سیاست حزب در قبال جدال ائتلاف ٦ جریان کردی و جمهوری اسلامی و بمباران اردوگاههای این جریانات، عکس العمل "طبیعی" و قابل انتظار جریانات قوم پرست و ناسیونالیست های کرد، را بدنبال داشت. بار دیگر فحاشی ها، حکمت ستیزی ها و کمونیسم ستیزی ها و خط و نشان کشیدن ها از جانب این طیف، که قابل انتظار بود و امری مربوط به تاریخ رابطه جریانات راست و ناسیونالیست با چپ و کمونیسم در کردستان ایران است، در فضای رسانه های مجازی و میدیا و .. براه افتاد.
این نوشته نمی خواهد به حملات ناسیونالیسم کرد به کمونیسم در کردستان ایران، پاسخی بدهد. این جدال تاریخی مملو از پراتیک مبارزاتی، جنگ نظامی، کوهی از ادبیات در مورد همه شاخه های آن، از ناسیونالیست های "خجالتی" تا "قوم پرستان" متحد ارتجاع های منطقه ای و جهانی، که خواهان تبدیل ایران به یوگسلاوی و میدان جنگ اقوام و مذاهب هستند، دارد. این نیروها اما امروز موقعیت کاملا متفاوتی دارند. حملات امروز آنها نه از سر قدرت و "امتیاز" احیانا اجتماعی یا سیاسی، که بیش از هر زمان دیگری ناشی از شکست شان در اجرای پروژه های مخرب در کردستان ایران و استیصالی است که امروز به آن دچار شده اند.
در جریان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، این طیف (شش جریان کردی)، پا را از تعلق سیاسی- نظامی و امنیتی به قدرت های ارتجاعی جهانی و منطقه ای، فراتر گذاشتند. این نیروها عملا بعنوان نیروهای نیابتی یکی از دشمنان، "غیر خودی" و "خارجی"، جامعه ایران به بهانه "جنگ با دشمن داخلی"، عمل کردند و نیروهای "پیشمرگ" خود را بعنوان پیاده نظام آمریکا و اسرائیل آماده ورود به جنگی کردند که یک سوی آن جمهوری اسلامی است و سوی دیگر آن اسرائیل و آمریکا که جامعه نود میلیونی ایران را بمباران میکنند. این پروژه سناریو سیاهی و مخرب "مستقل از دلایل آن" شکست خورد! این ائتلاف موفق نشد نقش خود را تا انتها ایفا کند! این جریانات شکست خوردند و حمله امروز آنها به کمونیسم در کردستان از سر این شکست و استیصال و تلاشی برای "چرخاندن" فرمان به سوی "بازگشت" به "آغوش گرم" همه با همی "کردایتی" است! اعلام اینکه "راه حل ما همیشه سیاسی بوده نه نظامی"، تلاشی است برای "بازگشت بی سوال و جواب" که جامعه کردستان از آنها نمی پذیرد. این از جنس همان اتفاقی که برای جریان نئوپهلویسم، پس از شکست شان در به پیروزی رساندن "انقلاب شیروخورشید" و "رژیم چنج"، صورت گرفت و جامعه ایران مشغول حسابرسی از عملکرد این اپوزیسیون ارتجاعی است.
اما در گرما گرم این رویدادها، موضع حزب ما، مبنی بر اینکه عملیات های بین جمهوری اسلامی و این نیروهای نیابتی جنگ و جدال ما و مردم آزادیخواه نیست، آب در لانه مورچگان بخشی از چپ آشنا، اساسا چپی که از کمونیسم کارگری جدا شده است، چپی که هیچگاه بند ناف خود را از ناسیونالیسم نبرید و کماکان "کردایتی همه با هم" از هزاران روزنه آن بیرون میزند، براه انداخت. چپی كه با حمله به ما می کوشد دوری و ضدیت خود با ما را به یاران و همراهان امروز خود نشان دهد و در میانشان "خودی" حساب شود.
قلم فرسایی فعالین این جریانات در نقد حزب حکمتیست (خط رسمی) در این مورد را اگر بخواهیم بطور فشرده لیست کنیم از این قرار است: انتقاد از "عدم انجام وظیفه" از جانب ما، بعنوان یک نیروی آزادیخواه در محکوم کردن هر حمله ای به اپوزیسیون از طرف جمهوری اسلامی!، "برخورد غیر انسانی به بمباران اردوگاه پناهندگان"!، "آتو دادن به احزاب ناسیونالیست کرد در حمله به کمونیستها"!، "این سیاست عملا به معنی باز گذاشتن دست جمهوری اسلامی در تعرض به هر نیرویی در اپوزیسیون است"!، "عدم درک و تفاوت قائل شدن میان تصمیم به ایفای نقش نیروی نیابتی با اجرای این تصمیم"!، زیر پا گذاشتن "پرنسیب های اپوزیسیونی"! و بالاخره با اضافه کردن "چاشنی"های عوام فریبانه ای چون "چپ ضد امپریالیست" و "محور مقاومتی" و پرتاب این عناوین به حزب، فعالین ما و هر کسی که "جسارت" کرده و به این نیروها و این تلاش نه گفت!
این نوشته جوابی به این "نقدها" و بر متن آن پرداختن به چرایی این نقدها، تاریخ و ریشه اختلاف ما با این چپ در بنیادهای اجتماعی، جنبشی و سیاسی و فکری است.
این طیف از جریان تقوایی، که عملا دستگاه تبلیغات جنگی امریکا-اسرائیل است، تا چپی که اساسا در حاشیه این جریان زندگی میکند، و خجولانه از این جنگ حمایت کرد و خود را برای تضعیف جمهوری اسلامی در اثر جنگ و فراهم آمدن زمینه برای چیدن "محصولات شیرین" آن آماده می کرد، را در بر میگیرد.
ما دگردیسی کامل جریان اصلی این طیف، جریان تقوایی، از یک جریان "ضد رژیمی" به جریانی راست و پرو ناتویی و سپس به یک جریان متعلق به کمپ سناریوی سیاهی، را به تفصیل در مقاطع مختلف نشان داده ایم. دگردیسی، که از طرفداری از هخا و هضم شدن در جنبش سبز آغاز شد و به آتش بس با بورژوازی و آشتی با رفسنجانی و همه شاخه های اپوزیسیون راست ارتجاعی، به دلیل داشتن "دشمن مشترک"، جمهوری اسلامی و ضدیت با ولایت فقیه، کشیده شد، را بارها و بارها در سیاستها و عملکرد تاریخی این جریان در مقابل چشمان جامعه قرار دادیم.
طرفداری رسمی رهبری این جریان از "دخالت بشردوستانه" امریکا در لیبی و سوریه به نام "کمک به انقلاب"، دفاع آن از کشتار مردم بیگناه فلسطین به نام "جنگ با اسلام سیاسی"، دفاع شان از حمله نظامی امریکا- اسرائیل به ایران به نام "کمک به انقلاب مردم علیه جمهوری اسلامی" و دفاع علنی شان از "تروریسم بشردوستانه" اسرائیل به نام "مبارزه با اسلام سیاسی"، تبدیل شدنشان به دستگاه تبلیغات جنگی امریکا و اسرائیل و عملا تشکیل بلوکی با باندهای فاشیست کرد، آنهم پس از افشا شدن همکاری این باندها با دولت اسرائیل و استفاده از آنان در پروژه از هم پاشیدن شیرازه جامعه به نام "رژیم چنج"، راهی است که این جریان طی کرده است و امروز نه ناسیونالیست "چپ" که به فرقه و جریانی همچون همان شش جریان کردی و مجاهد تبدیل شده است.
بیهوده نیست یک عضو رهبری این جریان اعلام میکند "ما اگر اسلحه داشتیم در کنار ائتلاف شش جریان کردی میجنگیدیم". و همزمان لشکر سایبری شان، ما را به دلیل محکوم کردن همکاری این احزاب با دولت اسرائیل و اعلام اینکه جنگ این دو، جنگ "دشمن داخلی" (جمهوری اسلامی) و نیابتی های "دشمن خارجی" (اسرائیل و آمریکا)، جنگ ما و مردم آزادیخواه نیست، مفتخر به "چپ محور مقاومتی" میکنند، تا با انداختن پرتو این "ضد نورافکن" ارتجاعی، حقایق تاریخی و عمیقی که به موضع حزب ما گره خورده است، از چشمان جامعه پنهان بماند!
این "پاتک" ها تلاشی است برای اینکه اجازه دهد شش جریان کردی بازنده در جدال دو ارتجاع، به آغوش گرم "جامعه" بازگردند و کسی از آنها حسابرسی نکند! برای اینکه حرکتی از سوی جامعه کردستان، از جنس همان حسابرسی که در سراسر ایران از شاخه غیر کردستانی آنها، از رضا پهلوی می شود، شامل "قدرت های کردایتی" نشود! تلاشی که میخواهد به اصطلاح با تحمیل "انزوا" به ما، شکست سیاست ها و استیصال این جریانات را لاپوشانی و "چرخش" بی سروصدا و فرصت طلبانه این نیروها را ممکن کند. امری که ممکن نشد و موضع حزب ما، وسیع تر زیر نورافکن "حقیقت یابی" جامعه قرار گرفت و با استقبال روبرو شد.
تکلیف این چپ ارتجاعی روشن است. برخوردشان به جنگ، به سناریوی سیاه، به نیروهای این سناریو، اشتهایشان برای ایفای نقش در چنین سناریویی، آنهم به نام کارگر و کمونیست، قابل پیش بینی بود.
در این میان حملات طیف دیگری از چپ، اساسا دوستان قدیمی ما که پس از جدایی از حزب حکمتیست (خط رسمی) دچار نوعی "بی هویتی" شده و مدتها است سرگردان و بی افق در مراحل اولیه دگردیسی جریان تقوایی، بعنوان بستر اصلی چپ ضد کارگری و ارتجاعی، درجا میزنند و عملا در حاشیه آن سوخت و ساز می کند، قابل توجه است.
پرداختن به "نقد" های این بخش، که نه قرار است کسی را قانع کند و نه تغییری در صف بندی ها بدهد، بهانه گیری هایی که اساسا برای قبولاندن موضع "خجالتی" و "متزلزل" خود به بدنه و اعضا سازمان شان و تلاشی برای یافتن "فرمولی" جادویی برای دفاع خجولانه از این نیروهای نیابتی است، دریچه ای است برای نشان دادن فاصله و تفاوتهای عمیق کمونیسم با چپ بی هویتی است که پا در مسیری گذاشته که آزمایش پس داده است.
ترجیع بند تمام منتقدین ما، از جریان تقوایی تا این چپ و عناصر و فعالین منفرد آن، این است که حمله جمهوری اسلامی به یک نیروی اپوزیسیون باید بدون قید و شرط محکوم شود. در منطق این چپ اینکه این اپوزیسیون چه رابطه ای با جامعه، با مردم و زندگی و آزادی سعادت آن دارد، اینکه این اپوزیسیون در جدال میان قدرتهای ارتجاعی، از ایران تا امریکا و اسرائیل، تماما مهره یکی از این قطبها شده است، اینکه این اپوزیسیون بخشی از توطئه و سناریوی ارتجاعی و خونینی است که علیه یک جامعه چند ده میلیونی تدارک دیده شده، اینکه این توطئه از جنس تحرکات اپوزیسیون های ارتجاعی، مخرب و دست ساز در عراق و لیبی و سوریه و افغانستان است، اینکه "سپاه کرد"، "گارد جاویدان" و "ارتش آزادیبخش ایران" قرار است هسته اصلی تشکیل "ارتش آزاد ایران" و "جبهه النصر" باشند، اینکه این اپوزیسیون خطرناک و مخرب است و به اندازه جمهوری اسلامی ارتجاعی است، مطلقا نقشی ندارد.
اینکه "چاشنی" مین ها و بمب های ذخیره شدن انفجاری این جریانات علیه مردم و جامعه در ایران هنوز کشیده نشده است! اینکه بمب ها و مین های آنها به اندازه مین ها و بمب های جنایات عظیم جمهوری اسلامی هنوز منفجر نشده است! اینکه هنوز به اندازه جمهوری اسلامی به جامعه "خون نپاشانده اند"! برای کسی که میخواهد در شکل دادن به آینده ایران طرف مردم و جامعه و آزادیخواهی و برابری طلبی را بگیرد، تفاوتی در تشخیص ماهیت آنها و تعریف رابطه با آنها ندارد. این در عراق و لیبی و سوریه و افغانستان صادق بود و به طریق اولی در ایران، از کردستان تا بلوچستان و زاهدان و خوزستان و تهران هم صادق است.
منطق "دشمن دشمن من دوست من است"، منطق حاکم بر این چپ است. موضع و سیاست این خانواده، علیرغم سایه روشنهای آن، در رابطه با هر واقعه ای در جهان تابعی از رابطه آن اتفاق با جمهوری اسلامی است.
این چپ در جنگ اوکراین، با تکرار استدلالهای اتاقهای فکری غرب و زیر فرش کردن معضلات و کشمکشهای بین المللی و نقش ناتو در دامن زدن به این بحران، با چشم پوشی از وجود و نقش نیروهای فاشیستی چون آزوف در اوکراین و .... نه صرفا به دلیل آغاز رسمی این جنگ از طرف دولت روسیه و ماهیت این دولت، که اساسا به دلیل رابطه دوستانه روسیه با "دشمن اصلی" یعنی جمهوری اسلامی بود. پرو غربی بودن این چپ در هر رویدادی در جهان از سر کشمکش غرب با جمهوری اسلامی، دشمن اصلی، است نه از سر "دموکراسی خواهی" یا احیانا از سر حمایت از ارزشها و فرهنگ غربی!
موضع و سیاست این خانواده، در رابطه با کشتار مردم بیگناه فلسطین به بهانه حمله اکتبر حماس، باز علیرغم سایه روشنهای آن، از حمایت تا سکوت در مقابل این کشتار و تکرار پروپاگاند دولتهای غربی که این جنگ "جنگ حماس و اسرائیل" است، سکوت در قبال جنبش جهانی دفاع از مردم فلسطین یا محکوم کردن علنی آن به بهانه اینکه این اعتراضات "دفاع از حماس است" و شركت در آن "خدمت به جمهوری اسلامی است"، استدلالی که دولتهای غربی برای جنایی و غیر قانونی کردن این جنبش انسانی هنوز به کار میبرند، نه به دلیل ضدیت اینها با "تروریسم"، "تروریسم اسلامی" یا "اسلام سیاسی"، که اساسا به دلیل رابطه جمهوری اسلامی با حماس و "محور مقاومت" است. جمهوری اسلامی خود را مدافع مردم فلسطین می داند و این چپ مردم فلسطین را دو دستی تقدیم حماس و اسلام سیاسی کرده و سلاخی کردن آنان را مجاز میکند.
این خانواده ضد تروریسم، حتی نوع اسلامی آن نیست! با نوع خاصی از تروریسم، اسلامی یا غیر اسلامی آن، مشکل دارد. در آغاز سناریوی سیاه در سوریه این چپ با تروریسم اسلامی در سوریه، که امروز یا تماما به خدمت ترامپ در آمده اند یا رسما به بارگاه میلیتاریسم غرب پذیرفته شده اند، مشکلی نداشت. برعکس آن را بعنوان اپوزیسیون اسد، متحد جمهوری اسلامی، اساسا تروریست نمیدانست. رابطه این تروریسم با جمهوری اسلامی تعیین میکند که این و یا آن سازمان و رگه تروریستی"خوشخیم" است یا "بدخیم" و قابل محکوم کردن است یا نه!
ترور اسماعیل هنیه، یکی از شخصیتهای جنبش اسلامی، و برخورد این چپ با آن نمونه بارز دیگری است. ترور هنیه توسط اسرائیل در تهران، در گرماگرم نسل کشی ده ماهه اسرائیل در غزه، به بهانه عملیات ۷ اکتیر حماس که جهانی علیه آن بپاخواسته بود، سوت آغاز گسترش عملیات های نظامی در ایران و نوع بخصوصی از عملیات های نظامی اسرائیل در ایران را به صدا در آورد. ما با محکوم کردن این ترور و عملیات ها، تلاش کردیم جامعه ایران صدای این سوت را بشنود!
در مقابل تلاش ما، اپوزیسیونی که در انتظار نقش نیابتی خود برای اسرائیل بود، تا نقش "فالانژیست های ایرانی" را علیه مدنیت در ایران ایفا کند، با این استدلال که هنیه "دوست" و "متحد" جمهوری اسلامی است و اسرائیل دشمن آن، برای این ترورها هورا کشید! همان نوزادی که دوسال بعد از ترور هنیه، به مقام شامخ "مرسی ترامپ" و "مرسی بی بی" برای بمباران تهران و مشهد و شیراز رسید. اینکه این ترور سرآغاز چه پروسه و روندی است، اینکه ترور کننده چگونه مهر خود را به سیر رویدادهای پس از آن میزند، رویدادهایی که تماما علیه زندگی نود میلیون انسان در ایران و صدها میلیون انسان دیگر در جهان می شود، معیار نیست! محکوم کردن یا نکردن این تروریسم، با شاقول دوستی و دشمنی با جمهوری اسلامی اندازه گیری میشود.
ما با محکوم کردن گسترش حملات نظامی و تروریستی اسرائیل به ایران، درست در گرماگرم قتل عام در غزه و کشتار و نسل کشی اسرائیل از مردم فلسطین، سوت این خطر و گسترش این جنگ تروریستی و ارتجاعی به ایران را به صدا در آوردیم! این هشدار اما از طرف هواداران خجول گروه های نیابتی، "فالانژیست ها" و "جبهه النصر" های آتی ایران، تحت عنوان "تسلیت" گفتن برای ترور هنیه و "تبریک" گفتن برای قربانی شدن "پیشمرگان" احزاب کردی، نشخوار می شود!
از این چپ مهجور و سرگردان که اصرار دارد خود را به کمونیسم حکمت آویزان کند باید سوال کرد تفاوت محکوم کردن ترور هنیه، بعنوان تروریسم دولتی اسرائیل با محکوم کردن ربودن اوجالان بعنوان تروریسم دولتی ترکیه چیست؟ جز اینکه یکی از رهبران جنبش ناسیونالیستی کرد است و دیگری یکی از رهبران جنبش اسلامی؟ جز اینکه در مرام این جریان یکی "خودی" است و دیگر نه!!
در مرام این رگه، ترور دانشمندان غیر نظامی در ایران محکوم نیست، چون "ضربه به جمهوری اسلامی" و "تروریسم بشردوستانه" است. تهدیدات ترامپ و نتانیاهو به ترور سران جمهوری اسلامی نشانه "قدرت" این دو و تهدیدات متقابل جمهوری اسلامی عین تروریسم است. این تناقض در سیاست نیست. این یک سیاست روشن در حمایت از هر ارتجاعی و اساساً در كمپ ناتو، تحت لوای "ضدیت با جمهوری اسلامی" است!
این خانواده برخلاف پز و لفاظی های اش ضدیتی با اسلام سیاسی ندارد، با نوع خاصی از اسلام سیاسی مشکل دارد، نوع جمهوری اسلامی آن. فراموش نکرده ایم که جریان مادر، جریان تقوایی، از جبهه النصر، یکی از وحشی ترین جریانات اسلامی، بعنوان "جنگجویان آزادی" نام میبرد و از مبارزات "آزادیبخش" آن علیه بشار اسد، متحد جمهوری اسلامی، حمایت می کرد و چپ حاشیه جریان مادر هم در بهترین حالت در مورد آن سکوت کردند. اینها زمانی دست محکوم کردن داعش زدند که داعش در مقابل سازندگان خود، ناتو، پا از گلیم خود درازتر کرد و دیگر سکوت در برابر توحش و جنایات این جانیان غیر ممکن شده بود. در سوریه محک و مبنای تعیین سیاست این چپ نه خون پاشیدن به اعتراضات مردم که رابطه دولت سوریه و اپوزیسیون ارتجاعی آن با جمهوری اسلامی بوده و هست.
در نسل کشی در فلسطین هم رادیکالترین اعضا این خانواده زمانی صدایشان در آمد که دیگر انکار کشتار ممکن نبود. به ادبیات شان نگاه کنید، سازمان عفو بین الملل نسبت به این جنایت از این خانواده مهجور حساس تر بود! میدیای غیر رسمی در مقایسه با این چپ نسبت به ابعاد جنایات دولت اسرائیل علیه مردم بیگناه فلسطین عکس العمل بیشتر و انسانی تری نشان میدهد. حتی رئیس سازمان ملل سریعتر و بیشتر از رهبری این خانواده این جنایت را محکوم کرد. این خانواده، که سنگ "ضدیت با اسلام سیاسی" را به سینه میزند تظاهرات های چند صد هزار نفری علیه این کشتار را، با انگ "پرو حماسی" بودن، رسمی یا غیر رسمی بایکوت کردند و حتی برای خالی نبودن عریضه، حاضر نبودند یک پیکت چند نفره در دفاع از مردم فلسطین در ده کوره ای در اروپا به راه بیندازند. البته امروز کاسه داغ تر از آش شده و به لفاظی های "محکوم میکنیم" خود را یکی از "فعالترین نیروهای مدافع" مردم فلسطین قلمداد میکنند. فرصت طلبانه شعار "جنگ تروریستها"، برای توجیه سکوت خود در مقابل نسل کشی مردم فلسطین، را زیر فرش کردند و با پرچم "ضدیت با جنایات اسرائیل" بعنوان صاحبخانه جنبش جهانی دفاع از مردم فلسطین به میدان می آیند. ظاهرا اپورتونیسم و ریاکاری این خانواده حد و مرزی ندارد.
زمانی که ما این فاکت ها را بعنوان پیشینه این چپ، و نشان دادن بنیادهای عمیق تر سیاست امروزشان در رابطه با ائتلاف جریانات کردی، یادآوری میکنیم، به ما خرده میگیرند و گلایه میکنند که چرا شما همه چیز را به فلسطین و کشتار مردم آن ربط میدهید؟ موضع ما در قبال جدال جمهوری اسلامی و "ائتلاف کردی" چه ربطی به مسئله فلسطین دارد. این چپ چنان در دنیای محدود و ملی خود غرق شده که قادر به دیدن این واقعیت نیست، که آزادی مردم فلسطین و نسل کشی و پاکسازی قومی مردم فلسطین توسط دولت اسرائیل، مهر خود را بر جهان امروز، بر موقعیت دولتها و قدرتهای جهانی، بر مشروعیت این دولتها، بر مشروعیت نهادهای بین المللی و بالطبع به موقعیت و رابطه احزاب و نیروهای سیاسی با مردم در سرتاسر جهان، منجمله ایران، زده است. بی تفاوتی و عدم حساسیت در مورد این نسل کشی که خطر گسترش آن به ایران و کشورهای بیشتری در منطقه و در جهان امروز بیش از هر زمانی از تئوری به نقشه های نظامی برای اجرا تبدیل شده است، حمایت ضمنی از تکرار آن در ایران و سایر کشورهای منطقه است. سکوت در مقابل این جنایت به بهانه "ضدیت با جمهوری اسلامی" بیشترین خدمت را به جمهوری اسلامی برای ریاکاری در انظار جهانیان و سوءاستفاده از مصائب مردم فلسطین برای شستن دست های خود از جنایاتی که در حق مردم ایران میکند!
به "تقدس" اپوزیسیون جمهوری اسلامی برگردیم. سیاوش دانشور با تزی ظاهرا مارکسیستی و "محکم"، که قرار است هر انسانی را وادار به فکر و تعمق کند، به جدال ما آمده است. تز مشعشع "پرنسیب اپوزیسیونی"!!
دانشور میگوید:"محکوم کردن حکومت برای ارتکاب جنایت یک پرنسیپ قدیمی اپوزیسیونی است و تابع "مواضع اخیر ناسیونالیستها" نیست."! به این مغلطه که گویا ما به دلیل "مواضع اخیر" این باندها، موشک باران اردوگاههای آنها را محکوم نکرده ایم، نه به دلیل وارد شدنشان در جنگ و تبدیل شدنشان به نیروی نیابتی اسرائیل و بدلیل اینکه جدال این باندها با جمهوری اسلامی، مانند جنگ امریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی جنگ ما و مردم ایران نیست، نمیپردازیم. ما با این سنت مغلطه کاری آشنا هستیم. نگاهی به این تز و "پرنسیب" من در آوردی، "پرنسیب اپوزیسیونی"، بیندازیم.
سوالی که این چپ و سخنگویان اش باید قبل از سرهم بندی کردن این تز به آن جواب دهند، این است که آیا این "تز" شامل همه اپوزیسیون میشود و "اپوزیسیون شمول" است؟ اگر آری چرا تهدیدات مجاهدین در فرانسه و آلبانی، از طرف جمهوری اسلامی را محکوم نمیکنید! چرا پرونده قضایی ساختن جمهوری اسلامی علیه تعدادی از سران باندهای کرد محکوم است! اما پرونده قضایی درست کردن علیه رضا پهلوی محکوم نیست؟ چرا به این "تعرض به اپوزیسیون" اعتراضی ندارید و آنرا محکوم نمیکنید؟ چرا در این مورد "پرنسیب اپوزیسیونی" تان را در طاقچه میگذارید؟ رضا پهلوی و مجاهد "اپوزیسیون" نیستند؟ "خودی" نیستد و شامل این "پرنسیب" نمیشوند یا در لیست دوستان جنبشی تان قرار نمی گیرند؟
چرا شما منتقد همکاری رضا پهلوی با دولت اسرائیل و کمک مالی گرفتن از دولت اسرائیل و محافظه کارترین و جنگ طلب ترین جناح ها در امریکا، منتقد همکاری مشاورین رضا پهلوی با وزارت جنگ اسرائیل و موساد هستید و آن را محکوم میکنید! چرا مجاهدین و همکاری شان با موساد محکوم است! اما زمانیکه سران باندهای فاشیست کرد اعلام میکنند با همان جناح محافظه کار و جنگ طلب امریکا در گفتگو هستند، زمانی که حتی میدیای رسمی از همکاری و توافقات این جریانات با دولت اسرائیل مینویسند، مهر سکوت بر لب میزنید! "پرنسیب اپوزیسیونی" تان حکم میکرد سکوت کنید؟ علنی شدن این واقعیات هم "تعرض به محیط فعالیت اپوزیسیون" است؟ چرا "پرنسیب اپوزیسیونی" شما و دفاع تان از "محیط فعالیت اپوزیسیون" فقط شامل گروههای قومی كرد میشود؟
چرا زمانیکه رضا پهلوی و مریم رجوی خواهان حمله نظامی می شوند به سرعت محکوم می کنید اما زمانی که حسین یزدان پناه، رهبر یکی از باندهای مورد حمایت شما، در پاسخ به پرسشی درباره لزوم تسلیح گروههای کرد توسط تلآویو، صراحتا اعلام کرد: "امنیت ملی اسرائیل و ملت کرد ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارد. بنابراین، چنین پشتیبانی و حمایتی نه تنها به نفع ملت کُرد است، بلکه مستقیما در خدمت منافع استراتژیک خود اسرائیل نیز خواهد بود"! زمانی که رسما خواهان اعلام منطقه پرواز ممنوع شدند تا نیروی شان وارد کردستان شود! زمانیکه عبدالله مهتدی میگوید: "در صورت حمله نظامی اسرائیل و امریكا به ایران احتیاجی به نیروی پیاده نظام نیست و آن را مردم ایران تامین می کنند"، زمانیکه میدیای رسمی در اسرائیل نقشه دولت اسرائیل برای استفاده از این جریانات در تقابل خود با جمهوری اسلامی را علنی کرده است! زبانتان بسته است! آیا این استاندار دوگانه ناشی از "پرنسیپ" کمونیستی شما است یا از "پرنسیپ" "چاقو دسته خودش را نمی برد" و برادری تان با "ملی گرایی" و "قوم پرستی" کردایتی تان!
"تئوریسین" سانتی مانتال ما، نمی گوید چرا تلاش رضا پهلوی و فاشیستهای آریایی در آلوده کردن فضای سیاسی در ایران به بهانه "تمامیت ارضی" محکوم است، و البته مرحمت فرموده و تلویحا ما را هم ردیف آنها قرار میدهد، اما تلاش باندهای فاشیست کرد در قومی کردن فضای سیاسی در کردستان و ایران محکوم نیست! چرا لمپنیسم صف نئوپهلویست ها، چه در خیابان و چه در میدیای اجتماعی از جانب شما محکوم است! اما لمپنیسم فاشیستهای کرد و تهدید کمونیستها به "انتقام" محکوم نیست؟ "پرنسیب" مقابله با "تعرض به محیط فعالیت اپوزیسیون" شامل مقابله با تعرض فاشیستهای کرد به کمونیستها نمیشود؟
چه تفاوتی هست میان یکی از سخنگویان رضا پهلوی که میگوید "ژاپن بدون بمب هسته ای کشوری دموکراتیک نمیشد"، با مهتدی که میگوید "جنگ دوم و نمونه ژاپن نشان داد بمب هسته ای می تواند به رشد دموکراسی کمک کند"؟ چرا اولی محکوم است و دومی صرفا "قابل انتقاد"! اولی حاکی از فاشیست بودن این جریان و شخص سخنگو است و فراخوان طرد و منزوی کردن این جریان را میدهید و از کنار دومی با سکوت یا کمی غرولند میگذرید و کمترین تاثیری در تبیین و سیاست شما در رابطه با این باندها نمیگذارد؟
چرا به راحتی پرونده و سابقه مشاورین رضا پهلوی و ریشه آنان در اصلاح طلبان درون حکومتی را میبینید، همکاری های مجاهدین با موساد و امریکا را می بینید اما علاقه ای به کشف ریشه و نحوه شکل گیری باندی تبهکار مانند پاک و پژاک ندارید! و حتی پرونده سیاه باند مهتدی در برنامه ریزی ترور رهبری احزاب سیاسی، دست زدن به ترور مخالفین درونی خود کمترین تاثیری در حمایت تان از این نیروها ندارد؟ این برنامه ریزی ها و ترورها صرفا "مواضع" اند؟ چه تفاوتی میان مجاهد بعنوان یک فرقه ضد اجتماعی و سناریوی سیاهی با باند زحمتکشان و پاک و پژاک وجود دارد؟ چه تفاوتی میان یک نیروی بورژوایی کرد با غیر کرد، که هردو کمر به ایفای نقش در سناریوهای ارتجاعی علیه مردم ایران بسته اند، وجود دارد جز اینکه لقب یکی "آقا" است و دیگری "کاک"؟
مسئله نه سهو و بی دقتی این چپ در برخورد به جریانات فاشیست کرد و نه حساسیت "زیادی" به نیروی فاشیست نئوپهلویست است. مسئله اتوریته و هژمونی ناسیونالیسم کرد، از شخصیتها و احزاب اجتماعی و ضد اجتماعی آن، از حزب دمکرات تا باندهای فاشیست کرد مانند دو باند زحمتکشان و پژاک و پاک، بر این چپ است. این واقعیت را نمیتوان با لفاظی های "تئوریک" و ژستهای ناشیانه "مارکسیستی" و "دفاع از پرنسیب های کمونیستی" زیر فرش كرد و پز معلم و فیلسوف و کمونیست به خود گرفت. این لباس بر تن شما زیادی گشاد است. تئوریک و کمونیست بودن پیشکش تان، کمی در سیاست جدی و مسئول باشید!
دلیل سکوت این چپ مدافع "پرنسیب های کمونیستی" در برابر سوء استفاده احزاب ناسیونالیست کرد از مقاومت ده ساله مردم کردستان در مقابل جمهوری اسلامی و تبدیل جنبش در دفاع از آزادی و انقلاب، جنبشی که توسط کمونیستها سازمان داده و رهبری شد، به جنبش خودمختاری و جنبش کردها چیست؟ دلیل لکنت زبان این چپ از تلاش این جریانات در القا خیزش ١٤٠١ بعنوان جنبش "کردها" آنهم به رهبری باندهای مخربی چون زحمتکشان و پژاک و پاک، چیست؟ دلیل حمله به هر حزب سیاسی که "جسارت" کند علاوه بر "انتقاد" از فاشیسم کرد، تلاش کند که آنها را در جامعه کردستان "منزوی" کند، چه چیزی است جز اینکه این "جسارت" و تلاش برای "منزوی کردن این باندها در جامعه کردستان"، دوستان شان را آزرده میکند؟ در این میان هیچ "پرنسیی" چه "اپوزیسیونی"، چه "کمونیستی" و چه "کارگری" وجود ندارد! این "پرنسیپ" چپ ناسیونالیستی است که در محافل روشنفکری در "مرکز" و سراسر ایران با "بنده نوازی" ملت بالا دست و "ترحم" بر ملت "فرودست" بنام "منافع خلق ها"، با نگاه اغماض آمیز به تحرکات ارتجاعی ناسیونالیسم و قوم پرستی در کردستان ایران، می نگرد.
دلیل سکوت این چپ در برابر افشا شدن طرح موساد برای استفاده از این نیروها در ایران، بعنوان پیاده نظام خود، زیر پرچم شیروخورشید، روشن است. طرحی که برای وارد شدن این جریانات به کردستان و پیشروی به سوی تهران، برای ایجاد ناامنی و جنگ در کردستان، به امید شروع اعتراضات در سایر نقاط ایران در راستای طرح "فروپاشی ایران"، ریخته شده بود. اقدامی که نه صرفا برای فروپاشی جمهوری اسلامی، که برای سوریه ای کردن ایران، در شرف اجرا بود. اختراع تز "پرنسیب اپوزیسیونی" تلاشی است برای لاپوشانی امید مشترک، این چپ و ناسیونالیسم کرد، به نتایج "خوش خیم" این سناریو. مخترعین این تز امید به جنگ و حمایت شرمگینانه شان از حمله نظامی به ایران، امید به باز شدن دریچه امیدی زیر سایه نقش نیابتی دوستان کردشان، را پشت سکوت در مورد این طرح و حتی انکار آن پنهان میکنند.
"دلسوزان" نیروی نظامی این جریانات که ما را به "بی رحمی در سیاست" متهم میکنند، قاعدتا باید به جای حمایت از سیاست و نقش ارتجاعی این باندها و تبدیل شدن به بلندگوی رهبری فاشیست این جریانات علیه کمونیستها، فراخوان به ترک صفوف این باندها را بدهند. اما ظاهرا "پرنسیپ اپوزیسیونی" حکم میکند به جای این کار از این نوع خاص از "اپوزیسیون" حمایت کنند و پا به پای رهبری فاشیست این باندها کمونیستها را به "حمایت از جمهوری اسلامی" مفتخر کنند. این پز "دفاع از افراد بیگناهی که در این بمبارانها کشته شده اند" و تاختن بر "بیرحمی" ما زیادی ناشیانه و عوام فریبانه است.
قربانیان تحرکات سازمان های ارتجاعی، با رهبری های ارتجاعی و در تحرکات ارتجاعی، همیشه فرزندان مردم هستند و بی تردید احساس همدردی جامعه با خانواده هایشان را بهمراه دارد. این قربانی مهم نیست چه مذهبی داشته باشد و با چه زبانی صحبت کند و به کدام جریان سیاسی توهم داشته باشد یا نداشته باشد. پنهان شدن پشت خون و جنازه های قربانیان سیاست های ارتجاعی، سنتی شناخته شده در دنیای سیاست است. باز كردن چتر حمایتی از این جریانات زیر عنوان "قربانی شدن" و "دفاع از شهدا"، زیادی زمخت است. این کلاه بر سر کمونیسم ایران برای پاشاندن خاک بر چشمان جامعه، زیادی گشاد است. حداقل به اندازه ژورنالیستهای متوسط الحال به آینده خطرناکی که در کمین این باندها نشسته است و عواقب آن برای مردم در کردستان ایران فکر کنید و به دوستانتان هشدار بدهید.
شکست پروژه استفاده از این جریانات منجر به زمین لرزه ای در اسراییل شد و طراحان این پروژه از کار برکنار شدند، اما نیروهای کرد و چپ حامی آن هنوز حق به جانب به کمونیست هایی که چند سال است مخاطرات راهی که این جریانات در آن پا گذاشته اند، با شمشیر زنگ زده "چپ ضد امپریالیست" حمله میکنند.
پرنسیب و مسئولیت پذیری یک جریان سیاسی پیشکش تان! حداقل به اندازه دولتها و نهادهای بورژوایی، "پرنسیب" جوابگویی و مسئولیت پذیری داشته باشید و مسئولیت سیاسی و اجتماعی حمایت تان از این باندهای فاشیست، آنهم پس از علنی شدن طرح موساد، را به عهده بگیرید!
بی دلیل نیست استدلالهای این چپ در دفاع از احزاب ناسیونالیست و نیروهای فاشیست کرد تفاوتی با استدلال سخنگویان این احزاب و مدافعین این باندها ندارد. تفاوت اساسا در لفظ است. این دو در یک جبهه، یک تعرض را با زبانهای متفاوت به راه انداخته اند. باندهای فاشیست کرد عدم محکومیت ما را نشانه "دشمنی با مردم کردستان" خواندند و این خانواده ما را به "حمایت از جمهوری اسلامی" متهم میکند. اطمینان داشته باشید پژاک و عمر ایلخانی زاده و عبدالله مهتدی و حسن یزدان پناه، پیام دوستی شما را دریافت کرده اند و در جدالهای آتی روی حمایت شما از "محیط فعالیت" شان حساب میکنند.
هیچ توجیه "سیاسی" و غیرسیاسی، هیچ "تز" مشعشی، هیچ شانتاژی نمیتواند این واقعیت که این جریانات ارتجاعی از رضا پهلوی تا باندهای دست ساز و ناسیونال-فاشیست، همان اندازه به مبارزه مردم ایران وصل هستند که جبهه النصر به مبارزه و اعتراض و جنبش ضد استبدادی در سوریه و علیه بشار اسد داشت، را از چشم مردم پنهان کند. مخفی شدن این باندها و لاپوشانی شما زیر دفاع از "حق مبارزه مسلحانه" بیهوده است. هر انسان فهیمی میداند "مبارزه مسلحانه" ای که این نیروها تصمیم دارند، زیر بمبارانهای امریکا و اسرائیل، به راه بیندازند نه فقط ادامه مبارزه مسلحانه توده ای چند دهه پیش، در دفاع از آزادی و انقلاب، نیست که برعکس تماما علیه آن، علیه اهداف و آرمانهای آن است.
شما مختارید بر این واقعیت که باند زحمتکشان مهتدی، نه فقط ادامه کومله، "سازمان کردستان حزب کمونیست ایران"، حتی ادامه كومله قبل از تشکیل حزب كمونیست ایرن هم، نیست و برعکس در تقابل با همه سنتها، بنیان، اهداف و سیاستهای آن شکل گرفته است چشم بپوشید. مختارید این واقعیت که این جریان باندی بی ریشه در جدال های تاریخی و اجتماعی در کردستان ایران و علیه تمام تلاشها و تجربیات و دستاوردهای آن کومله است، باندی که دقیقا توسط یک رگه فاشیستی عریان و به کمک نیروهای طالبانی شکل گرفت، را زیر فرش کنید، اما از ما کمونیستها انتظار همراهی در این راه را آنهم به نام "پرنسیب اپوزیسیونی" نداشته باشید.
بخشش تاریخ، سابقه و دستاوردهای جنبشی رادیکال و توده ای، و "سهیم" کردن آنها در آن تاریخ و دستاوردهای این جنبش، سهیم کردن باندهایی که امروز علیه آن دستاوردها به میدان آمده اند، چیزی جز کمک به این باندهای ارتجاعی و مشروعیت دادن به آنان نیست. باندهایی که فرسنگها از مردم متمدن و آزادیخواه در ایران فاصله دارند و اتفاقا در صف دشمنان آنان قرار گرفته اند.
امروز مردم در ایران فقط با یک ارتجاع، جمهوری اسلامی، و حامیانش روبرو نیستند. اپوزیسیون ارتجاعی، اپوزیسیونی که نیروی نیابتی دولتهای ارتجاعی دیگر است، در صف دشمنان این مردم قرار گرفته اند. آزادی طبقه کارگر و مردم ایران از مسیر جدال و تعیین تکلیف با همه این نیروهای ارتجاعی میگذرد. دوستان با "پرنسیب های اپوزیسیونی" باید در این جدال فکری به حال خود کنند.
ما هیچگاه در تقابل بلوکهای مختلف ارتجاع، در دفاع از یکی در مقابل دیگری وارد نشدیم. چون آنرا جدال خود و طبقه کارگر و مردم آزادیخواه نمیدانیم.! همانطور که در جنگ اعلام کردیم این جنگ جنگ مردم نیست و خواهان قطع فوری و بی قید و شرط آن شدیم! ما تاثیرات مخرب این کشمکشها را بر زندگی مردم می بینیم و خود و جامعه را برای مقابله با آن آماده میکنیم. پرنسیب و سیاست ما روشن است و سنگ محک آن رابطه هر نیروی و سیاستی، پوزیسیون یا اپوزیسیون، با زندگی مردم و آزادی آنان، با جدال مردم با همه این نیروهای ارتجاعی، برای آزادی و رفاه شان است!
ترجمه سیاستهای کمونیستی ما علیه جنگ، علیه میلیتاریسم امریکا، علیه جنگ های "بشردوستانه" امریکا و اخیرا سیاست ما در رابطه با حمله نظامی امریکا- اسرائیل به ایران و وارد نشدن به جدال این دولتها با جمهوری اسلامی به بهانه هسته ای، تلاش ما برای بستن سدی علیه میلیتاریسم، تروریسم از هر نوع آن، جنگ طلبی و سناریوی از هم پاشاندن شیرازه جامعه توسط نیابتی هایشان، از رضا پهلوی تا مجاهد و "ائتلاف کردی" و "سپاه کرد"، به "چرخش ما به سوی "ضد امپریالیستی" شدن و طرفداری از جمهوری اسلامی" بیشتر از اینکه چیزی در مورد سیاست ما بگوید، بازگو کننده افق، سیاست و رابطه این چپ را با طبقه کارگر و مردم در ایران و با نیروهای ارتجاعی است.
این چپ جهان و کائنات را از دریچه ضدیت با جمهوری اسلامی، نه حتی با بورژوازی و کل سیستم کاپیتالیستی حاکم در ایران، می بیند و جهانش به این ضدیت محدود میشود، چپی که ناتوان از درک تحولات بزرگ است و اساساً مشغله اش نیست. بی دلیل نیست هر پروپاگاند و صورت مسئله دول غربی، دشمن دشمن شان، به صورت مسئله شان تبدیل میشود. برای این چپ پرداختن به روندها و کشمکشهای سیاسی-اقتصادی در جهان، دیدن و تحلیل این روندها و تاثیرات آن بر اوضاع جهان و قطب بندی های آن بر دوری ها و نزدیکی های جمهوری اسلامی با دول دیگر و تحلیل مارکسیستی از این روندها و کشمکشها و تشخیص موقعیت ژئوپولتیک ایران و تاثیرات آن بر بورژوازی در ایران، نه جمهوری اسلامی، نه یک ضرورت برای درک اوضاع سیاسی و استنتاجات سیاسی و عملی گرفتن از آن، که "زیاده گویی"، سفسطه بافی" و "کار ژورنالیستی" است و حزبی که جهان را نه از دریچه کوچک صرفا ضدیت با جمهوری اسلامی نمی بیند به ضدامپریالیست بودن متهم میشود. جواب رهبر فکری و سیاسی این خانواده در رابطه با جنایات اسرائیل در غزه که ضمن محکوم کردن سرسری آن میگوید "صورت مسئله اصلی ما تسویه حساب با حکومت خودمان در ایران است" لب کلام سیاست این خانواده، مستقل از اختلافات درونی شان، است.
واقعیت این است که این چپ با منطق "هدف وسیله را توجیه میکند"، مشروط یا غیر مشروط، از حمله نظامی امریکا- اسرائیل به ایران حمایت کرد و آن را "فرصتی برای جنبش سرنگونی" خواند. درست در شرایطی که حتی متحدین امریکا این حمله را بدون دلیل، غیر موجه و از نظر قوانین بین المللی (همان قوانینی که با فروپاشی بلوک شرق به زباله دان انداخته شد) غیر قانونی خواندند، این چپ برای تیک زدن باکس "ضدیت با جمهوری اسلامی" عامل اصلی جنگ را جمهوری اسلامی معرفی کرده و میکند! و به کسانی که این باکس را تیک نزدند و حمله نظامی امریکا-اسرائیل به ایران را محکوم کردند، انگ "ضد امپریالیستی" زد. بی دلیل نیست این خانواده خواست ما مبنی بر قطع فوری و بدون قید و شرط جنگ، فراخوان به مردم برای سازمان دادن کمک رسانی مردمی و مقابله با تعرض هر نیرویی به زندگی شان، از جمهوری اسلامی تا عناصر سناریوی سیاهی، هشدار دادن به سناریوی تشکیل "ارتش آزاد ایران" متشکل از نیروهای اپوزیسیون قومی و سوریه ای کردن ایران را سیاستی "پاسیو" و خدمت به جمهوری اسلامی قلمداد میکند.
این چپ هرچه هست کمونیست نیست. نقدش به جمهوری اسلامی مستبد بودن، اسلامی بودن، ضد زن بودن، تروریست بودن آن است. این چپ نقدی به بنیادهای نظم موجود نه در ایران و نه در جهان ندارد. گویی بورژوا بودن جمهوری اسلامی دلیلی کافی برای ضدیت با آن و تلاش برای از سر راه برداشتن آن و انقلاب کارگری نیست. از استثمار طبقه کارگر نام می برد اما لغو این استثمار امرش نیست. علیه بردگی زن حرف میزند اما بردگی زن در ایران را به وجود قوانین اسلامی محدود میکند و نقدی به بی حقوقی و بردگی زن در کشورهای غربی ندارند. از انسانیت و هویت انسانی مشترک حرف میزنند اما جان انسان و کودک فلسطینی، به اندازه شخصیت های "مومیایی" کردستان برایش مهم نیست.
اگر کمونیستها، جمهوری اسلامی را عامل این جنگ نمی دانند، این چپ با شمشیر زنگ زده فالانژیست های ضد مدنیت به جنگ ما می آیند و با برچسب بی خاصیت "محور مقاومتی" تلاش میکند که جامعه صدای حقایق مربوط به زندگی خود را نشنود و علیه همه سناریوها و نیروهای ارتجاعی سد ببندد! گویی عامل جنگ نبودن، جمهوری اسلامی را "انقلابی" میکند و سرنگونی را از دستور خارج میکند. میزان برایی این شمشیر و پرچم پوسیده را در وضعیت سلطنت طلبان در ایران و خارج کشور میتوان دید!
اینها مختارند هر نامی بر خود بگذارند! اما قطعا ربطی به کمونیسم و کارگر، به نقد کمونیستها به بنیادهای نظم موجود، به جمهوری اسلامی بعنوان یک حکومت بورژوایی و ارتجاعی، با ولایت فقیه یا بی ولایت فقیه، و به انسان دوستی عمیق کمونیستها ندارند.
اختلاف این چپ با حزب حکمتیست (خط رسمی) و سیاستهای کمونیستی آن، از بمباران اردوگاههای جریانات کرد و محکوم کردن یا نکردن آن شروع نشده است و به آن محدود نمیشود. اختلاف کمونیسم ما با این طیف ریشه ای تر و عمیق تر از اینها است. اختلاف دو سنت سیاسی، دو افق، دو جنبش سیاسی- طبقاتی در یک جامعه کاپیتالیستی است. اختلاف کمونیسم و سوسیالیسم کارگری با چپ ملی، خرده بورژوایی در همه ابعاد فکری، سیاسی و پراتیکی آن است. جدال کمونیسم با این چپ، مستقل از وزن اجتماعی آن، بخشی از تلاش در تقویت جنبش کمونیستی و شفافیت بخشیدن به آن در جامعه است.
١۵ أوت ٢٠٢٦
