مشاهده عروج "برق آسا" نئوپهلویسم در صحنه سیاسی ایران قرن بیست و یکم، نئوپهلویسم با مشخصات امروزی آن یعنی رژه "یگان های گارد جاویدان" و "لشکر ساواکی" ها و راه افتادن صف عاشقان شاه و ملکه "جاوید شاه، جاوید شاه" گو بدنبال ارابه ها و کالسکه های پرزرق و برق سلطنتی، و نمایش "مینیاتوری" از تحمیل "سکوت گورستانی" و "آریامهری" به هر مخالفی، برای بسیاری از همان دوستداران "خانواده پهلوی" شگفت انگیز و "شوک" آور بود.
درک امکان عروج یک تحرک سیاسی متکی به یک "نوستالژی" و یک گذشته به گمان بسیاری "به تاریخ سپرده شده" و حاشیه ای، که دهه ها منزوی از سوخت و سازهای سیاسی جامعه ایران بنظر میآمد که با عبور از گذشته بدنبال "زندگی" خود بود، برای بسیاری "غیرممکن" بنظر میآمد!
مستقل از شرایط تاریخی که در آن بسر میبریم، مستقل از توازن جنبش های سیاسی و فراهم شدن زمینه های سرنگونی و فروپاشی جمهوری اسلامی در حالی که فقدان یک آلترناتیو متحزب و قدرتمند اصلی سیاسی- طبقاتی در مرکز این تحولات، برای بسیاری از جریانات حاشیه و منزوی، از جمله مجاهد و فرقه های قومی و مذهبی، فرجه و فضایی برای میدان داری باز شد! اینکه جریانی، نه "سلطنت طلب" و "مشروطه خواه" که بنام "پهلویسم" متولد میشود که متکی به زنده کردن پدیده ای است که چهار دهه از سرنگونی تنها و اصلی ترین نماد آن، یعنی محمد رضا شاه، میگذرد! هنوز برای بسیاری شگفت انگیز است!
حقایقی چون نقش دولت اسرائیل در شکل دادن به این جریان و فراهم کردن امکانات انسانی و مالی برای آن و حمایت های محافل و قدرت های دست راستی چون آمریکا و اسرائیل از "خانواده پهلوی"، و تلاش برای تحمیل همه اعضا این خانوانده بعنوان "تنها آلترناتیو" و "امید" برای جایگزین نظام جمهوری اسلامی، جایی که مجاهد ها و انواع فرقه های قومی کرد و ترک و بلوچ و سنی که دهه ها است آمادگی کافی برای تبدیل شدن به اهرم فشارهای دولت های مختلف مخالف جمهوری اسلامی دارند، هنوز توضیح نمی دهد که حلقه گمشده در میان این خانواده که قادر باشند لباس "قربانیان انقلاب ۵٧" را برای همیشه از تن برکنند و به یک زندگی معمولی، چه سیاسی و چه غیرسیاسی باز گردند، نمی دهد!
پرداختن به این سوال که چگونه در "بعد شخصی" کسی چون "رضا پهلوی" و "خانواده او"، کودکان و نوجوانان و وابستگان آنها، که نه تنها شرکتی در تاریخی که پدر و پدربزرگ و مادر و مادر بزرگشان در آن دخالت داشتند ندارند، اینگونه در دفاع از آن به صحنه می آیند، موضوع این نوشته است. اینکه کسانی که اساسا ریشه و آشنایی با جغرافیای سیاسی و اجتماعی ایران ندارند، و بیش از هرکس رضا پهلوی، که خود میداند که نه میخواهد و نه قادر است بر جامعه ایران حکومت کند و نه هرگز داعیه آن را داشته است، کسی که دهه ها به زندگی "بدور از جنجال" در حاشیه جریانات سیاسی "دلخوش" بود و راضی، چگونه به کرسی رهبری نئوپهلویسم، یک گروه و باند راست افراطی، فاشیست و قوم پرست طرفدار حمله نظامی به زیرساخت های ایران و یارغار نتانیاهو تبدیل میشود، موضوع این نوشته است و میتواند به درک وضعیت رضا پهلوی و "خانوادگی" شدن نئوپهلویسم کمک کند.
چگونه این "خانواده" از کسانی که مشغول کار و تحصیل و نگهداری از فرزندان بودند، همگی، پیر و جوان و کودک و نوجوان، ناگهان به موجودات تشنه قدرتی تبدیل میشوند که بسرعت اشتهای قرار گرفتن بر فراز سر نود میلیون مردم در ایران را دارند! چگونه عناصر نمایشات کمیک و "کارتونی" و "دیزنی لندی" مراسم های "شاهانه" در خارج از کشور میشوند!
این صحنه کمیک و به اعتقاد من در بعد شخصی تراژیک، از نظر "سوخت ساز درونی" و تعیین کننده، ما را به عنصر کلیدی آن، فرح دیبا، یا فرح پهلوی می رساند. *
اینکه رضا پهلوی که نه میخواست و نه می توانست در این جلد ظاهر شود، گذشته خانوادگی را بهانه احیا حکومت پدر کند و بعنوان کاتالیزور سناریو سیاه و تخریب ایران ظاهر شود، ما را به "ملایم" ترین عنصر این خانواده یعنی به "فرح دیبا" و عشق و علاقه و شیفتگی او به حفظ مقام "ملکه" ای می رساند! کسی که همواره با اتخاذ مواضع "میانه" رو، پشت سر عنصر خشن و قدرتمندی چون همسر و پسری که به زور تبلیغات "آماسیده" و "قدرتمند" شده است، حمایت بی دریغ خود را پنهان میکند.
کسی که در راس هرم خانوادگی قرار میگیرد که پس از سقوط حکومت شوهر، هرگز از آن گذشته "عبور نمی کند"! همچنان میخواهد "ملکه" و "شهبانو" ایران بماند! محیط پرورشی کودکان خانواده که نقشی در حاکمیت فرح و محمد رضا ندارند، نمی توانسته است محیطی برای عبور از آن گذشته و تلاش برای ادامه زندگی در شرایط جدید باشد. امری که تراژدی های شخصی و آسیب های عمیقی به زندگی کودکان این خانواده می زند. اما فرح دیبا، دختر جوانی که همه جاه طلبی های شخصی خود در کسب حرفه معماری و ... را فدای شانس رسیدن به مقام "ملکه ایران" میکند و حاضر میشود همه چیز، حرمت و کرامت شخصی ش را با این امتیاز معامله کند، با ازدواج با مردی بیست سال از خود بزرگ تر، در بعد شخصی کم مایه تر از خود، مقام "ملکه ای" را کسب میکند، بشرطی که "پسر بزاید" و شانس "زایش پسر" برای "ملکه" شدن و "ملکه" ماندن، به او کمک میکند. پس از سقوط حکومت همسر و نظام شاه و ملکه ای، بقول خودش همچنان علاقمند است "شهبانو" صدایش بزنند! چرا که بیست سال "شهبانوی" ایران بوده است!
کسی که اگر"شاه" او را در مقابل دوربین خبرنگار خارجی تحقیر میکند که "زن عقلش از مرد کمتر است" و به این دلیل "تاجگذاری" فرح "نیابتی" است و ابزاری برای حفظ مقام "پسر"، تلاش میکند با در اختیار گرفتن حوزه جانبی فرهنگی و اجتماعی میدان فعالیت "مدنی" برای خود ایجاد کند.
به این ترتیب فرح دیبا، دختر جوان "بلند پرواز" به مقام فرح پهلوی و ملکه و شهبانو "پسرزا" پرواز میکند! کسی که انقلاب ۵٧ سیر پرواز او به اوج و نشستن بر تخت "به نیابت از پسرش" را از او میگیرد! کسی که همه شواهد نشان میدهد هرگز حاضر نشد از آن گذشته عبور کند و فرزندانش را در مهاجرت و تغییر موقعیت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، همچون میلیون ها میلیون از خانواده هایی که به ناخواسته جابه جا میشوند، به سوی یک زندگی تازه هدایت کند.
کسی که به "رضا پهلوی" تلویحا این اعتماد به نفس را میدهد که او، بعنوان "شهبانو" و "سرمایه آن گذشته" میتواند، شرایطی که چهل سال پیش به دلیل انقلاب مردمی که حکومت شوهرش را نمی خواستند را از دست داد، را احیا کند.
فرزند، نه شجاع و نه "بلند پرواز" و نه توانا، باید برای خدمت به حفظ و گسترش مقام "ملکه ای" مادر به اندازه کافی چراغ سبز، دریافت کرده باشد تا بتواند خود و همه اعضا بزرگ و کوچک خانواده اش را بار دیگر به همان باطلاقی بکشاند که خود و خواهران و برداران و سایر اعضا خانواده کشیده شدند.
زندگی تراژیک این خانواده که امروز شاهدیم تعداد بیشتری از کودکان و "عروسکان" خیمه شب بازی های کودکانه شان، در نقش "شاهدخت" ها و"والاحضرتین" و "اعلاحضرتین" بی تاج و تخت و بدون کشور در مقابل دوربین ها قرار میگیرند، کسانی که به فراخور نیاز "نئوپهلویسم" اینجا و آن جا، رو به جامعه ای "پیام" میدهند و "رهنمود" صادر میکنند، رقت بار است. میتوانند رویشان را از جامعه ای که این "عروسک بازی" ها را به سخره میگیرد برگردانند! اما نمی توانند هرگاه "نخواستند" به نقطه ای که از آنجا به سراشیب تراژدی دیگری پرتاب شدند، بازگردند!
شکست امروز پروژه "نئوپهلویسم" در جنبش راست افراطی، فاشیستی و باند سیاهی ایران، برای کمک به نتانیاهو و ترامپ در فراهم کردن تدارکات تبلیغاتی - سیاسی برای حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، ترکش های شخصی ترسناکی برای اعضا خانواده پهلوی خواهد داشت.
اما اگر عروج و افول "نئوپهلویسم"، یا فرقه "پهلوییان"، با نقش "معنوی" و خجولانه "شهبانو" سابق، که امروز بعنوان یک فرقه و باند سوخت و ساز میکنند، از نظر شخصی و خانوادگی تراژیک باشد و از نظر اجتماعی کمیک، از نظر تاثیرات آن بر جامعه ایران مخرب، بازدارنده و ضدمردمی است. از نظر سیاسی، علیرغم همه مصائب شخصی و خانوادگی این فرقه، سوخت و ساز و عملکرد سیاسی شان، تا امروز آسیب های جدی به صف آزادیخواهی و برابری طلبی در ایران و در خارج از کشور زده است.
اگر برای برخی محققین، سوخت و سازهای خانوادگی این فرقه، میتواند موضوع رمان های تراژیک و "درام" های فردی باشد، برای جنبش های سیاسی مترقی، مردمی و آزادیخواه، تنها موضوع داستان سوخت ساز انگل هایی است که بر پیکر هر جامعه ای، بیمار یا سالم، می افتد و میتواند موجب مرگ آن شود. داستان انگل هایی است که باید با آسیب ها و خطرات آن مقابله کرد. انگل هایی که مهمترین سرمایه سیاه ترین نیروها علیه زندگی و امنیت بیش از نود میلیون انسان و علیه جنبش آزادیخواهانه آنان در ایران شدند. کسانی که توسط دست راستی ترین و فاشیست ترین قدرتهای جهانی، به جان مردم ایران انداخته شدند.
* از جمله اظهارات سیاسی "مستقلانه" فرح پهلوی، در مورد ایران قرن بیست و یکم، قریب پنجاه سال پس از سقوط حکومت همسر، و در گفتگو با رادیو فردا مرداد ١٤٠٣
"ملکه پیشین ایران همچنین اعلام کرد که اوضاع این روزهای ایران و منطقه او را به یاد گفتهای از همسرش، محمدرضا شاه پهلوی، میاندازد که بعد از خروج از ایران گفته بود منطقه دیگر روی آرامش را نخواهد دید"
١٤ ژوئن ٢٠٢٦
