهم ترین ابزار از همین امروز جنبش سراسری مجمع عمومی منظم کارگری است. جنبشی که فوری ترین وظیفه اش تحقق مطالبات سراسری و فوری طبقه است. کارگران سوسیالیست از دل این مبارزات طبقه خود را برای پیروزی های پشت سر هم آماده می کنند. شبکه ی محافل کارگران سوسیالیست ستون فقرات این جنبش اند.   

    دومین ابزار مهم و حیاتی متحد شدن و سازمان یافتن این شبکه در کمیته های کمونیستی و در دل جنبش مجمع عمومی و شورایی کارگران است. کمیته هایی که در شرایط خفقان علنی نیستند و خود را در معرض سرکوب دشمن قرار نمی دهند. بلکه مثل ماهی در دریای عظیم طبقه کارگر شنا میکنند. کمیته هایی که نطفه های تشکیل حزب سیاسی کمونیستی طبقه کارگر اند. 

    اگر بدون جنبش مجمع عمومی منظم نمیتوانیم مطالبات سراسری و فوری طبقه را به کرسی بنشانیم. نمیتوانیم قوانین مخرب قرارداد موقت را ملغی کنیم و حتی نمیتوانیم دستمزد مکفی را برای تامین معیشت کامل و مسکن مناسب از گلوی کارفرماها بیرون بکشیم، بدون پشتوانه ی جنبش شورایی کارگران متکی به مجامع عمومی منظم، طبقه کارگر فاقد توانایی دخالت در تحولات سیاسی جامعه است. بدون حزب کمونیستی کارگران هم نمی توانیم ادعای کسب قدرت کارگری را بکرسی بنشانیم.   بنابر این است که گفتیم رهبران عملی و کارگران سوسیالیست نباید هیچوقت افق قدرت کارگری را گم کنند. و این مساله ای حیاتی و مماتی طبقه کارگر و رمز پیروزی او است. 

    ببینید، چند بورژوا و روشنفکرانشان جمع می شوند و تشکیلاتی می سازند و اسمش را حزب یا جبهه و غیره می نامند مثل جبهه ملی، شورای ملی مقاومت مجاهدین، شورای مدیریت دوران گذار، یا احزاب و نهادهای مختلف مخالفان داخلی جمهوری اسلامی .... و هدفشان کسب قدرت است.  برای گرفتن قدرت تشکیل می شوند. کسی هم نمی پرسد تعدادتان چند نفر است. رضا پهلوی فقط به حکم این که پدرش زمانی شاه بوده و توسط مردم سرنگون شده خود را وارث تاج و تخت برباد رفته پدر مینامد و برای این رویای باخته، هم کلی پول از این و آن و دولت میگیرد. کسی که تو عمرش یک روز کار نکرده است. نه شعور اجتماعی دارد و نه سواد سیاسی. فقط با جمع کردن تعدادی لمپن- روشنفکر مدعی کسب قدرت است. حتی فلان طرفدارش در ایران برنامه سیاسی علنی دارد و علنا سلطنت طلب است بدون این که کسی مزاحمش شود. ولی اگر یک کارگر برای مثال اسماعیل بخشی یا رضا شهابی و... بگویند قدرت باید دست طبقه کارگر باشد، برای حاکمیت و کل اپوزیسیون راست ارتجاعی رژیم به معنای حکم مرگشان است و از تمام ابزارهای قدرت و ثروت و تبلیغ و پروپاگاند علیهش متحدند. چرا که خوب می فهمند اگر طبقه کارگر مثل یک طبقه عروج کند و جنبش مجمع عمومی اش را سراسری کند و جنبش کمیته های کمونیستی به عنوان پایه های حزب سیاسی اش را راه بیندازد، مرگشان حتمی است.

    طبقه کارگر و کمونیسم اش باید مرگ حتمی دشمنانش را جامه عمل بپوشاند. 

    بدون شک طبقه کارگر با این آمادگی در شرایط انقلابی و قیام توده ای از پایین برای سرنگونی جمهوری اسلامی، بزرگ ترین نیروی آماده ی کسب قدرت است. 

شهریور 1404- اوت 2025