بیش از یک ماه و چند روز از کابوس وحشتناک و جتایتکارانه حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران می گذرد و طرفین در بلاتکلیفی. اگر چه دامنه فاجعه بار این حمله به ایران بخشاً قابل پیشبینی بود، ولی هنوز تماماً ابعاد متغیرهای آن برای ما مشخص نیست. اما تا همین جا حقایق فراوانی در مورد این سناریوهای سیاه و صحت و سقم ادعاهای موافقین و مخالفین آن روشن تر شده است: از جمله مشخص شد که ریختن بمب برسر مردم ایران که جریانات فالانژ پهلوی چی ها، مجاهدین و کلوپ ناسیونالیست کُرد مستقیماً، و حزب کمونیست کارگری ایران غیر مستقیم از آن دفاع کرده و آن را در جایگاه هدیه "آزادی" ترامپ ها و نتانیاهوها به مردم ایران نشخوار می کنند، چقدرغیر واقعی، وحشتناک و احمقانه است! با مشاهده وضعیت منطقه و جهان، محرز شد که این جنگ کابوسی برای مردم ایران، بخصوص کودکان زیر آوار و حتی مردم جهان است. با این همه، هنوز این نیروهای سناریوی سیاه، ازهم پاشیدگی شیرازه جامعه، رشد فرهنگ فاشیستی ملی گرایی، تباهی، نابودی مدرسه، منبع آب و انرژی، کشتار مردم و ویرانی ایران را شرط لازم و کافی برای به قدرت رسیدن خود و امر طبیعی جنگ جلوه می دهند. نامبردگان بسان قبل از وقوع جنگ، در جریان آن هم از هیچ اقدام ضد انسانی، فریبکارانه، وارونه جلوه دادن واقعیات و توجیهات بی اساس، فروگذاری نمی کنند. بدون یک ذره شرافت حقیقت گویی در مورد پیامدهای این وضعیت برای مردم منطقه، شیادانه به ازای هر بمبی که به هر نقطه از ایران زده می شود، رسماً رقص و شادی می کنند. به بهانه دشمنی با رژیم، فرهنگ فحاشی، مبتذل و لمپنی در سوشیال میدیا و در تظاهرات ها علیه هر انسانی که مخالف این جنگ است، رواج داده اند. اگر این جنگ هر چه زودتر قطع نشود، زمینه رشد فرهنگ نژاد پرستی و نفرت پراکنی ملی گرایی و قومی، بیشتر فرصت پیدا می کند تا همسایه را به جان همسایه بی اندازند. تلاش کرده اند فرهنگ لمپنی را از گور برآورده و به منظور تحریف حقایق، آن را بازسازی نمایند. سقوط بیش از حد سلطنت طلبان، مجاهدین و کلوپ ناسیونالیست کُرد در این مدت، تنها یکی از هزاران نشانه این وضعیت پر مخاطره است. انسان فکر می کرد خیلی وقت است که این درجه از فرهنگ نازل فحاشی از جامعه جاروب شده؛ اما "به برکت سناریوی سیاه" متاسفانه خیر. این اپوزیسیون راست در کنار قطب های بورژوازی رقیب، با سیاست "سیاست فن دروغ است" حتی انقلاب مخملی را برای بشر قرن 21 زیادی "آرمان خواهانه" دانسته و سعی می کنند از این سناریوی سیاه نهایت استفاد کرده تا همه آرمان های والای بشر را پلاستیکی و سرگردانی خودشان را واقع بینی جلوه دهند.

متاسفانه ابعاد این فاجعه هنوز به نکات فوق الذکر خلاصه نمی شود. اگر ما از زاویه آماده کردن مردم برای انقلاب اجتماعی به عوارض این حمله نگاه کنیم، این جنگ صورت مساله مبارزه مردم با رژیم را واژگونه و منحرف کرد. صورت مساله جنگ جنبش طبقه کارگر، جنبش رهایی زن و خلاصی فرهنگی که هدفشان از سرنگونی رژیم، کسب آزادی فعالیت بی فقط شرط سیاسی، آزادی احزاب و تشکل های طبقه کارگر، رفا اجتماعی، مدنیت و برابری زن و مرد است، چند برابر سخت تر کرده- تا دوباره روانشاسی جامعه را به نقطۀ پیش از وقوع این جنگ برگردانند. این وضعیت برای کسانی که خواسته ها و اهدافشان از سرنگونی رژیم، حاکمیت مردم و قدرت بدست شوراها، رفا اجتماعی و در یک کلام انقلاب اجتماعی است؛ فاجعه بار است. گرایشات میکروب زا و فاسد که بخشاً به تاریخ پیوسته و اساساً بدلیل وجود منحوس رژیم هنوز در لایه های مسموم جامعه مدفون بودند، در هیئت پهلوی چی ها، مجاهدین و کلوپ ناسیونالیست کُرد و حزب تقوایی، آژیته کرد، تا جامعه را بیشتر مسموم کنند. این نیروها با نیروی که از این سناریوی سیاه گرفتند، چنان آژیته شده که به قدرت نرسیده در خیابان ها عربده کشان در پی خفه کردن صدای هر معترض و منتقد سیستم ارباب رعیتی هستند. خواست سرنگونی انقلابی رژیم توسط مردم را مصادره به مطلوب و به خواست (خلایق هر چه لایق) تخت و تاج "شاه باید بر گردد" تنزل داده اند. مذهب و اسلام سیاسی که نزد نسل جوان بی اعتبار شده، در پی این حمله دوباره جان گرفته و آبرو برای مقاومت رژیم کسب کرد. و تحمیل این عقب گرد برای اینده ایران برای جنبش ما گران تمام می شود. ما باید فوق العاده تلاش کنیم تا سطح توقع، انتظار و روانشناسی مردم که از خود و از حکومت داشتند، به نقطۀ پیش از وقوع این سناریو سیاه برگردد. در یک کلام این فاجعه (امیدوارم در کوتاه مدت) انقلابی که بالقوه مردم ایران بیش از چهار دهه است در انتظار آن بودند، به عقب راند.

صلابت صدای نیروهای ضد جنگ  

و اما رویداهای فوق الذکر تنها رویدادهای مهم این مدت جهان متحول ما نبودند. یک حقیقت دیگری نیز در این مدت مشخص شد که باید اکیداً روی آن مکث کرد: و آن جایگاه پراتیک منطقی، اصولی و شجاعانه ما نیروهایی است که برغم تمام موانع (تیغ دو لبه این مبارزه) پیچیده این دوره که زیر بمباران تبلیغات میدیای سخیف بورژوازی و اپوزیسیون راست بودیم، همراه با میلیون ها انسان شرافتمند در همه نقاط جهان، توانستیم علیه این سناریوی سیاه، ایستادگی کرده و اجازه نداده تا آن را به نرخ رستاخیز به جامعه حقنه کنند. ما اجازه ندادیم جای دوست و دشمان عوضی به مردم معرفی نمایند. اجازه ندادیم تا قاتلان کودکان غزه و میناب و تهران را بعنوان قهرمان به مردم معرفی نمایند. ما تبلیغات فریبنده و حقه بازی های طراحان رژیم چنج را به نرخ "کمک به انقلاب" از آنان قبول نکرده و یک دم از مبارزه و افشاگری علیه هجمه اسرائیل و آمریکا به انسان آزادیخواه، کوتاه نیامدیم. ما در دل این کابوس با درسی که از اصول کمونیستی و انسان دوستی کمونیستی آموختیم، در دل این تاریکی به بشریت نیازمند افق، افق دادیم. در نتیجه این منطق، اصالت، عقلانیت و تیزبینی بود که توانستیم آزادی خواهی واقعی کمونیستی را فدایی آزادی خواهی قلابی، اپوزیسیون قلابی به بهانه مبارزه با رژیم نکنیم. لازم نیست منتظر بود تا تاریخ در آینده در مورد جایگاه پراتیک این مرحله ما قضاوت کند، همین حالا ثابت شده که ما به بهانه ضدیت با رژیم به منجلابی که نیروهای سناریوی سیاه از دم در آن غوطه ور شدند، غرق نشویم. این دستآوردها و اقدامات جنبش کمونیستی محصول حداقل 46 سال مبارزه کمونیستی ما هم با اسلام سیاسی و هم با سیاست گانگستری آمریکا، بی نهایت ارزشمند است. این متد را باید سنگ بنای تداوم مبارزه برای احقاق حق مردم، مداخله آنان در تعیین سرنوشت خویش و سازماندهی مبارزه برای انقلاب سوسیالیستی و از این طریق عبور همیشگی از شر هر دو سوی این سناریوی سیاه کرد.


از منظر "سیاست شترمرغی " نه بله به جنگ دو کادر حککا!

در مکتب جدید حزب کمونیست کارگری ایران، سیاست یعنی سفسطه! در مکتب جدید این حزب، اصول پایه در خود بی معنی و رد و قبل هر مفاهیمی بستگی به شرایط دارد. این حزب بنابه مصلحت روز می توان یک مقطع خود را کمونیست و روز بعد طرفدار ضد کمونیست ترین قطب های امپریالیستی جهان شود. فکر می کند پراگماتیسم یعنی اینکه یک روز خود را کارگری نشان داده، ولی آنچه که نیست کارگری است. جای خود را کمونیست نشان داده، ولی ابداً کمونیست نیست. دو کادر این حزب در تداوم این خط مشی حزب شان، اخیراً مشاهده کردند که میلیون ها انسان شرافتمند در جهان برعکس حزب ایشان مخالف حمله آمریکا و اسرائیل به ایران هستند، آنان هم می خواهند خود را کج دار و مریز طرفدار نه به جنگ نشان داده و شعار دو مصرعی "نه به جنگ، و جمهوری اسلامی سرنگون سرنگون" که بخشاً بر خلاف میل خط رسمی حزب شان است، اینجا و آنجا مطرح کنند. اگر جامعه از جنگ متنفر است، ایشان هم وانمود کند بله ما هم نه به جنگ گفتیم. اینکه هر انسان مخالف این جنگ را مدافع رژیم و طرفدار چپ محور مقاومتی ترجمه کردند، زیر فرش و شاید با این سفسطه بتوان یک کارش کرد. پراگماتیست حککا با مشاده نفرت مردم از جنگ فکر کرده خُب چه اشکالی دارد چند روزی هم برای بدست آورد سمپاتی مردم مخالف جنگ، خود را مخالف جنگ وانمود کرد. این (هم به میخ و هم به نعل زدن) قابل درک است، چون در مکتب این حزب، تنها می توان درس سفسطه آموخت!

اما جازه بدهید تا نشان بدهیم ایراد این هم به میخ و هم به نعل زدن کجاست.  سیاست شترمرغی این دو کادر که هر چند از گاهی با گفتن یک شعار دو مصرعی "نه به جنگ" و همزمان "جمهوری اسلامی سرنگون، سرنگون" در میدیای مجازی، نمی توانند سیاست های آشکار طرفداری چند سال گذشته نامبردگان از آمریکا و اسرائیل را جرح و تعدیل نمایند و به فراموشی سپرده شود. ایشان ضمن هیجان و خوشحالی از "فرصت بدست آمده حمله آمریکا و اسرائیل به ایران"، می خواهند تلنگری هم به جنگ زده و چیزی علیه پیامده های آن گفته باشند. اولاً در این "نه به جنگ" و همزمان "جمهوری اسلامی سرنگون، سرنگون" تصویری به خواننده می دهند که گویا جنگ مردم با رژیم و دشمنی آمریکا و اسرائیل با ایران در یک مسیر تاریخی قرار گرفته اند. این تبیین که این دو جنگ را اگر به سود یکدیگر تلقی نکند، قطعاً علیه آن هم نیست. آنها از یک طرف از خوشحالی وقوع جنگ در پوست خود نمی جنبند و از طرف دیگر، فکر می کنند که الان آمریکا حمله کرده، پس باید مصرع دوم شعار یعنی "جمهوری اسلامی سرنگون، سرنگون" را با قاطعیت به ترامپ ها و نتانیاهوها نشان داد که بله " آقایان شما ایران را بزنید، ما مزاحم شما نخواهیم بود، کار حککا "جمهوری اسلامی سرنگون، سرنگون" است. کادر کم تعمق حککا تصور می کند در متن این حمله تنها با تکرار مصرع اول شعار "نه به جنگ" می تواند از زیر بار سنگین دفاع حزب شان از سناریوی سیاه و از هم پاشیدگی شیرازه جامعه شانه خالی کرده و با سیاست "شترمرغی"، مصرع دوم  شعار جمهوری اسلامی سرنگون، سرنگون این جنگ را هم کمک به جنگ مردم ایران با رژیم وانمود و مخاطب را خواب نما کند.  برای مبادا وقتی موضوع بحث نشان دادن چهره کریه این جنگ است، شیادانه سکه: جُب ما هم نه به جنگ گفتیم را رو کند و یقه خود را از دست اقدامات حمایتی که در این مدت حزب شان مرتکب شده، رها نماید. گویا قرار است تنها و فقط نه به جنگ هر چند گاهی آن هم توسط دو کادر آنها، ذوق زدگی ایشان از بمباران ایران را به دست فراموشی سپرد. اینکه این حزب در طی سال های گذشته تا به امروز یقه کسی را بخاطر شروع حمله نگرفته، در هیچ تظاهراتی علیه قلدری آمریکا و اسرائیل شرکت نکرده، در مورد عواقب فاجعه بار این حمله برای مردم چه خواهد بود یک مقاله افشاگرانه ننوشته، باز شریک جرم مجرمان و طراحان تحمیل این سناریوی سیاه به مردم ایران نیست. گویا سیاست ها و اقدامات پرو اسرائیل- امریکا آنها را نباید جدی گرفت، چون دو نفر از این حزب "نه به جنگ" و"جمهوری اسلامی سرنگون، سرنگون" گفتند. ظاهراً این می توان ایشان را قهرمان هر دو میدان نشان بدهد. خیرعزیزان، اسم این سیاست را فقط می توان رویاهای ابلهانه نامید.


حمله آمریکا و اسرائیل، متضاد مبارزه کارگران با جمهوری اسلامی! 

مبارزه کارگران، زحمتکشان و هر انسان آزادیخواه واقعی با جمهوری اسلامی، در اساس با ماهیت جنگ و دشمنی اسرائیل و آمریکا با رژیم ایران از بنیان متفاوت و متضاد است. اهداف نبرد جنبش گروه اول با رژیم، آرمان و ابزارهای خاص خود و نیروها و مخاطب خاص خود دارد. اما محرک دشمنی اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی، کشمکش های امپریالیستی و توطئه جمع کردن ساز و کار نبرد مردم ایران از روی میز مبارزه آنان علیه هر دو قطب این نزاع است. در این شرایط مشخص و زمانی که بحث از این دو جنگ است، باید حساب هر کدام را جداگانه مطرح نمود. عدم تفکیک نبرد طیف اول از سوی طرفدارن حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، اگر اقدامی سفسطه بازانه، ریاکاری و فریکاری محض نباشد، قطعاً ساده لوحی و احمقانه است. هر کسی این دو جبهه را مانند پهلوی ها، مجاهدین و کلوپ ناسیونالیست کُرد مستقیماً و همچون حزب  حککا غیر مستقیم (منظور "نه به جنگ" چند کادر آنها است) یکی فرض کند، شیادانه و ساده لوحانه است.  حزب تقوایی و جریانات ارتجاعی طرفدار حمله، به نحوی موضوع را تبیین می کنند، تا وانمود شود که اهداف گروه دوم اگر در خدمت مردم ایران نباشد، به مبارزه آنان هم ضرر نمی رساند. نصورمیکنند این جنگ برخلاف تمایل طراحان آن به مبارزه مردم ایران برای دست یافتن به آزادی کمک می کند. ولی قطعاً چنین چیزی در کار نیست و نخواهد بود. بنابر این، در این تبیین یک دنیا سفسطه وجود دارد. بند اول شعار نه به جنگ با حفظ سمت سمپاتی حککا در مورد کل روند جاری منطقه، یک حس اومانیستی لیبرالی همدری ریاکارانه و تقلبی با کسانی است که همین سیاست ها لت و پارشان کرد.  این چاشنی مشروعیت بخشیدن به سیاست رسمی حککا در همراهی با اسرائیل آمریکا با تلقیق شعار جمهوری اسلامی سرنگون، سرنگون است. نه به جنگ این دو نفر آبکی و اصل موضع همرایی حککا با آنهائی است که بیمارستان ها، کارخانه ها با کارگران اش زیر آوار مدفون می کنند. "جمهوری اسلامی سرنگون، سرنگون"، همزمان در کنار نه به جنگ برای این است تا نتانیاهو و ترامپ خیالشان راحت باشد که این نه به جنگ گفتن های این آقایان از آن نه به جنگ ها نیست.  این تنها پز اومانیستی به خود گرفتن چند نفر از اعضای این حزب است که هر عضو لیبرال در پارلمان اروپا می تواند تند تر از این هم  بگوید. وقتی اجساد لت و پار شده مردم از زیر آوارها بیرون می آورند، طرف قصد دارد با این نه به جنگ آبکی، میزان نقرت مردم ضد جنگ از سیاست های حککا را به کمتر از آمریکا و اسرائیل تخفیف دهد.


نقطه ضعف های پراتیک جنبش ما در آینه رویداهای اخیر!

پیش از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، در چند شهر مردم معترض تظاهرات های بر علیه جمهوری اسلامی برگزار کردند که همه آنها را به یاد داریم. هر چند جوانان مستاصل قربانیان جامعه سرمایه داری، هر چند به کمک رسانه های مزدور و فاسد، هر چند با همکاری بخش های بریده از خود رژیم، اما بالاخره اپوزیسیون راست توانست شعار "پهلوی بر می گردد" را بر سر زبان عده ای از آنان جاری کند. مطرح شدن شعارهای ارتجاعی اپوزیسیون راست در این سطح، نه نشانۀ مقبولیت و حقانیت سیستم فاسد ارباب رعیتی سلطنت طلبان، بلکه نشانه ضعف جنبش ما در به دست گرفتن و ساختن تشکل ها، نهادها، ساختارها، شوراها، اتحادیه، سندیکا، کمیته وغیره طبقه کارگر است. وقتی فعالیت های روتین، ماندگار و روزمره در محل کار و زیست برای ایجاد تشکل کارگری و توده ای، به هر دلیلی از دستور خارج شود، آکسیونهای فصلی یک ساعت در هفته، یک بار در ماه و از این واقعه تا آن مناسبت خلاصه می شود. در همچنین شرایطی انتظار تبدیل شدن چپ به یک وزنه سنگین در زمین واقعی، بی حاصل است. تا زمانی که این ریتم از فعالیت تغییر نکند، نرخ تاثیرگذاری نیروهای موجود چپ در امر رهبری جامعه هم  تغییر نخواهد کرد. مردم بی ابزار، مردم بی تشکل توده ای، به امید ناجی فریب آلترناتیوی های مزخرف ترین اپوزیسیون راست را می خورند. در این شرایط بود که اپوزیسیون راست جرات کرد در مقابل مردم شعارهای به تاریخ پیوسته تاج و تخت را از گور بر آورد. عدم ابزار یاد شده باعث شد تا مردم نتوانند روی پای خودشان متحد و استوار اهدافی را که در در ماهیت متضاد با هر دو سیستم سلطنتی و اسلامی است، پیش ببرند. و البته تشکل های توده ای طبقه کارگر و مردمی، باید بطور روتین و روزمره در جایگاه پراتیک کمونیستی در محل کار و زیست طبقه کارگر قبل از روزهای تظاهرات ساخته باشید و نه در آن روز. از آنجائی که این سناریو ولو در فورم و اشکال دیگری در آینده بالقوه قابل تکرار است، من در ادامه بیشتر به مساله حیاتی بودن جایگاه تشکل و نهاد برای جنبش کمونیستی می پردازم.

نتنها در حین تظارات های یاد شده، بلکه در کل روزهای بحرانی جامعه، خلاء تشکل و نهاد در اشکال متعدد خود را نشان می دهد: یکم اینکه مبارزه خود جوش است و رهبری با حساب و کتاب: مثلا تشخیص بدهد امروز، روز این کار است و قدم بعدی باید کار دیگری انجام داد را ندارد. دوم، مبارزینی که بی تشکل اند، ولو محق باشند دستشان به جای نمی رسد و در فرط بی ابزاری، تنها می توانند مکرراً اخطارها و هشدارهای بی پشتوانه "مردم هوشیار باشید" صادر کنند. اینجا پرداختن به ابزار نه تنها برای همچنین روزهایی، بلکه برای تضمن پیروزی مردم در آینده حیاتی و مهم است. چرا که عامل نظری و اندیشه به تنهایی شرط کافی و لازم هوشیاری مردم نیست. در دست داشتن امکانات و ابزارهای قابل تعمیم و معتبر باعث هوشیاری مردم می شود. مثلاً کدام عوامل مانع مصادره مبارزه مردم توسط اپوزیسیون راست مانند پهلوی چی ها می شود؟ پاسخ تشکل، نهاد، سازمان و ساختارهای است که مداخله کارگران در امور جامعه را تضمین کند. بدون نهادهای یاد شده، صد البته زمینه اینکه محصول مبارزه خیابانی مردم بی تشکل به جیب اپوزیسیون راست رفته و مصادره شود، همیشه وجود دارد. حتی اگر سرنگونی در کار باشد، چند روز پس از سرنگونی، بورژوازی مردم را از خیابان جمع می کند و کارگران را به سر کار و مبارزین را به زندان می فرستد. اپوزیسیون راست احتیاج به ابزارهای که ما لازم داریم ندارد، او تاریخاً در قدرت بوده و برای تضعیف مردم بلد است چگونه از (سه قوه)، از بازاریان و سلبرتی ها که هر کدام ابزاری در دست بورژوازی هستند، استفاده کند. پس تدابیر ایجاد تشکل کارگری اساساً برای ما مطرح است و این یک امر همیشگی است. اما این دوره نشان داد که اقدامات و روش فعالیت تا اکنونی ما در این رابطه، تماماً جوابگو نیست. نمی توان فقط به مردم گفت هوشیار باشید ولی وسیله هوشیار بودن آنان را فراهم نکرد. باید گفت مردم با کدام وسیله و ابزارها درسطح لازم و کافی به میدان بیایند. هشدارهای حکیمانه (مردم بیائید، مردم بروید)... تنها عامل کافی و لازم هوشیار شدن و هوشیاری ماندن نیست. مهم تر از این راهنمایی ها، ساختن ابزار، نهاد و سایر تشکل های کارگری و توده ای به صورت همیشگی است. در دست داشتن امکانات و ابزار ضامن هوشیاری مردم است. آیا شما می توانید به وسعت ایران یک جریان سیاسی به من نشان بدهید که بطور شایسته تا قبل از به خیابان آمدن مردم، مساله حیاتی و مماتی او پراتیک (روتین) ساختن تشکل، نهاد و سازمان و کمیته... کارگری به وسیله مداخله خود آنان بوده باشد؟ اگر فعالیت های روتین، ماندگار و روزمره در محل کار و زیست برای ایجاد تشکل کارگری و توده ای، از دستور کار کارگران و کمونیست ها خارج شود و همه در آکسیونهای فصلی یک ساعت در هفته، یک بار در ماه و از این واقعه تا آن مناسبت خلاصه شود، انتظار تبدیل شدن اپوزیسیون انقلابی به یک وزنه سنگین در جامعه غیر ممکن است. تا این مساله در مرکز اندیشه و پراتیک چپ جامعه غایب باشد، ما در عمل حریف دشمنان مردم نخواهیم بود. بدون این ابزارها کسی نمی تواند مردم را مقتدر و در کلیه امور کشور دخالت دهد. اگر این نهادها را تا قبل از به خیابان آمد نداشته باشیم، روزهای به خیابان آمدن دیر شده و آن روزها در خیابان کسی برای گفته های ما حساب باز نمی کند.  چنانکه جریاناتی مانند پهلوی ها نزدیک بود محصول مبارزه 46 سال مردم (بی تشکل) را به سود نظام فاسد خود مصاده کنند.


فعالیت های سلبریتی مجاز، سد مانع کار روتین و متشکل!

آیا تا وقتی میدیای مجازی، الیت سلبرتی هنرپیشه ها، هنرمندان، برندگان جایزه صلح نوبل و...در میدان هستند، دیگر جامعه چه نیازی به جان کندن و کار پر حوصله ما برای متشکل کردن توده ها در سازمان ها، نهادها و تشکل های کارگری برای رهایی دارد؟ خیلی پیش تر ازحمله آمریکا به ایران، ذهن من درگیر چگونگی سبک کار همیشگی جریانات سیاسی است که بنابه تعریف باید اساس فعالیت شان سازماندهی مبارزه، اتحاد و بیداری طبقاتی و بسیج طبقه کارگر در زمین واقعی- بوسیله تشکل های واقعی خود این طبقه باشد، که نیست. من برعکس 99% جریانات نامبرده فکرمی کنم فعالیت های کنونی آنان غیر ساختاری و در نقطه مقابل نهادها به منظور پرورش روحیه کار مشترک و جمعی بمثابه حیاتی ترین ابزار و مفهاهیم برای انقلاب اجتماعی است. اکنون توضیح می دهم که هنوز تفاوت های این دو جنس فعالیت، یکی پراتیک در نهادهای کارگر و دومی به شیوه سلبرتی مجاز که متضاد یکدیگرند درک نشده است. اما وقتی اهمیت تشکل کارگری بیشتر احساس می شود که جریانات فاشیستی امثال پهلوی ها، مجاهدین و کلوپ ناسیونالیست کُرد مستقیماً، و حککا غیر مستقیم در پی "hijack" ربودن و مصادره مبارزه مردم ایران به وسیله مداخله نظامی آمریکا-اسرائیل برآمدند. اهمیت تشکل های کارگری بیشتر در روزهای نفس گیر چند ماه گذشته که ما آزادیخواهان تحت فشارهجوم اپوزیسیون راست بودیم، احساس می شود. در این دوره سخت، تشکل های کارگری (هر چقدر نیرو داشتند)  تکیه گاه جامعه بودند. این تشکل ها دست و پای خود را گم نکردند و همراه موج نرفته و ضمن حفظ سنگر مبارزه خود با جمهوری اسلامی، جنگ افروزی آمریکا و اسرائیل و هم پیمانان آنها را محکوم و در مقابل شان ایستادند. در این روزهای (بارانی) فقط کارگران و کمونیست ها بودند که از جان و حرمت کودکان زیر بمباران، دفاع کردند و نه برندگان دکان جایزه "صلح" نوبل! نه هنرپیشگان، فوتبالیست ها و سلبرتی های نان به نرخ روز خور. در فضای ایجاد شدۀ خیلی سخت و متلاطم توسط امپراطوری میدیا، فقط تشکل های کارگری داشتیم به جامعه دل گرمی دادند. این در حالی بود که اقشارمتوهم جامعه در راس آنها سلبرتی ها نه تنها در مقابل مصادره مبارزه توسط پهلوی ها مقاومت نکرده، بلکه خود به بخشی از پروژه سناریوی سیاه آنان تبدیل و همراه موج رفتند. حتی معترضانه و حق به جانب به کارگران قور می زدند که چرا همراه ایشان در خیابان ها پیداشان نشد؟ توجیه در خواست کمک از آمریکا و اسرائیل این بود که آخر مبارزه مردم ایران برای سرنگونی رژیم رهبری، سازمان و تشکل ندارد. این هنرمندان، هنر دیدن بیش از چهل میلیون کارگر در ایران و تشکل های آنان برای رهبری مبارزه و امر جامعه ندارند، ولی مایلند در رکاب بابایی که خود را شاه و آنان را رعیت می داند، فقط بخاطر اینکه اسپرم شاه است و پشتیبانی آمریکا-اسرائیل را دارد، به هر چه اصول انسانیت است تف کنند!


رهبری جامعه از کدام مسیر و چگونه ساخته می شود؟

خصلت و اهداف تمام جریانات اپوزیسیون بورژوایی از جمله سلطنت طلبان، مجاهدین، ناسیونالیست کُرد و حککا در این سناریوی سیاه و تقریباً در همه بحرانها روشن است. اما روی سخن من با کسانی است که خود را فعال جنبش رهایی طبقه کارگر می دانند. مخاطب من جریاناتی است که پس ازاین همه سال مبارزه و تجربه تلخ (از هر باغی گلی)، چرا بجای پرداختن به اصل موضوع کارمتشکل، بیداری آگاهی طبقاتی، ترویج روحیه کار جمعی و مشترک در ظرف نهادها، هنوز مشغول تجزیه و تحلیل گفته های (یکی اینجا و یکی آنجا) هنرمندان، فوتبالیست ها، هنرپیشه ها، نویسندگان و کلاً سلبرتی ها هستند؟ نکند آینده طبقه کارگر نه بوسیله تشکل های خود، بلکه به گفته ها و نگفته های این الیت گره خورده است؟ شاید من درست متوجه صورت مساله نشدم و شاید اینقدرها نیاز به کار پرحوصله، سخت و خلاف جریان برای ساختن سازمان و تشکل کارگری نیست؟ شاید می توان امر انقلاب کارگری را به وسیله الیت سلبرتی ها و بدون مداخله خود کارگران پیشبرد. در واقع کم نیستند احزاب و اشخاصی که خود را چپ و طرفدار آزادی طبقه کار می نامند، و به این شایدهان من پاسخ مثبت می دهند. احزاب و اشخاصی که کاسه داغ تر از آش فعالیت های الیت نامبرده را در صدر توجه جامعه قرار می دهند. کم نیستند احزاب و اشخاصی که یک روز درهفته روی چگونگی رفع موانع ایجاد تشکل، سازمان یابی کارگران در نهادهای خودشان در محل، کار و اندیشه ای نکرده و آن را بی محل می کنند، ولی شش روز دیگر هفته مشغول تجزیه و تحلیل جست وخیزهای کاسب کارانه سلبرتی ها هستند. اگر کسی می خواهد متوجه این موضوع شود که چرا مردم می گویند "اعتراضات رهبری ندارد"، پاسخ من این است: چون این دست از احزاب و اشخاصی سیاسی بلد نیستند که رهبری چگونه ساخته می شود. آکسیونیسم، قدرت تشخیص چگونه ظرفیت رهبری از کدام مسیر آن ساخته می شود را از آنان گرفته است. 99% بجای تلاش برای ساختن رهبری به وسیله نهادها در هر رسته و جمعی، انفرادی مشغول جان کندن اند. حتی اگر چیزی تولید می کنند، مخاطب شان نه توده های مردم، اقناع و رفع موانع کار جمعی آنان در محل، بلکه تلاش برای اقناع روشنفکران با باد رفته است. لذا همچنین نیروهایی در بزنگاه های تاریخی، اغلب دست شان خالی می ماند. این درجه از امید بستن به دیگران، نشانه حاشا ناپذیری دست خالی بودن این جریانات در این دوره است. اما فکر می کنند جای خالی نهادها را می توان با باز نشر گفته های یک نقاش، فوتبالیست، شاعر و برنده جایزه چیزی پر کرد. یک نفر برنده جایزه چیزی را یک شخصیت فعال سیاسی می داند، اما هزاران نفر از توده های مردم در محل در مورد آینده و جامعه چه فکر می کنند، چون توده های غیر هنرمند و غیر سینماگر محسوب شده، نمی بیند. من می دانم این اندیشه سرش به کدام گرایش طبقاتی وصل است، به این خاطر مجبورم در ذیل چند نمونه دیگر را بیشتر توضیح دهم.

اولاً تبلیغ و ترویج فرهنگ سلبرتی مجاز، بیش از هر کسی پروژه خود میدیای رسمی حکومت ها است. من نفسم بند می آید وقتی می بینم نیروهای متشکل و اشخاص فعال سیاسی که باید بعکس میدیای رسمی فعالیت سلبرتی مجاز را نقد و کنار بگذارند، متاسفانه پراتیک روتین و تعطیل ناپذیر برای ایجاد تشکل ها، نهادها، ساختارها، اتحادیه، سندیکا و غیره طبقه کارگر را جدی نمی گیرند و کنارمی گذارند. این اندیشمندان محترم، از خود سلبرتی ها بیشتر با آب و تاب گفته های بازار پسند سلبرتی را سر تیتر مجلات، مصاحبه ها و فعالیت های خود، و مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند! چپ وقتی از نهاد و تشکل صحبت می کند، سازمان برای مردم نیست، منظورش سازمان مربوطه خودش یا جمع عددی سازمانهای همجنس خودش است و نه نهادها و تشکل ها در ابعاد مد نظر ما برای تضمین رهبری مبارزه مردم در کلیه سطوح. من بر این باورم کم تاثیری چپ ناشی از عدم تشخیص این دو جنس از کار است. آنان این حقیقت را ازمردم پنهان کرده که طبیعت حفظ موقعیت ممتاز هنرمندان، فوتبالیست ها، هنرپیشه و کلاً سلبرتی ها در عمل تنها در جامعه طبقاتی محفوظ می ماند. پس اساس فعالیت این الیت اگر در خدمت فرهنگ جاری که مبتذل است، نباشد، با آن سر جنگ ندارد. ولی شما چرا بنام کارگر تلاش می کنید تا توده های غیر (هنرمند) در جایگاه تماشاگر ایشان نقش بازی کنند؟ مساله تا به نقش پراتیک جمعی مربوط می شود، ماهیت فعالیت های فردگرایانه و الیت گرایی، خواسته یا نا خواسته در خدمت بی اهیمت کردن روحیه کار جمعی توده های عظیم مردم است. بعکس فرهنگ سلبرتی مجاز، جامعه به فرهنگی احتیاج دارد که خواستگاهش بر جسته کردن جایگاه نهادها، تعاونی و به حساب آورند انسان، هر انسانی به منظور خوش بختی و سعادت همه است. پراتیک به منظور مرتفع کردن مشکل سازمان یابی توده ای، کارجمعی، روحیه جمعی، اهمیت دادن به نظم و هماهنگی فعالیت های متحزب، خردمندانه تر است. هر عقلانیتی که نهادهای محل کار و زندگی، در شهر و روستا را در اولویت مردم قرار ندهد، ابداً شایسته نام فعالیت کارگری و کمونیستی نیست.  من چپ را گناه کار نمی دانم، او به اطراف خود نگاه می کند (درنظام سرمایه داری) تمام راه های فروش کالاها و حتی افکارسازی معنوی از کانال رواج دادن فرهنگ سلبرتی مجاز صورت می گیرد. صاحب اجناس از پلاستیکی گرفته تا هر چیزی دیگر، به کمک تبلیغات سلبرتی ها به مشتری می فروشد. چپ ما هم به خیال خودش راه کسب قدرت سیاسی طبقه کارگر از همین کانال و با همان معیارها (طلب کمک از سلبرتی) می گذرد. بی خبر از اینکه هر تحول مادی در وضعیت کارگر به وسیله مکانیسم های تاریخاً پایه دار صورت می گیرد و نه بعکس. من بجای محکوم کردن چپ، تلاش می کنم تا تفاوت جنس کار بوسیله نهادهای کارگری را با تبلیغات و پروپاگاندا بازار پسند سایر معترضین جامعه بورژوایی کنونی، روشن شود. چون پراتیک سلبرتی محور آن روی دیگر سکه گرایشی است که فعالیت متحزب و مداخله مستقیم مردم در امور جامعه را بی خاصیت نشان می دهد. سیاستمدار الگوی ایشان بزنزمان است. شاید بخشی از ایراد کار چپ ناشی از نیروی عادت و فشار آرا و افکار سنگین بورژوازی است که چپ و کمونیست های امروزی را چنان در منگنه گذاشته است. با نیت خیر و دلسوزی برای کارگران، فکر می کنند امر مبارزه کارگر هم یک نوع کالای (مقدس) است که تنها در  این مکانیسم به کمک از ما بهتران می توان به دست مشتری رساند. 

دوماً، رواج فرهنگ سلبرتی مجاز وسیلۀ بورژوازی برای فرستادن مردم به دنبال نخود سیاه و مشغول کردن آنان است. بورژوازی جای که قدرت مادی تعیین تکلیف می کند؛ نهادهای خود یعنی قوه سه گانه، دادگاه ها، ارتش، پارلمان، سازمان های پلیسی و جاسوسی و کنترل تولید و بازار و تجارت و صدا و سیما را ساخته و به دست می گیرد. بورژوازی نهاد سلطنت، نهاد مذهب کلیسا و مسجد دارد. در واقع هیچ عرصه ای از حیات اجتماعی انسان نیست که بدون فونکسیون باشد. پس او به کمک سلبرتی تلاش می کند تا سوخت و ساز تشکل ها، نهادها، ساختارها مادی و ملموس زمینی خودش را برای مردم جذاب نماید. ما که قوه سه گانه در دست نداریم، تنها امکان به قدرت رسیدن مان تشکل ها، نهادها، ساختارها و احزاب کارگری است. چه در مبارزه روزمره برای رفورم و چه استراتژیک برای سازماندهی پراتیک جمعی و انقلاب کارگری، فعالیت ما باید در نهادهای ادامه دار سازماندهی شده و پیش برده شود. تحویل دادن فرهنگ سلبرتی مجاز بجای ساختار به کارگران، یکی از راه های طبقه حاکم برای تحکیم قدرقدرتی خود و قیومت طبقه کارگراست. بورژوازی این سیستم افکارسازی را لازم دارد، این نوعی آگاهی فرد محوری و فردگرایانه را رواج می دهد که در نهایت در تقابل با جایگاه و اهمیت پراتیک گروهی، تعاونی و همکاری کارگران است. از زمانی که جامعه پدیدار شده سر منشاء قدرت بشر چه در مبارزه با طبیعت و چه با قوه قهریه طبقات، قدرت تعاونی و همکاری جمعی بوده.  تلاش کرده اند واضح و روشن اعلام نکنند که شما کارگران کنار بروید، در عوض برای کنار گذاشتن تعاونی و همکاری آنان فرهنگ سلبرتی را رواج داده که در عمل همین پروژه به حاشیه راندن جایگاه تشکل ها، نهادها و احزاب کارگری است تا مبارزه مردم بی رهبر باشد. اینکه نزد ایشان اشخاص مهم سلبرتی، هنرمندان، فوتبالیست، مدل و... هستند، آن روی دیگر سکه بی اهمیت نشان دادن رانندگان و کاهش شخصیت انسان کارگر به یک رای در هر چهار سال است. طبقه حاکم فونکسیون رهبری خود را دارد و فرهنگ سلبرتی در جایگاه چاشنی تولید می کند. در روزهای اول حمله نظامی آمریکا به ایران چهار دختر فوتبالیست ایرانی از کشور استرالیا در خواست پناهندگی کردند، میدیای انگلیس آن را در ردیف خبر آوارگی بیش از نیم میلیون نفر مردم لبنان گزارش کرد.

 ابراز وجود جریانات فالانژ پهلوی، مجاهدین و کلوپ ناسیونالیست کُرد، تا به جنبش کارگری و کمونیستی در قلمرو رهبری جامعه بر می گردد، نشانه فقدان تشکل های کارگری در سطح مورد نیاز است. تنها انسان معترض بی خبر از اهمیت تشکل های توده ای کارگران، هر گردی را گردو می داند. عارضه عدم تشکل، نهاد و سازمان، خلاء های ایجاد می کند که زمینه را برای نمایش واپسگرایان مانند پهلوی ها و گفته های هنرمند با هر موضعی فراهم کرده تا مهمل گویی ایشان مورد توجه جامعه قرار بگیرد. اگر ما سطحی به علت این موضوع که چرا پهلوی ها پس از 46 سال از زمان سرنگونی نظام فاسدشان جرائت کرده در مبارزه مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی در لباس اپوزیسیون نمایش بدهند، باید در این متن دید. آنها مدیون سرکوب سازمان های چپ و نهادهای کارگری توسط هر دو رژیم سلطنتی و اسلامی هستند. در قلمرو رهبری مبارزه، متکی نشدن به تشکل های توده ای در شهر و روستا در محلات و فابریک، قدرت اراده جمعی را تضعیف و جایگاه شغل هنرپیشه، نقاش، فوتبالیست، شاعر، برنده جایزه نوبل و... برجسته می کند. جای خالی کمبود مکانیسم ها تصنعی یکی با شاعری که شعری برای زندانیان خوانده، یکی با برنده فلان جایزه نوبل که از آمریکا در خواست کمک کرده و یا فوتبالیستی که از مردم حمایت کرده، مکانیکی پر می کند. درقلمرو رهبری قیام، جامعه به نهادهای واقعی ملموس زمینی و دارای استخوان اجتماعی نیاز دارد. در این قلمرو، آخر شغل نقاش، فوتبالیست، شاعری، جایزه نوبل چیست تا آنها را سوژه کرد؟ اگر در تظاهرات های خیابانی قبل از حمله به ایران، نمودی از التقاط وجود داشت، این نشانه در دسترس نبودن ابزارهای قابل اعتماد با ظرفیت و توان تغییر به وسیله خود مردم است. پوپولیست ها وقتی در این زمینه چیزی بلد نیستند، مکانیکی عدم وجود نهادها و ساختارها را با نمایش های سلبرتی مجاز می خواهند جبران کنند. فکر می کنند عدم نبود سازمان زنان را به گفته های شیرین عبادی، نرگس محمدی و گلشیفته فرهانی می توان پر کرد. عدم تشکل های لازم و کافی کارگری را با طومارنویسی چند هنرمند، فوتبالیست، شاعر و برنده جایزه چیزی می توان پر کرد. مساله تا به جنبش کارگری و کمونیستی در قلمرو رهبری جامعه بر می گردد، خیر، خلا تشکل، نهاد و سازمان، اتحادیه و سندیکا با گفته های آنان پر نمی شود. تنها آنانی که قدرت بسیج نیرو ندارند، بالاجبار به نیروی دیگران متکی می شوند. سازمان های که طوطی وار نقش مردم را در شعار کلیشه قبول دارند ولی در پراتیک هیچ مهارتی برای مداخله مردم در ظروف طبیعی خود در نهادهای ماندگار مردم ندارند، سیاه لشگر دیگران خواهند شد. وقتی مردم بی ابراز عصیان زده و بدون حساب و کتاب به خیابان می ریزند، آنگاه پوپولیست ما دو قرت ونیم اش باقی است که چرا مبارزه رهبری ندارد؟ از همه شاکی می شود. او نمی داند این عدم رهبری حاصل آن جنس از پراتیک ایشان است که هر کاری به ظاهر رادیکال و مرگ با بر این و آن گفتن و زود گذر را انقلابی تصور کرده؛ و جنس مبارزه پایه دار و روتین بوسیله تشکل های ماندگار را غیر انقلابی. فرهنگ مبارزه میلیتانسی بی ابزار که با درود بر این و مرگ بر آن بی موقع شروع و پایان یافته، فضایی برای کارگر دارای مسئولیت اجتماعی ایجاد کرده تا جرات نکند از نهادها، ابزارها و ادامه کاری استراتژیک صحبت کند. اینجا مشخص است هر کس پایه های جنبش که به آن تعلق دارد محکم می کند. درس های آموزنده رویدادهای مهم سال جاری به ما نشان داد که ما تنها می توانیم به نیروی طبقه کارگر در تشکل های توده ای، نهادها، ساختارها، شوراها، اتحادیه، سندیکا و...در جایگاه سنگ زیرین آسیاب هر تغییری در جامعه تکیه کنیم. الیت سلبرتی که در این بحران یا متزلزل و یا آشکارا از سنگر پهلوی از پروژه حمله آمریکا و اسرائیل به ایران حمایت کرده، برای امر جنبش های غیر کارگری برای این روزها ساخته شدند. سنگرهای جامعه و جنبش کمونیستی در این بحران، تنها طبقه کارگر و نهادهای توده ای بود. خیلی از صاحب نظران سیاسی ادعا می کنند که مردم دیگر به یک دیکتاتور دیگر اجازه نمی دهند. این گفته تنها زمانی درست است که طبقه کارگر در تشکل های خود مشتکل باشد تا بوسیله آنها اجازه به یک دیکتاتور دیگر نداد. از هم کنون اگر کارگر این ابزارها را نداشته باشد، جای حکومتی با حکومت دیگر عوض می شود و موقعیت طبقاتی طبقات.

فروردین 1405 
اوریل 2026